سازمان مونارک با نبردی سهمگین میان هیولایان غولپیکر مواجه میشود، از جمله گودزیلای قدرتمند که با ماترا، رودان و دشمن نهاییاش شاه گیدورای سهسر دست و پنجه نرم میکند...
سازمان مونارک با نبردی سهمگین میان هیولایان غولپیکر مواجه میشود، از جمله گودزیلای قدرتمند که با ماترا، رودان و دشمن نهاییاش شاه گیدورای سهسر دست و پنجه نرم میکند...
«گودزیلا 2: پادشاه هیولاها» وعده میداد روی کار خوبِ ساختهشده برای این فرانچایز بنا شود؛ ترکیبی از سرگرمی پاپکُرنی و کارگردانی هیجانانگیز. اما در عمل همهٔ آنها را رها میکند و تبدیل میشود به یک اثر پیشبینیشده، کُند و خستهکننده. حتی بهعنوان یک فیلمِ بیمغزِ هیولاییِ صرف هم موفق نیست؛ انگار سازندگان فکر میکنند نبردِ راضیکنندهٔ هیولاها فقط بزرگ و بلند و سروصدا داشتن است...
«گودزیلا 2: پادشاه هیولاها» وعده میداد روی کار خوبِ ساختهشده برای این فرانچایز بنا شود؛ ترکیبی از سرگرمی پاپکُرنی و کارگردانی هیجانانگیز. اما در عمل همهٔ آنها را رها میکند و تبدیل میشود به یک اثر پیشبینیشده، کُند و خستهکننده. حتی بهعنوان یک فیلمِ بیمغزِ هیولاییِ صرف هم موفق نیست؛ انگار سازندگان فکر میکنند نبردِ راضیکنندهٔ هیولاها فقط بزرگ و بلند و سروصدا داشتن است و بس. پنج سال برای دنبالهٔ «گودزیلا» صبر کردیم که این انتظارِ طولانی، ناکامیِ این فیلم را تشدید میکند و خط آنرا بهانهای برای نویسندگی ضعیف و جلوههای بصری ناخوشایند نمیکند. با واگذاری سکان به آدم وینگارد در «گودزیلا در برابر کنگ» امیدواریم دوباره «مانسترورس» راهش را پیدا کند.
پس از وقایع فیلم قبلی، «گودزیلا: پادشاه هیولاها» با جهانی روبهرو میشود که هنوز نمیداند دربارهٔ حضور تایتانهای عظیمالجثه چه باید بکند. شرکت «مونارک» خواستار مطالعهٔ موجودات است و مکانهایی را برای بررسی تایتانهایی که فعلاً در خواب زمستانیاند، تأسیس کرده. دولت آمریکا اما میخواهد آنها نابود شوند تا تکرارِ ویرانیای که قبلاً گودزیلا بهبار آورد پیش نیاید.
دکتر اِما راسل (ورا فارمیگا) و دخترش مادیسون (میلی بابی براون) دستگاهی به نام «اورکا» ساختهاند که با فرکانسهای صوتی خاص امکان ارتباط با تایتانها را فراهم میکند. پس از آزمایشی موفق در شرایط پر فشار، آنها بهدست گروهی از تروریستهای محیطزیستی بیرحم اسیر میشوند که میخواهند از این هیولاها برای اهداف خود استفاده کنند. این ماجرا به دنبالهای از تعقیب و گریز در سراسر جهان میانجامد که مونارک تلاش میکند آنها را متوقف کند و مارک (کایل چندلر)، همسر سابق اِما که عمیقاً از دست گودزیلا بهخاطر از دست دادن پسرشان خشمگین است، درگیر ماجرا میشود.
با آزاد شدن موجودی غولآسا، گودزیلا با بزرگترین چالش خود روبهرو میشود و رقابتی زماندار برای نجات جهان شکل میگیرد.
با اینکه فیلم جلوههای بصریِ بسیار چشمگیری دارد، بهدلیل اینکه جز چند رویارویی کوتاه، تماشاگر باید حدود ۹۰ دقیقه داستانِ کُند را تحمل کند تا به اکشن برسد، فیلم کشدار میشود—و اکشنِ واقعی تقریباً فقط در ۱۵ تا ۲۰ دقیقهٔ پایانی اتفاق میافتد. شخصیتهای انسانی بسیار بیرمق و کمجذاباند و بسیاری از بازیگران بینالمللی بهنظر میرسد بدون اشتیاق و گاهی خوابآلود دیالوگهایشان را ادا میکنند. این شخصیتها آزاردهندهاند؛ من شخصاً امیدوار بودم موجودات آنها را از میان بردارند چون هیچ ارتباط یا همدلی با آنها برقرار نکردم. شاید طرفداران پروپاقرص از فیلم لذت ببرند، اما برای من این فیلم شکست خورد؛ بهسادگی اکشنِ کافی از هیولاها برای جبرانِ تحمل شخصیتهای انسانی و داستان کند وجود نداشت.
امتیاز: 2.5 از 5
اگر از خواندن نقدهای بدون اسپویل من لذت میبرید، به وبلاگم سر بزنید.
«گودزیلا: پادشاه هیولاها» یکی از فیلمهایی بود که در ۲۰۱۹ بیشترین انتظار را از آن داشتم — نه به این دلیل که انتظار داشتم فیلمنامهای درخشان و شخصیتهایی کاملاً پرداختهشده داشته باشد، بلکه چون گودزیلاست و از چند تصویر اولیهاش معلوم بود ظاهری خیرهکننده دارد. نیازمندی من روایتِ منطقیِ ساده با شخصیتهای قابلقبول و کلی نبردِ هیولاها بود. اما بعد از تماشای فیلم بسیار ناامید شدم. جلوههای بصری بینقصاند و تصاویر فراوانی هست که میتوانند والپیپر باشند؛ بعضی صحنهها فیلمبرداری خیرهکننده، هیولاهایی حیرتانگیز و طراحی صدایی دارند که تماشاگر را روی صندلی میخکوب میکند. با این همه، وقتی ستونهای اصلی هر فیلمی—داستان و شخصیتها—بهطرز فاجعهآمیزی ناکارآمد باشند، هیچ جنبهٔ فنی کاملی نمیتواند فیلم را نجات دهد.
مشکل بزرگ اینجا است: فیلمنامه مملو از سکانسهای توضیحی تنبل است؛ شخصیتها مرتب وارد گفتوگوهای پیشپاافتاده میشوند تا چیزی را توضیح دهند. فیلم پر از کلیشههای شخصیتهای فرعی است—دانشمند نخبه، رورِکسِ کمیک، دو شخصیت جقلومیزان یا ژنرالی که همیشه میخواهد حمله کند—و نویسندگان روایت را با این شخصیتهای اضافی و الکن شلوغ کردهاند، زمان فیلم را کش داده و فاصلهها بین نبردهای بزرگ را طولانی کردهاند و به دقیقههایی از کسالت محض تبدیلشان کردهاند. من در یک بلاکباستر گودزیلا خمیازه کشیدم؛ چقدر تأسفبار است!
من از گرت اِدواردزِ ۲۰۱۴ لذت بردم؛ آن فیلم هم کمبود گودزیلا داشت اما شخصیتها بهتر نوشته شده بودند و وقتی گودزیلا ظاهر میشد واقعاً نتیجهٔ انتظار بود. در این دنباله اما از لحظهٔ نوشتن شخصیتها کار محکوم به شکست بود: پر از صحنههایِ توضیحی و شخصیتهای کلیشهای و فیلمنامهای که بهطرز غیرقابلتحملی طولانی شده است. بازیگران کارشان را خوب انجام دادهاند—میلی بابی براون ادامهٔ مسیرش برای تبدیلشدن به ستارهای بزرگ را دارد، کایل چندلر فراتر از حد انتظار با فیلمنامهٔ ضعیف کار کرده و کن واتانابه تنها کسی است که نقشِ مناسب و محکمی دارد—اما همهٔ اینها برای پوشاندن ضعف فیلمنامه ناکافی است.
آنها پنج سال وقت داشتند تا روایتی سرراست و شخصیتهایی ساده بنویسند. طرفدارها نه خواستار و نه نیازمند فیلمنامهای مبتکرانه و خارقالعاده بودند. اما داورثی و شیلدز یکی از بدترین فیلمنامههای سال را تحویل دادند—مملو از توضیحگویی، کلیشه و دیالوگِ ملالآور. ندیدم آیا این فیلم قطعاً یکی از بدترینهای ۲۰۱۹ خواهد شد یا نه، اما قطعاً یکی از بزرگترین ناامیدیهاست. از نظر بصری یکی از چشمگیرترین فیلمهایی است که در سال دیدم، ولی سازنده بهجای پرداختن با دقت و روایت منطقی، مثل اینکه میخواهد الماس را با پارچهٔ نرم صیقل دهد، انگار از چکش استفاده کرده است.
ردهبندی: C-
احمقانه است. واقعاً احمقانه. و منظورم این نیست که «خب، این یک فیلم اکشن پرصداست و نباید انتظار درگیری ذهنی داشت»؛ مقصودم این است که قوانین درونِ فیلم بارها نقض میشوند و بسیاری ایدهها آخر کار هیچ منطقی ندارند. با این حال از «پادشاه هیولاها» تا حدی لذت بردم. کیفیت CGI بهطرز چشمگیری متفاوت است، اما وقتی خوب کار میکند، کافی است که از فیلم لذت ببرم تا بتوانم نقدی مثبت بدهم.
امتیاز نهایی: ★★★ — دوستش داشتم. پیشنهاد میکنم تماشا کنید.
بسیار بلند، بسیار بیمعنی و در عین حال خیلی سرگرمکننده.
من از «گودزیلا»ی گرت اِدواردز (۲۰۱۴) واقعاً لذت بردم؛ هرچند آن فیلم هم مشکلاتی داشت، اما اِدواردز توانایی تلفیق عظمت CGI با روایتهای تأملبرانگیز و شخصیشده را نشان داد. در دنبالهٔ ساختهٔ مایکل داگرِتی، رویکرد وارونه شده: گودزیلا تقریباً در تمام مدت مرکزی است و کارگردان تلاش کرده تا مبارزات را هرچه باشکوهتر نشان دهد. با اینکه داگرِتی بهاندازهٔ اِدواردز کارگردان توانمندی نیست و فیلم مشکلات فراوانی دارد—تمام بهترین نماها در تریلر هست، داستان مضحک است، شخصیتها سطحیاند و بازیگران هدر رفتهاند—اما اگر فیلم را بهعنوان یک اثر تابستانیِ بیمغز دربارهٔ هیولاهای عظیم که مدام به هم مشت میزنند ببینید، از آن لذت خواهید برد. فیلم اهدافش را محقق میکند و در آن هدف شکستخورده نیست.
پنج سال پس از شکست MUTOs بهدست گودزیلا، تایتانهای بیشتری در سراسر جهان یافت شدهاند که عمدتاً در حالتِ خواباند. مونارک وظیفهٔ مطالعه و حفاظت از آنها را برعهده دارد. دکتر ایشیرو سریزاوا و دکتر ویویه گراهام از فیلم قبلی بازمیگردند و سعی دارند مجلس سنا را متقاعد کنند که نباید کنترل تایتانها به ارتش سپرده شود. در چین، دکتر اِما راسل و دخترش مادیسون بیداری شکل لاروی ماثرا را میبینند و اِما با دستگاهِ اورکا که سیگنالهای زیستآکوستیک تایتانها را میشنود، موفق میشود آن را آرام کند. سپس جونا آلن و ارتش خصوصیاش به تأسیسات حمله کرده، اورکا را میدزدند و اِما و مادیسون را آدمربایی میکنند. جونا در قطبِ جنوب «هیولۀ صفر» را آزاد میکند—اژدهایی سهسر که انسانهای باستان آن را «کینگ گیدوراه» مینامیدند—و معتقد است با بیدار کردن تایتانها، درگیریای بهوجود خواهد آمد که بیشتر تمدن انسانی را از بین میبرد و سیاره فرصت بازسازی پیدا میکند. در نتیجه گیدوراه تایتانها را بیدار میکند و گودزیلا برای مقابله با او برمیخیزد.
از لحاظ تولید، فیلم مشکلاتی داشت و تاریخهای اکران چند بار جابهجا شد، اما تریلرِ اولِ باشکوه انتظارات را بالا برد. خبر خوب اینکه بهترین نماهای تریلر در فیلم هم حضور دارند؛ خبر بد اینکه بسیاری از بهترین صحنههای فیلم هم قبلاً در تریلر نشان داده شدهاند.
فیلم یک چشم به مضامینش هم دارد—هشدار نسبت به فاجعهٔ زیستمحیطی، تنوع زیستی، همزیستی با گونههای دیگر، تندروی نظامی و کماهمیت جلوهنمودن انسان در برابر عظمت طبیعت—اما فیلمنامهٔ پر از توضیح و ناپخته این مضامین را ضعیف میکند. داستان باعث سادهسازیِ «اخلاق» گودزیلا میشود؛ در نسخهٔ ۲۰۱4 گودزیلا موجودی نسبتاً بیتفاوت نسبت به انسان بود که بیشتر برای بهدست آوردن جایگاهِ آلفا عمل میکرد، اما در اینجا گودزیلا و ماثرا اساساً «خوب» معرفی میشوند و در برابر گیدوراه «بد» میایستند؛ این دوقطبی شدن جذابیتِ کمتری دارد.
مشکل دیگر تکرار است: گودزیلا بارها شکست میخورد و ناگهان بازمیگردد، چند شخصیت فدا میشوند اما هیچکدام بار احساسی واقعی ایجاد نمیکنند؛ مرگهای مهم گاهی چنان ناگهانی و در میان آشوب اتفاق میافتند که فیلم مجبور میشود در صحنهای بعدی چهرۀ آنها را روی مانیتور با برچسب «متوفی» نشان دهد—نه بهترین روش برای مواجهه با مرگ شخصیت اصلی. شخصیت مارک (کایل چندلر) هم بهطرز عجیبی کمکاری دارد: بیشتر فیلم را صرف نگاه کردن به مانیتورها با حالتی نگران میکند و شبیه پدری خسته بهنظر میرسد تا قهرمان یک فیلم کايجو. همچنین سکانسهایی از شخصیتها روی پل فرماندهیِ آرگو که به هم توضیح میدهند و انگیزههایشان را واضح میسازند زیاد است؛ هیچ کدام از شخصیتها سهبعدی بهنظر نمیآیند.
با وجود همهٔ اینها، از فیلم لذت بردم. طراحی صدا چشمگیر است، فیلمبرداری حسِ آگاهانهای از مقیاس دارد، تدوین ریتم حتی در شلوغترین اکشنها را حفظ میکند و با اینکه بیشتر فیلم شب و در طوفانی که خودِ تایتانها ایجاد کردهاند رخ میدهد، هرگز دیدنِ اتفاقات دشوار نمیشود. استفادهٔ رنگ در فیلم جالب است: ماثرا در حالت لاروی آبی میدرخشد و در شکل نهایی طلایی است، رودان رنگِ قرمزِ گدازه را بازتاب میدهد، گودزیلا سبزِ طبیعت است و گیدوراه قهوهایِ خنثی دارد. نماهای انفرادی فوقالعادهای وجود دارد—هرچند بسیاری در تریلر لو رفتهاند—مثل باز شدن بالهای ماثرا یا گیدوراه بر فراز آتشفشانی فورانکننده. صحنۀ پایانی برای طرفداران کايجو قطعاً رضایتبخش است. از نظرِ ساخت و فن، فیلم بسیار چشمگیر است.
«شهروند کین» که نیست، ولی چه کسی انتظار یا خواستار آن بوده؟ کلیدِ درست درک فیلم این است که آن را در چارچوبِ آنچه قصد داشته باشد بسنجم. و در این معنی، فیلم موفق است. اگر آن را برای چیزی که هست—یک بلاکباسترِ تابستانهٔ ساده دربارهٔ هیولاهای بزرگ که یکدیگر را مشت میزنند—در نظر بگیرید، از آن لذت خواهید برد.
وقتی نسخهٔ ۲۰۱۴ گودزیلا را دیدم اصلاً تحتتأثیر قرار نگرفتم؛ ولی این یکی را کمی بهتر یافتم. طبق استانداردهای امروز هالیوود، نویسندگان لازم دیدند کلی شعارهای «محیطزیستی» را هم در فیلمنامه بگنجانند، اما جالب اینکه نحوهٔ پرداخت این موضوع باعث شده طرفدارانِ افراطیِ محیطزیستی در فیلم بهعنوان «آدمهای بد» ظاهر شوند. داستان عملاً دربارهٔ یک فعال محیطزیستی است که تایتانها را آزاد میکند تا بهخاطر «متعادلسازی» دنیا را ویران کند و میلیونها نفر را بکشد—و طبیعتاً گودزیلا با کمک چند انسانِ عاقل به نجات میآید. اگر این فیلم هیولاییِ دیدنی و جلوههای ویژهٔ زیاد نداشت، امتیاز پایینتری میدادم؛ ولی من طرفدار این ژانرم و گودزیلا را دوست دارم—حتی فیلمهای سیاهوسفید قدیمی را وقتی کودک بودم میدیدم.
وقتی چارلز دنس وارد صحنه شد، به خودم گفتم: «تایوین لنیستر زنده است؟!» خُب، من واقعاً از فیلم خوشم آمد. منتظر «گودزیلا در برابر کُنگ» هستم!
دیدن این فیلم مثل بازگشت به کودکی بود؛ دیدن مبارزاتِ هیولاها همانطور که زمانی با پدر مرحومم تماشا میکردم. واقعاً عاشقش شدم. این همان روشِ ساختِ یک فیلم گودزیلاست. مشتاق دیدنِ مبارزهاش با کونگ هستم.
فیلم لحظات خوبی دارد (نماهای پایانی جالباند) اما در کل برایم نسبتاً بیتفاوت بود. این لزوماً فیلم بدی نیست، اما آنقدر هم خوب نیست که در زمرهٔ آثار برجسته قرار بگیرد. زمان فیلم میتوانست کوتاهتر باشد و شخصیتهای انسانی بهتر پرداخته شوند. صحنههای بزرگِ مبارزه هم برای من زیاد تأثیرگذار نبودند؛ چیزی که مرا یادِ نسخهٔ ۲۰۱4 میاندازد. بازی وِرا فارمیگا قابلقبول است ولی بازیِ اکثر بازیگران فراموششدنی است—بهقدری که نمیتوانم نقشِ شاخصی انتخاب کنم. امیدوارم از «گودزیلا در برابر کُنگ» لذت ببرم.
نمیدانم دقیقاً انتظار چه داشتم، اما این فیلم در هیچ جنبهای رضایتبخش نبود. مَتیو برادریک و ژان رنو در نسخهٔ 1998 احتمالاً بهترین تلاشهای اخیر را داشتند و این نسخه به پای آن هم نمیرسد. جلوههای ویژهاش چشمگیرند اما نوآورانه نیستند؛ هرکسی انگار یک هیولا طراحی کرده و آورده است. فیلمنامه تقریباً وجود ندارد و بازیگران بهتر بود اگر در تخت میماندند! صحنههای اکشن طولانی و تکراریاند و بعد از نیم ساعت واقعاً حوصلهام سر رفت.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران