«کیتی میچل» نواجوان راهی یک سفر جادهای همراه با پدر و مادر مغرور و برادر کوچکترش میشود تا اولین سال تحصیلی را در مدرسه فیلمسازی آغاز کند اما هنگامیکه تمامی دستگاههای الکترونیکی دنیا زنده میشوند، همه چیز بههم میریزد و...
«کیتی میچل» نواجوان راهی یک سفر جادهای همراه با پدر و مادر مغرور و برادر کوچکترش میشود تا اولین سال تحصیلی را در مدرسه فیلمسازی آغاز کند اما هنگامیکه تمامی دستگاههای الکترونیکی دنیا زنده میشوند، همه چیز بههم میریزد و...
وقتی تصمیم میگیرم فیلمی را به فهرست تماشای خود اضافه کنم یا نه، عوامل مختلفی را در نظر میگیرم: ژانر، خلاصه داستان، بازیگران، کارگردانها و فیلمنامهنویسان. گاهی فقط یک نام آشنا کافی است که به سراغ فیلم بروم. فیلیپ لُرد و کریستوفر میلر در دههٔ گذشته بعضی از انیمیشنهای موردعلاقهام را ساختهاند (مجموعهٔ لگو، اسپایدرمن: درون دنیای عنکبوتی)، بنابراین طبیعی بود که تماشای The Mitchells...
وقتی تصمیم میگیرم فیلمی را به فهرست تماشای خود اضافه کنم یا نه، عوامل مختلفی را در نظر میگیرم: ژانر، خلاصه داستان، بازیگران، کارگردانها و فیلمنامهنویسان. گاهی فقط یک نام آشنا کافی است که به سراغ فیلم بروم. فیلیپ لُرد و کریستوفر میلر در دههٔ گذشته بعضی از انیمیشنهای موردعلاقهام را ساختهاند (مجموعهٔ لگو، اسپایدرمن: درون دنیای عنکبوتی)، بنابراین طبیعی بود که تماشای The Mitchells vs. The Machines (که قبلاً به نام Connected شناخته میشد) را لازم بدانم. مایک ریاندا در این فیلم نخستین تجربهٔ کارگردانی، فیلمنامهنویسی و صداپیشگیاش (آرون میچل، پسرِ خانواده) را دارد و جف روو هم بهعنوان نویسندهٔ همراه حضور دارد.
سال ۲۰۲۱ دارد تبدیل به یک سال فوقالعاده میشود؛ واقعاً همینطور است. از Soul و Wolfwalkers هم خیلی خوشم آمد، اما اگر این انیمیشنِ استودیو سونی پارسال منتشر شده بود، نمیدانم کدامشان را بالاتر در فهرست دهتاییام قرار میدادم. ریاندا و روو فیلمنامهای بسیار بدیع و هوشمندانه ارائه میدهند که پر از شخصیتهای قابلهمذاتپنداری و تمهایی است که بهخوبی پرداخته شدهاند. یادم نمیآید آخرین باری که تنها بودم و از ته دل با یک انیمیشن خندهدار بلند خندیده باشم کی بوده. هر شوخی دربارهٔ تکنولوژی هوشمندانه و بامزه است و رفتارهای مضحک اما واقعی انسانها را در مواجهه با خرابیها، سرعت پایین و حتی نبود وایفای دست میاندازد. من از خنده گریه کردم، ولی در عین حال نزدیک بود چند قطره هم بهخاطر خط داستانی اصلی اشک بریزم.
ابتدا با قهرمانهٔ داستان، کیتی میچل، شروع میکنم. کیتی که فیلمساز جوان و آرزومندی است، قوس شخصیتی آشنایی را طی میکند: نداشتن دوستان، برچسب «عجیب» بودن و والدینی — در اینجا بیشتر پدر — که واقعاً او را درک نمیکنند، نمیدانند او چه چیزی را دوست دارد یا چرا عاشق کاری است که برایشان قابلفهم نیست. هرچند این قصه کاملاً جدید نیست، اما وقتی درست نوشته و پردازش شود، تأثیرگذار و پرقدرت است. ریاندا و روو کیتی را آنقدر بیدردسر قابلهمذاتپنداری میسازند که ارتباط برقرار نکردن با او سختتر از برقراری ارتباط است.
تقریباً هر کسی دستکم یک بار در زندگی احساس تنهایی یا طردشدگی کرده است. طبیعتاً چون من دقیقاً همان علاقهای را که کیتی دارد دارم، راحتتر با کشف دوستان جدیدی که میتوانند با آنها دربارهٔ هنر موردعلاقهاش صحبت کند همدلی میکنم. من هنوز جمعی از دوستان حضوری ندارم که روزانه دربارهٔ اخبار سینما یا فیلمهای تازه صحبت کنیم، بنابراین مسیر کیتی تأثیر عمیقتری روی من دارد. اما ضرورتی ندارد موضوع حتماً هنر باشد؛ بهطور کلی، کیتی احساس تنهایی میکند و میخواهد رویاهایش را دنبال کند، ولی از سوی پدرش، ریک میچل (با صدای دنی مکبراید)، حمایت کافی نمیبیند.
یکی از جنبههای جذاب The Mitchells vs. The Machines این است که ریک و کیتی هر دو یک قوس داستانی مشترک دارند که در دو جهت متفاوت پیش میرود. کیتی فکر میکند رفتن از خانه و فرار برای همیشه بهترین راهحل همهٔ مشکلاتش است، درحالیکه ریک معتقد است ماندن در کنار خانواده امنترین مسیر است؛ مسیری که شکستهای احتمالی که ممکن است او را احساسی آزار دهد به حداقل برسد — چیزی که ریک از تجربههای گذشتهاش آموخته و به همین دلیل میخواهد دخترش را از هر خطر احتمالی محافظت کند. از آنجایی که آنها در دو سوی طیف قرار دارند، نزاعها، دروغها و حرفهای آزاردهنده بینشان فاصله ایجاد میکند و در نتیجه داستانی زیبا و تأثیرگذار دربارهٔ خانواده، عشق، دوستی و درک دیدگاهِ مقابل شکل میگیرد.
مادر کیتی، لیندا میچل (با صدای مایا رودلف)، و برادرش، آرون میچل (مایک ریاندا)، بیشتر موجب مطرح شدن گفتوگوهای احساسی بین دو شخصیت اصلی میشوند، اما خودشان هم یک مسیر رشد شخصی دارند. لیندا از همسایههای ظاهرِ اینستاگرامیاش کمی حسادت دارد و از نشاندادن عکسهای خانوادگیاش ابایی دارد، و آرون هم با عشق عجیبوغریبش به دایناسورها در فضایی سبکتر و طنزآمیزتر نسبت به قوس دراماتیکِ کیتی رفتار میکند. هر دو داستان پیامهای دوستداشتنی خاص خود را برای مخاطب دارند، اما رابطهٔ مقابلهایِ کیتی و ریک مسائل حساسی را بازتاب میدهد که بسیاری از خانوادهها در سراسر جهان راهحل روشنی برای آنها نمییابند.
ویژگی درخشان دیگرِ این فیلمنامه نحوهٔ برخورد بیطرفانهٔ ریاندا و روو با موضوعات است. آنها معمولاً تلاش میکنند یکی از پیامهای اصلی فیلم را دنبال کنند و برای هر دو طرفِ دعوا نکات خوبی ارائه دهند. مثلاً The Mitchells vs. The Machines میتوانست بهراحتی بهعنوان حملهای به اینترنت و تکنولوژی تعبیر شود، ولی هر دیالوگ تعادل قابلتوجهی دارد. در کنار انتقاداتی دربارهٔ استفادهٔ موبایل سر میز غذا یا در لحظات خانوادگی، استفادهٔ بیش از حد از صفحهنمایش و اتکا به شبکههای اجتماعی، تکنولوژی جدید میتواند زایندهٔ آثار هنری الهامبخش، انگیزشی و تأثیرگذار باشد. بدون آن، رویاهای کیتی کاملاً متفاوت میبود.
در حوزهٔ جلوههای فنی، نمیشود از سبک جدید انیمیشن صحبت نکرد بیآنکه به یاد Spider-Verse نیفتیم. آن فیلم تجربهای تجربی بود و موفقیتش شاید آیندهٔ انیمیشن را برای همیشه تغییر داده باشد. ترکیب نگرش تصویریِ دستی و نقاشیمانند با واقعگرایی CGI که در بیشتر فیلمهای امروز دیده میشود، همانند خود فیلم تعادلی بینقص بین دو سبک ظاهراً متضاد ایجاد میکند. این ترکیب اجازه میدهد بیانگری و جزئیات بالای روش کلاسیک حفظ شود، درحالیکه محیط واقعگرای طراحی سهبعدی نیز برقرار بماند. سکانسهای اکشن فوقالعاده پرانرژی، هیجانانگیز و تحسینبرانگیزند.
موسیقی فیلم (ساختهٔ مارک مادرزبو) دقیق و مناسب است و بسیاری از صحنهها را با انتخابهای موسیقایی عالی ارتقا میدهد. تدوین استادانه (گریگ لِویتان) و کار صدابازیگری در تمام نقشها در سطح بسیار خوبی قرار دارد. واقعاً نمیتوانم یک ایراد از این فیلم پیدا کنم و اگر این فیلم در فصل جوایز سال بعد مطرح نشود، بسیار متعجب و ناامید خواهم شد. هم بچهها و هم بزرگترها از این فیلم پرشتاب و بسیار سرگرمکننده لذت فراوان خواهند برد و در عین حال چند درس ارزشمند زندگی هم دریافت میکنند. شاید این فیلم خانوادهها را ترغیب کند همان سفر جادهایای را بروند که مدتها برنامهریزی کردهاند…
The Mitchells vs. The Machines شاید عنوانِ جذابی نداشته باشد، اما قطعاً یکی از بهترین فیلمهای انیمیشن چند سال اخیر است. با ترکیبی زیبا از دو سبک انیمیشن که ممکن است بر آیندهٔ این نوع آثار تأثیر بگذارد، مایک ریاندا و جف روو داستانی احساسی و دارای تأثیر دربارهٔ خانواده، عشق و بهخصوص قرار گرفتن در جای دیگری را روایت میکنند. شخصیتهای بسیار قابلهمذاتپندار، فیلمنامهای فوقالعاده که در هر موضوعی تعادل مناسبی برقرار میکند و برای هر دو طرف استدلالهایی میآورد بدون اینکه چیزی را قطعی درست یا غلط نشان دهد. قوسهای شخصیتی شاید آشنا باشند اما نگارش استثنایی هر مسیر شخصی را بهویژه روابط کیتی و ریک را ارتقا داده است. صداپیشگیها عالیاند، روایت پرشتاب همچنان سکانسهای اکشن رنگارنگ و چشمنواز با انرژی و انتخابهای موسیقایی فوقالعاده دارد. این یکی از آن فیلمهای نادری است که واقعاً نقصی در آن نمیبینم. دیدنش واجب و بسیار خندهدار است برای کودکان و بزرگسالان.
امتیاز: A
نقد دوم:
تماشای قابل قبولی بود؛ احتمالاً دیگر آن را تماشا نخواهم کرد، ولی پیشنهادش میکنم.
انتظار داشتم فیلمی از دریمورکس باشد، بنابراین دیدم سونی تهیهکنندگی این اثر را برعهده دارد کمی مرا شگفتزده کرد.
این داستان آخرالزمانِ رباتها به نظرم ترکیبی عجیب از چند فیلم دیگر است که همگی بهصورت انیمیشن CGI هستند، شامل رباتها، خانوادههای ناقص و خصومتهای شرکتی. هرچند همهٔ این عناصر خوباند، ترکیبشان همراه با جذابیت ویژهٔ فیلم برای من تا حدی ناکافی بود.
باورپذیریام تا حد زیادی حفظ شد، اما بعد از مدتی با برخی از حرکات خندهدار انسانها که در تقابل با کارهای شگفتانگیز رباتها قرار میگرفت، از مسیر خارج شد. فیلم از نظر بصری و فنی عالی است، اما شخصیتها و داستان برای من کمی ضعیفتر بودند.
نقد سوم:
این فیلم بهنوعی بهموقع است: در زمانی که دولتها دربارهٔ اختصاص ۲–۳ درصد از تولید ناخالص داخلی به دفاع بحث میکنند، فیلم بهخوبی نشان میدهد که ارتشها، نیروی دریایی و نیروی هوایی احتمالاً چندان مفید نخواهند بود وقتی بشر با تهدیدی وجودی واقعی روبهرو میشود: فقدان وایفای! وقتی فناوری علیه ما برمیخیزد و آن سیگنال جادویی را قطع میکند، تصور کنید چه چیزهای اطرافمان دیگر کار نخواهند کرد. آب، برق و ذخایر غذا — همه تحت کنترل چیزی که دیگر وجود ندارد!
خوشبختانه خانوادهٔ میچلها در دسترساند تا نقشهٔ زیرکانهٔ یک گوشی هوشمند ملکهصفت را که قصد نابودی بشریت را دارد خنثی کنند، تا توسترها بتوانند در چمنزار بازی کنند و یخچالها خودشان آبجو را مصرف کنند. پدر (که یادآور دیجی فقید بریتانیایی استیو رایت است) کمی ضدتکنولوژی است و میخواهد دخترش کیتی را تا آغاز ترم جدیدش در مدرسهٔ فیلم بَراند؛ کاری که باعث خجالت دختر میشود و خانواده با مادر، برادر آرون و خوکچهٔ خانگیشان «مونچی» راهی یک سفر جادهای میشوند که معلوم است به شکست میانجامد. راستش را بخواهید، آنها نمیتوانستند طبیعت واقعی آن فاجعه را پیشبینی کنند: رباتها علیه اربابانِ گوشتوپوستشان شوریدهاند و بهدلیل برخی دلایل، همین خانواده بههمراه دو ربات مهربان که در مسیرشان با آنها آشنا میشوند، آخرین امید بشریتاند.
ملکه یک شعاع باریک از امید به ما داده است. آیا دلیلی وجود دارد که او برنامهاش را اجرا نکند؟ احتمالاً پاسخ در زمان مناسب نخواهد رسید، پس خانواده باید از زیرکی و مهارتهای فنی خود استفاده کنند تا ارتش هجومیِ ماشینهای لباسشویی، مایکروویوها و جاروبرقیها را دفع کنند. فیلم اندکی قابل پیشبینی است و فضایل معمولیِ وفاداری خانوادگی، کار تیمی و تکیهبههم را ستایش میکند، اما شخصیتپردازیهای سرگرمکنندهای هم دارد. مادر، لیندا، بهویژه وقتی خانوادهاش تهدید میشود و با آن موجودات فلزی روبهرو میشوند، لحظات پرقدرتی دارد! شخصیتهای فرعی زیادی هم هستند که سرگرمکنندهاند، و گاهی اوقات فیلم بیشتر شبیه به یک انیمهٔ ژاپنی بهنظر میرسد چون بچهها مرکز صحنه را بهدست میگیرند و با ابتکار راهی سرشار از شور و شگفتی بهسوی پایان میروند. پیام فیلم روشن است، اما نویسندگی آن را تحمیل نمیکند؛ در عوض سناریوهای کمی ابلهانه و خندهداری را با خوشطبعی ارائه میدهد — شاید آن موقعها آنقدرها هم ابلهانه نباشند! چشماندازِ اینکه هوش مصنوعی از جنگها، درگیریها و تخریب محیطزیست بشر خسته شود و علیه ما برخیزد، قابلباور است و شاید ایدهٔ بدی هم نباشد. فیلم پرشتاب، خوشساخت و احتمالاً هشداردهنده است.
نقد چهارم:
The Mitchells vs. the Machines فیلمی دربارهٔ یک دختر دوستداشتنی و خلاق است که خانوادهٔ خوبی دارد اما آنها او را درک نمیکنند و او در تلاش است «مردم خودش» را پیدا کند و بتواند خودش باشد.
در مسیر رسیدن به این هدف، آشوب رخ میدهد، مشکلات خانوادگی اضافه میشود و همهچیز بههم میریزد.
فیلم چند تم کلاسیک و رایج را میگیرد: والدینی که فرزندانشان را درک نمیکنند، آدمهایی که تلاش میکنند خودشان باشند، بزرگ شدن و پیدا کردن راه زندگی، و اینها را با اکشن خیلی اغراقشده، رنگارنگ و ترکیبی از سبکهای هنری دیوانهوار درمیآمیزد.
سبکهای معمول انیمیشن، انیمیشن دوبعدی، عروسکگردانی دستی و حتی گیفهای حیوانی بامزه — این فیلم از انواع رسانهها استفاده میکند تا خلاقیت شخصیت اصلی، کیتی، را نشان دهد.
کیتی خیالپرداز، خلاق، دیوانهوار و دوستداشتنی است. برادرش آرون خجالتی و آرام است، اما خواهرش را دوست دارد و رابطهٔ حمایتکنندهٔ زیبایی با او دارد. پدر هم که علاقهٔ دخترش را درک نمیکند و با وجود شخصیت دوستداشتنیاش، بیشتر از آنچه باید اشتباه میکند. مادر سعی میکند همه را در عشق کنار هم نگه دارد.
و در میانهٔ همهٔ اینها، آخرالزمان رباتها شروع میشود و خانواده باید هم برای بقا تلاش کند و هم سعی کند در کنار هم رشد کند و یکدیگر را بهتر درک کند.
فیلم احمقانه، سرگرمکننده و احساسی است، و ترکیب رسانههای مختلف هم بهاندازهٔ Spider-Verse دیوانهوار و لذتبخش است.
یک فیلم واقعاً سرگرمکننده با قلبی بزرگ و احساسات فراوان — حتی جلد و دیسک بلوری هم قطعات هنری زیبایی دارند.
بسیار توصیهپذیر!
کیتی دوستداشتنی است و دلم میخواهد آرون خجالتی و دوستداشتنی را در آغوش بگیرم!
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران