جیمز باند کلاهِ پلاستیکیِ چسبانِ مُرغدریایی به سر دارد
این نوشته بهطور گسترده بهعنوان الگوی همه فیلمهای باندِ بعدی شناخته میشود — و در سکانس آغازین میتوانیم دلیلش را ببینیم. جیمز باند (شان کانری) در حالت پوشش مخفی با «کلاه پلاستیکیِ مرغ دریایی» روی سرش ظاهر میشود.
این انگار فیلمِ باندِ راجر مور است، نه ۹ سال قبل از راجر مور! من فیلمهای مضحک و اغراقآمیز باند...
جیمز باند کلاهِ پلاستیکیِ چسبانِ مُرغدریایی به سر دارد
این نوشته بهطور گسترده بهعنوان الگوی همه فیلمهای باندِ بعدی شناخته میشود — و در سکانس آغازین میتوانیم دلیلش را ببینیم. جیمز باند (شان کانری) در حالت پوشش مخفی با «کلاه پلاستیکیِ مرغ دریایی» روی سرش ظاهر میشود.
این انگار فیلمِ باندِ راجر مور است، نه ۹ سال قبل از راجر مور! من فیلمهای مضحک و اغراقآمیز باند مثل گلدفینگر و آکتاپاسی را دوست دارم — هر دو از فیلمهای مورد علاقهام هستند. در آکتاپاسی راجر مور سوارِ تمساحِ پلاستیکی میشود و در گلدفینگر هم شان کانری «کلاه پلاستیکیِ مرغ دریایی» بر سر دارد!
«تاندربال»، یک سال بعد، سرگرمی خارقالعاده را ادامه داد؛ باندِ کانری با جتپک میرفت و با آدمکشهای بدلپوش میجنگید.
همینکه در ۲۰۰۶ با آمدن دوران کریگ، فرنچایز رنگ باخت و به چیزی کاملاً بیروح تبدیل شد، تأسفآور است.
— احتمالاً کرمود
---
کلاههای بولِر، طلا و مردی با لمس میداس
«گلدفینگر» به کارگردانی گای همیلتون و با فیلمنامهای از ریچارد مایبام و پل دهن، اقتباسی از رمان ایان فلمینگ است. در آن شان کانری، گرت فروبه، آنور بلکمن، شرلی ایتون و هارولد ساکاتا ایفای نقش میکنند. موسیقی اثر جان بری و فیلمبرداری تد مور است.
عملیات «گرند اسلَم»
سومین حضور کانری در نقش جیمز باند اینبار 007 را دنبال میکند که به تحرکات تاجران ثروتمندی چون آریک گلدفینگر (فروبه) مشکوک میشود. نه باند و نه امآی۶ از نقشهٔ بزرگ گلدفینگر خبر ندارند؛ نقشهای که میتواند فاجعهای برای اقتصاد جهانی بهبار آورد.
بیتردید گلدفینگر نقطه عطفی در فرنچایز باند است و از سوی دوستداران سینما نیز بسیار بهیادماندنی است. اینجا باند نهتنها به سمت ابزارها و گجتهای عجیب رفت، بلکه وارد فرهنگِ عامه شد تا تاثیری که ایجاد کرد هنوز حس میشود. سنتگرایان باند معمولاً از این تغییر گلهمندند و حق هم دارند، چون این نوع باند دیگر شباهت زیادی به جوهرهٔ رمانهای فلمینگ ندارد. باند به اَبَر مأموری تبدیل شد که از مرگ نمیترسد و شوخی همیشه همراهش است. اما واقعیت این است که جهان این نوع باند را پذیرفت و حداقل برای مدتها شکلِ مجموعه را تعیین کرد. تبلیغات به اوج رسید، پرستش طرفداران تبدار شد و گیشه حدود ۱۲۵ میلیون دلار درآمد داشت. اسباببازیها، ابزارها و کالکشنها بهدنبال آمدند، آستون مارتین DB5 «مشهورترین ماشین جهان» شد و در ۱۹۶۴ باند واقعاً به یک پدیده تبدیل شد.
از جنبهٔ سرگرمی محض، گلدفینگر پُرشکوه است: دکورها، بازیگری و سکانسهای پُرانرژی همه بارِ کیفیت را به دوش میکشند، اگرچه داستان اصلی یکی از ضعیفترینها در کل مجموعه است. هرچند آریک گلدفینگر بهعنوان یه شرور عالی است و صدای دوبلهٔ فروبه در نقش لذتبخش است، انگیزههایش چندان هیجانانگیز نیست که باعث وحشت جهانی شود. اما فیلم برتر از این ضعفها سربلند بیرون میآید و تأثیرش بیشتر پس از تیتراژ محسوس میشود. ما با آد جاب (ساکاتا که بلافاصله به افسانهٔ شروران باند تبدیل شد)، لیزر معروف، DB5 و ترفندهایش، ایفای نقش دلپذیر آنور بلکمن در نقش «پاسی گالور» (که امروز هم نام جذابی است و هنوز صدای یک شخصیت بزندررو را دارد)، مسابقهٔ گلف، دختر طلایی شرلی ایتون و فینال بمب ساعتی در صحنههای درهمبرهمقلعهٔ فورت ناکس با طراحی شگفتانگیز کن آدام را شاهدیم.
اصولِ باند هم به فیلم کمک میکنند؛ سکانس عنوانبندی با تصاویر فیلم روی دختری طلایی که مدلش مارگارت نولان بود (و او هم در فیلم نقش کوتاهی دارد) بهخوبی به هم وصل شده است. تمِ موسیقی با اجرای پرشور شرلی بسی یک حماسهٔ سینمایی است و لوکیشنها چشمنوازند: سوئیس، کنتاکی و میامی را میبینیم. شخصیتهای ثابت مثل M، مانیپنی و Q (که رابطهٔ جدی در مقابل شوخیاش با باند را شکل میدهد) کمکم شبیه دوستان قدیمی سینما میشوند. تنها نکتهٔ منفی حضور سِک لیندر در نقش همتای افبیآی باند، فلیکس لیتِر، است؛ خبری از خودنمایی جرأتمندانهٔ جک لرد در «دکتر نو» نیست و هرچند لیندر بازیگر بدی نیست، در نقش چندان نمینشیند و بیش از حد دچار خستگیِ جهانی بهنظر میرسد. تأسفآور است چون او در پیشبرد داستان نقش مهمی دارد.
گای همیلتون نخستین فیلم از چهار فیلم باندی شد که در کارنامهاش قرار گرفت؛ او با آوردن برتری و شوخطبعی بیشتر به شخصیت باند تأثیر گذاشت. کانری در نقش باند محکم جای خود را باز کرده بود و ستارهٔ بزرگی شده بود، اما کمکم در نگرش او نسبت به این موفقیت عظیم و تأثیرش بر تلاشهایش برای اثبات خود بهعنوان یک بازیگر جدی، ترکهایی پدید آمد. با این همه، او برای «تاندربال» قرارداد داشت و ترنس یانگ هم دوباره به صندلی کارگردانی بازمیگشت — آیا میتوانستند موفقیت گلدفینگر را تکرار کنند؟ امتیاز: 9/10
---
فیلم نمادین باند دههٔ ۶۰
«گلدفینگر» در ۱۹۶۴ منتشر شد (یا در آمریکا ژانویهٔ ۱۹۶۵) و سومین فیلم باند طی سه سال بود. این فیلم باند را تا حد اغراق بالا برد و بهحق یک کلاسیک محسوب میشود. نمادهای سینمای میانهٔ دههٔ ۶۰ در آن موج میزند — آهنگ عنوان، زنِ طلایی، کلاه مرگبار آدجاب و شکستن فورت ناکس. دو فیلم بعدی سری هم بهنظرم عالیاند و حتی بهترند: «تاندربال» (۱۹۶۵) و «تو فقط یکبار زندگی میکنی» (۱۹۶۷). «تاندربال» در گیشه از دیگر فیلمهای دورهٔ کانری بیشتر فروخت و «تو فقط یکبار زندگی میکنی» با اکشن و جاسوسی پرهیجانتر، سطح را بالا برد و بهطور کلی سرگرمکننده است.
با این حال «گلدفینگر» همچنان معتبرترین فیلم باندِ دههٔ ۶۰ است و باید به آن احترام گذاشت. اما انتظار اکشن بیوقفهای که در «تو فقط یکبار زندگی میکنی» دیدیم نداشته باشید. بله، «گلدفینگر» سکانسهای اکشن باکیفیتی دارد، اما کمتر از آنچه بعد از «تاندربال» معمولِ فیلمهای 007 شد. مثلاً یکی از درگیریها صرفاً یک بازی گلف بین جیمز و گلدفینگر است. صحنهای هم داریم که باند گلدفینگر را مجبور میکند در یک بازی کارتی ببازد. اینها «گلدفینگر» را بد نمیکنند، فقط متفاوتاند. همین موضوع «آ ویو تو اِ کل» (1985) را هم قابلتأمل میکند.
نکات مثبت دیگر شامل یک دنبالهٔ طولانی در آلپ سوئیس و بازی خوب زنانِ باند مثل شرلی ایتون (دختر طلایی) و حضور کوتاه مارگارت نولان (دینک) و نادجا رگین (بونیتا) است؛ آنور بلکمن در نقش پاسی گالور خوشاستایل است، اگرچه برای من تأثیرِ خاصی نداشت.
با تمام خوبیها، چند نکتهٔ منفی هم هست: مثلاً عبور گازی توسط گروهِ دختران پاسی گالور و افتادنِ نیروها کمی بینمک از کار درآمده و نیمهٔ دوم فیلم جاییهایی وقفه و زمان مردهٔ بیش از حد دارد.
با این حال «گلدفینگر» یک کلاسیک جیمز باند است، مملو از تصاویر و سکانسهای نمادین. وقتی منتشر شد شگفتانگیز بود، اما ممکن است امروز برای برخی مخاطبان کمی ملایم یا حتی دستکمگرفته شده بهنظر برسد. با این وجود فیلم شایستهای است و جذابیت خاص خودش را دارد.
مدت فیلم: ۱ ساعت و ۵۰ دقیقه. فیلمبرداری در میامی بیچ، فلوریدا؛ انگلیس؛ سوئیس و کنتاکی انجام شده است.
امتیاز: A-
---
بله... من محکم در اردوگاهِ «از روسیه با عشق بهترین فیلم باند است» قرار دارم. و اگر روزی جدال واقعی در فرنچایز وجود داشته باشد، موضوع واقعاً این نیست که بهترین باند کیست (راجر یا شان)؛ بلکه این است که بهترین فیلم کدام است: «از روسیه با عشق» یا «گلدفینگر».
گلدفینگر بهترین نیست... دومین بهترین است. اما منحصربهفردترین و سرگرمکنندهترین است.
در این فیلم باند تا حدی ناموفق است و با این حال مثل فارست گامپ بهطریقی به پیروزی میرسد، و چنین چیزی را بعد از آن در هیچ فیلم 007 دیگری ندیدهاید. این فیلم دربارهٔ مأموریتی است که باید در گروه شکست قرار میگرفت. در زمان انتشار، تا پایان فیلم رکورد باند باید دو برد و یک باخت میبود... اما او باز هم پیروز میشود.
او تا حدی هم بهواسطهٔ خطاهای خودش نیست که موفق میشود. بله، در نبرد نهایی او پیروز میشود، اما تمام رویدادهای قبل بهطرز فاجعهباری اشتباه پیش میروند؛ او باید مرده باشد، گلدفینگر باید پیروز شده باشد، و تنها دلیل شکستِ گلدفینگر زیرکیِ دیگران است که جیمز باند نیستند.
میدانم این حرفها شبیه انتقاد است، اما واقعاً نیست. همین ویژگیهاست که فیلم را دوستداشتنی، خاطرهانگیز و منحصربهفرد میکند؛ فیلمی که مثلش را دیگر ندیدهاید و احتمالاً نخواهید دید.
تنها فیلم دیگری که اندکی به آن نزدیک میشود «اسکایفال» است، و حتی آنجا هم باند اینقدر دستوپاچلفتی نیست... و البته شان کانری حضور دارد که همچنان شیک و باوقار است، حتی وقتی تصادفاً به پیروزی میرسد.
در کل این احتمالاً دلیلِ رقابت داغِ طرفداران سرسخت 007 برای انتخابِ بهترین فیلم است: یگانگیِ خاص این فیلم و اینکه فقط کانری میتواند آن ترکیبِ اعتمادبهنفسِ تقریباً شکستخورده را طوری اجرا کند که بهنظرتان شکستخورده نیست.
و البته، فیلم فوقالعاده سرگرمکننده است — و سرگرمی و جذابیت دو دلیلیاند که مردم سراغ فیلم میروند.
---
علاقهٔ خاصی به این فیلم 007 دارم.
من ۱۹۵۶ در لوئیزویل متولد شدم و خاطرات مبهمی از بسیاری از منظرهها دارم. آن مناظر مدت زیادی دوام نیاوردند. لوئیزویل شهری است که مناظرش دائماً در حال تغییرند.
داستان بیشتر نبردِ 007 با یک مرد، گلدفینگر، است، اما ارتباطی هم با گروههای اسپکتر و دار و دستههای آمریکا دارد.
تراژدی جیل مسترسون چیزی است که باند میخواهد آن را انتقام بگیرد، چون او به باند کمک کرد و توسط آد جاب، مردِ دیوانهٔ گلدفینگر، کشته شد.
درحالیکه گلدفینگر برچسبِ دیوانگی دارد، آد جاب دو برابر دیوانهتر است. او کاملاً قاتل و بیرحم است.
کتاب را خواندهام و به نظرم تغییرات فیلم نسبتاً جزئیاند. بزرگترین تغییر مربوط به شخصیتهایی مثل پاسی گالور و تِیلی، خواهر جیل مسترسون، است.
گلدفینگر میخواهد «دزدی» بزرگی در فورت ناکس، کنتاکی، انجام دهد.
این فیلم خیلی سرگرمکننده است و فکر نمیکنم بیش از چند ثانیه در آن وقفهای وجود داشته باشد.
مثل همیشه باند انساندوستیِ قابل توجهی نشان میدهد. برخی او را سرد میدانند، اما من اینطور فکر نمیکنم. در تقریباً هر فیلم او علاقه و احترام زیادی به حیات انسانی دارد و کسانی را میکشد که میخواهند زندگی انسانی را سلب کنند.
من این را جزو چهار فیلم برتر باند میدانم، اما شاید دلیلش این باشد که من در لوئیزویل به دنیا آمدهام، جایی که بخش زیادی از داستان در آن رخ میدهد و بخش عمدهای در فورت ناکس میگذرد.
---
این احتمالاً مورد علاقهترین فیلم 007 من است.
شرلی بسی با اجرای آهنگ آغازین فضا را فراهم میکند و بقیهٔ فیلم در دنیای قاچاق شمش طلا پیش میرود. از اول تا آخر جذاب است و شان کانری با بهترین شرورِ باند یعنی «آریک گلدفینگر» که با بازی شیکِ گرت فروبه ارائه شده، روبهرو میشود. آنور بلکمن بهترین دختر باند است؛ او جذاب و باوقار است و بسیار فراتر از کلیشهٔ «دختر سطحی»ِ این نقش عمل میکند. هارولد ساکاتا احتمالاً فروش کلاههای بولِر را حسابی رونق داده و مطمئنم همهٔ ما در پایان این ماجراجویی خواهان یک آستون مارتین شدیم (ترجیحاً با صندلی پرتابی برای مسافر).
---
این همواره فیلم مورد علاقهٔ من در میان فیلمهای باند خواهد بود.
همهٔ عناصر نمادین را دارد: دیالوگها، شرورهای نمادین، ماشین نمادین، گجتهای نمادین — «گلدفینگر» کلی خوشگذرانی دارد و بسیار لذتبخش است.
---
ورودی سوم عالی در فرنچایز؛ کانری مانند همیشه فوقالعاده است و «پاسی گالور» اسمِ شگفتانگیزی برای یک شخصیت است. مطمئن نیستم این کجا در رتبهبندی کلی قرار میگیرد اما قطعاً در بالاست. امتیاز: 4.0/5
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران