داستان ابن فیلم پیرامون یک سفینه فضایی است که انسان ها را به کره ماه مریخ منتقل می کند، اما با انفجار این سفیه فضایی، التهابی بزرگ در دل ها ایجاد می شود...
داستان ابن فیلم پیرامون یک سفینه فضایی است که انسان ها را به کره ماه مریخ منتقل می کند، اما با انفجار این سفیه فضایی، التهابی بزرگ در دل ها ایجاد می شود...
«این شعر شاهکاری از ادبیات علمیتخیلی غیراِشکاری است و این اقتباس نیز بهطور غیرمنتظرهای چشمگیر است و پایانی موتاژیک و یخآور دارد»
«ما در تابوتمان در سکوت میرانیم،
دیگر سیاره را به خشونت آلوده نمیکنیم
و مرگآورِ خاموش را بر نوع خود پخش نمیکنیم.
اینجا میتوانیم آزادانه و بهراستی سؤال کنیم،
در حالی که کشتی ــ آنیارا ــ که از مسیر خارج شده
در بیابانهای تاریک فضا، زمان نفرتانگیز را پشت...
«این شعر شاهکاری از ادبیات علمیتخیلی غیراِشکاری است و این اقتباس نیز بهطور غیرمنتظرهای چشمگیر است و پایانی موتاژیک و یخآور دارد»
«ما در تابوتمان در سکوت میرانیم،
دیگر سیاره را به خشونت آلوده نمیکنیم
و مرگآورِ خاموش را بر نوع خود پخش نمیکنیم.
اینجا میتوانیم آزادانه و بهراستی سؤال کنیم،
در حالی که کشتی ــ آنیارا ــ که از مسیر خارج شده
در بیابانهای تاریک فضا، زمان نفرتانگیز را پشت سر میگذارد.»
- هری مارتینسون؛ «آنیارا: نمایشی دربارهٔ انسان در زمان و مکان»، شعر ۲۵
«فضای بیرونی چقدر شگفتانگیز است،
چه بزرگی در رمز و رازش،
و چه نقش کوچکی دارم.»
- هری مارتینسون؛ همان، شعر ۸۲
«در تابوت عظیممان دراز کشیدیم
و به سوی دریاهای تهی گذشتیم
جایی که شب کیهانی، جدا از روز تا ابد،
سکوت بلورین دور قبرمان افکند.»
- هری مارتینسون؛ همان، شعر ۱۰۳
«سیارهٔ ما نقطهای تنها در تاریکی وسیع کیهان است. در تاریکی ما، در این وسعت عظیم، هیچ نشانهای نیست که کمک از جای دیگری بیاید تا ما را از خودمان نجات دهد.»
- کارل ساگان؛ «نقطهٔ کمرنگ آبی»
فانیبودن انسان، بهویژه در برابر بینهایت فضا و زمان، الهامبخش بیشماری از روایتهای علمیتخیلی در همهٔ رسانهها بوده است. با گذشت سالها و هنگامی که خود را در میانهٔ رخدادی رو به افزایشِ انقراض ساختهدستِ بشر مییابیم، اهمیت این روایتها بیشتر شده است. عموماً این داستانها در یکی از دو شکل کلی بروز میکنند: یا ناتوانی ما در جلوگیری از انقراض را نشان میدهند، یا استفادهٔ ما از فناوری برای فرار از انقراض را — اغلب در قالب مهاجرت به سیارهای دیگر. نمونهای که در هر دو دسته قرار میگیرد، شعر حماسی هری مارتینسون، «آنیارا»ست؛ شعری دربارهٔ تأمل ناتوانکننده در بیمعنایی که سرنشینان یک کشتی فضایی عظیم (آنیارا) را که در خلأ ابدی فضا سرگردان است، در بر میگیرد و امید بسیار کمی به نجات دارد.
فیلم اقتباسیِ «آنیارا» نخستین اثر بلندِ پِلا کوگرمان و هوگو لیلجا است؛ فیلمی فوقالعاده بلندپروازانه و در عین حال بهطرز تحسینبرانگیزی خوب ساختهشده. با ریتم سنجیده، تأملات اگزیستانسیالیستی، بازیگران محدود، روایت باز و طراحی بصری سبکمند، این فیلم از هر چیزی که در سالنهای چندگانهٔ سینما میبینید فاصله دارد—بیتردید «جنگ ستارگان» نیست. بیش از همه، یادآور فیلمهای عمیق و خاصی مانند «۲۰۰۱: یک ادیسهٔ فضایی» از استنلی کوبریک، «سولاریس» از آندری تارکوفسکی، «سانشاین» از دنی بویل و «زندگی والا» از کلر دنیس است تا آثار پرهیجان و فرارگونهٔ هالیوود. درست است که شخصیتها کمی کمعمقاند و تنها چند نفر قوس داستانی قابلتوجهی دارند و علم دقیقاً قابلقبول نیست؛ اما صرفنظر از اینها، فیلمی تحریکآمیز، اخلاقاً پیچیده و از نظر وجودی چالشبرانگیز است که من از آغاز نهچندان پرهیجانش تا پایان شوکهکنندهاش از آن لذت بردم.
داستان در آیندهای نامشخص میگذرد؛ زمین به مرحلهای از فساد غیرقابلبازگشت رسیده است، اما راه فراری هست: بشر مریخ را استعمار کرده است. «آنیارا» کشتی عظیمی است (۴۷۵۰ متر طول و ۸۹۱ متر عرض) که مسافران را در سه هفته از ایستگاه لنگر در ماه به سیارهٔ سرخ میبرد. در آغاز فیلم با قهرمان بینام/بینامخانوادگی (امیلی جونسون) آشنا میشویم. او کارکنانِ «آنیارا»ست و مسئولِ MIMA است، بنابراین عنوان شغلیاش «میمارُب» (MR) است. MIMA که شبیه یک هولودِک است و نیمههوشمند توصیف میشود، میتواند افکار و خاطرات افراد را اسکن کند و به آنها اجازه دهد هر چیزی را تجربه کنند که برای روانشان مفید باشد (مثلاً میبینیم MR در جنگلی سرزنده گردش میکند). MIMA در میان جمعیت عظیم مسافران چندان محبوب نیست؛ آنها با ۲۱ رستوران، چند فروشگاه بزرگ، باشگاههای ورزشی، بولینگ، اسپا و کلوبهای شبانه سرگرماند. «آنیارا» عملاً شهرِ سیار است.
یک هفته پس از آغاز سفر، کشتی به بقایای فضایی برخورد میکند و کاپیتان کیفون مسیر را برای جلوگیری از برخورد تغییر میدهد، اما پیچِی در بدنه فرو میرود و واکنشی در راکتور به راه میافتد که موجب میشود کیفون هستهٔ هستهای را خارج کند. حالا «آنیارا» از مسیرش خارج شده و بدون هسته قادر به بازگرداندن مسیر یا بازگشت نیست و در تاریکی فضا معلق میماند. کیفون به مسافران اطمینان میدهد که تنها راه بازگشت، عبور ابرمنحنی از کنار سیارهای با نیروی گرانشی کافی است، اما ممکن است یافتن چنین سیارهای تا دو سال طول بکشد. هماتاقی ستارهشناسِ MR (آنلی مارتینی) اما این ایده را تمسخر میکند و میگوید احتمال یافتن چنین سیارهای بسیار ناچیز است. بنابراین، با گذشت ماهها و تبدیلشدن آنها به سالها و ناامیدی از نجات، پیمان اجتماعی شروع به فروپاشی میکند و چون مردم قادر به روبهرو شدن با واقعیت نیستند، MIMA برای سلامت روانیشان ضروری میشود. اما MIMA برای مواجهه با حجم عظیم احساسات منفی در مدت طولانی طراحی نشده بود و بهزودی نشانههای خرابی بروز میدهد که تهدید میکند مسافرانِ پیشتر ناامید را به هرجومرج کامل سرازیر کند.
شعر «آنیارا» را هری مارتینسون، برندهٔ نوبل سوئد، در ۱۹۵۶ نوشته است. عنوان از واژهٔ یونانی باستان «ανιαρός» (aniarós) بهمعنای «غصهآلود» یا «کسالتآور» مشتق شده است. این شعر بلند ۱۰۳ قسمت دارد؛ ۲۹ بخش نخست در مجموعهٔ ۱۹۵۳ وی با عنوان «سرود دوریس و MIMA» منتشر شده بود. شعر بیشتر تمثیلی است و سبک آن بیشتر نمادین و کنایهآمیز؛ دستکم بخشی از آن واکنشیست به بمباران هیروشیما و ناگازاکی (در شعر، نه بقایای فضایی که به آن برخورد میکند، بلکه سیارکی به نام «هندو» است — نام تاریخی هونشو، جزیرهٔ اصلی ژاپن که هیروشیما در آن است). تأثیرات دیگر شامل دوران آغازین جنگ سرد، دو برابر شدن تخمین فاصلهٔ راه شیری تا آندرومدا توسط والتر باده در ۱۹۵۳ و سرکوب وحشیانهٔ انقلاب مجارستان در ۱۹۵۶ است.
فیلم اقتباسشده در نه فصل تقسیم شده که گذر زمان را نشان میدهند: برای مثال سه فصل اول «ساعت ۱: سفر روتین»، «هفتهٔ ۳: بینقشه» و «سال ۳: یورگ» نام دارند. عنوان برخی فصلهای پایانی تا حدودی حالت اسپویل دارد، پس به آنها اشاره نمیکنم، اما فصل پیشآخر بهقدر کافی هولناک است و وقتی عنوان فصل آخر روی صفحه آمد، آنقدر مطمئن بودم اشتباه خواندهام که از دوستم تأیید خواستم — معلوم شد درست خواندهام. بهاختصار، این عنوان آخر تمام ترسهای وجودی و تأملات معوج در باب بینهایت را در خود دارد و نحوهٔ پایانبندی آن کاملاً دردآور و ماندگار است.
از نظر موضوعات، درست مانند شعر، فیلم به مسائلی مانند امکان آسیب جبرانناپذیر به سیاره، گذرا بودن حیات انسانی و احساس بیمعنایی که در برابر ابدیت زمان و فضا پدید میآید، میپردازد. فیلم مدت زیادی را به این ایده اختصاص میدهد که تمدن انسانی در واقع سازهایست برای محافظت از ما در برابر واقعیت تلخِ بیاهمیتی مطلقمان؛ و وقتی آن سازه برداشته شود، به بربریت بازمیگردیم. فیلم این موضوعات را اغلب در لحظات کمصدایی مطرح میکند؛ پرسشها را میگذارد تا تماشاگر بخشی از کار ذهنی را انجام دهد.
یکی از موضوعات جالب فیلم، نقش MIMA است. در ابتدا بهعنوان نسخهای پیشرفته از هولودک معرفی میشود، اما خیلی زود میفهمیم MIMA نیمههوشمند است و میتواند احساس داشته باشد. در ابتدا کسی چندان از او استفاده نمیکند، اما وقتی بهنظر میرسد سفر سالها به طول میانجامد، او تبدیل به مهمترین تسهیلات «آنیارا» میشود — تنها چیزی که برخی را از فروپاشی کامل روانی بازمیدارد. جنبهٔ جذاب MIMA این است که کارگردانها او را بهصورت ترکیبی از کنترل ذهن و مخدر تصویر میکنند. مردم بهسرعت به خدمات او وابسته میشوند؛ صفهای طولانی شکل میگیرد و برخی برای سبقتگرفتن رشوه میدهند. وقتی MR کارمندی جدید استخدام میکند، میگوید باید «آنها را آموزش دهم تا در برابر تصاویر مقاومت کنند»، که یادآور آزمایشهای تصادفی دارو در کارخانههای داروسازی برای جلوگیری از آزمایشِ محصول توسط کارکنان است — این جنبهٔ مخدری است. همزمان، وقتی مسافری از پسِ واقعیت برنمیآید و خشونت نشان میدهد، مجبور میشود MIMA را علیه میلش تجربه کند و فوراً آرام میشود؛ عملاً بیهوش میگردد — این جنبهٔ کنترل ذهن است.
در شعر، یکی از مضامین اصلی اهمیت هنر است که با نماد MIMA نمایش داده میشود؛ مارتینسون بررسی میکند چه بر سر جامعه میآید وقتی هنر دیگر قادر به تفسیر واقعیت برای ما نباشد — جامعهای بدون تولید هنری چگونه خواهد بود؟ او جنبههایی مانند لذتجویی، فرقههای باروری، آموزش، روزمرگی و توتالیتر شدن را در توصیف چنین وضعیتی برجسته میکند. در نهایت هیچ چیزی نمیتواند نقش حیاتی هنر در شکلدهی به درک ما از وجود را جایگزین کند، یا اهمیت ذاتی آن را در حفظ وضعیت انسانی نادیده بگیرد. فیلم این جنبهٔ نمادین را بهطور کامل بازتولید نمیکند (همانطور که گفته شد، فیلم کمتر استعارهای است)، اما نشان میدهد که مردم هر چه زمان میگذرد بیشتر به MIMA پناه میبرند و تجربهٔ فرار از واقعیت برای زندگی در سفینه حیاتیتر میشود. و همانطور که در شعر هم هست، MIMA نیز در برابر جریان بیپایان احساسات منفی مقاومت میکند و سرانجام میگوید، در صحنهای غمانگیز و مؤثر: «من آرامش میخواهم.» او HAL 9000 نیست؛ HAL احتمالاً میتوانست تا پایان دوام بیاورد.
همانند مارتینسون، فیلم به موضوعاتی چون فرقههای دینی، شورشها و خودکشی میپردازد؛ انسان تنزلیافته به ابتداییترین خصایلش — خشونت، شهوت، و کنترل. صحنهٔ جالبی زمانی رخ میدهد که MR ایدهٔ «پردهٔ پرتو» را به کیفون پیشنهاد میدهد؛ در واقع پروژکتوری عظیم که تصاویر زمین پیش از نابودی را به بیرون آنیارا بتاباند تا مسافران از پنجرهها بتوانند آنها را ببینند. در آن زمان MR معلم است و کیفون درخواست او را رد میکند و میگوید روی آموزش کودکان تمرکز کند، به این امید که شاید یکی از آنها بتواند بفهمد چگونه کشتی را بازگرداند. اگر این حرف نشاندهندهٔ تمایل والدین به منتقلکردن آرزوهای خود به فرزندان نیست، پس چیست؟ این نمونهای از شیوهٔ فیلم در طرح موضوعات است — مسائل در لحظات آرام مطرح میشوند اما خیلی موردِ تامّل طولانی قرار نمیگیرند، تا مخاطب خودش وارد کار شود.
موضوع دیگر که منحصر به این فیلم نیست، نابودی زمین توسط خودِ بشر است. پیشتر روایتهای علمیتخیلی بر احتمال نابودی در اثر جنگ هستهای تمرکز داشتند، اما در سالهای اخیر، گرمایش جهانی و فاجعهٔ زیستمحیطی پررنگتر شدهاند. مارتینسون خود از پیشتازان این نگرش بود که میگفت ما سیاره را نابود میکنیم، پیش از آنکه تغییر اقلیم در گفتمان عمومی جای گیرد. امروزه احتمال استعمار سیارات دیگر نه برای اکتشاف، که برای بقا مطرح میشود. این ترسناک است چون دیگر صرفاً داستانی تخیلی نیست — سیاره رو به نابودی است؛ یخهای قطبی در حال ناپدید شدناند و همراه آنها آیندهٔ گونهٔ ما. فیلم صراحتاً تاریخ وقوع این تحولات را نمیگوید — نمیدانیم آیا زمین کاملاً غیرقابلسکونت شده یا در راه نابودی است، یا دقیقاً چه رویدادی باعث شد بشر به فضا بگریزد — اما این موضوع در سراسر فیلم بهطور غیرمستقیم لمس میشود. مثلاً بسیاری از شخصیتها سوختگیهای صورتی دارند؛ توضیحی برای آن داده نمیشود اما اشاره میکند که آنها این جراحات را روی زمین دریافت کردهاند و بهاحتمال زیاد زمین بهطرز طاقتفرسایی داغ شده است. این نمونهای دیگر از نحوهٔ ظریف فیلم در پرداختن به مضامین است بدون اینکه آنها را در پیشزمینه گذاشته و صریح کند.
با گذشت زمان و شکنندهتر شدن تمدنِ نوپدید در «آنیارا»، مسائل متعددی پدیدار میشود. کیفون که زمانی از ترس شورش میلرزید، بهسرعت در موقعیت قدرتش لذت میبرد و عملاً دولتی پلیسی برپا میکند که او خود را از قتل هم معاف نمیداند. همزمان فرقههای مذهبی شکل میگیرند؛ یکی توسط زنی بنیان گذاشته میشود که در ابتدا نشان داده میشود چون تولد پسرش را در مریخ از دست میدهد، کنترل خود را از دست میدهد. حتی شخصیتهای منطقیتر مثل ستارهشناس یا ناوبر سختدل، ایزاگل، هم دچار فرسودگی میشوند و از مقابله با رخوت و بیمعناییِ فزایندهٔ وضعشان ناتوان میگردند. ستارهشناس یکی از مهمترین خطوط فیلم را بیان میکند وقتی به MR میگوید: «همهٔ کارهایی که میکنیم چیزهایی حاشیهایاند.» واقعاً انگیزهبخش!
از نظر زیباییشناسی، فیلم فوقالعاده خوشساخت و بسیار چشمنواز است، مخصوصاً برای اولین فیلم بلند. با بودجهای نسبتاً کوچک ساخته شده؛ جلوههای ویژهٔ کامپیوتری ساده اما کارآمدند؛ کارگردانها چیزی بیشازتوانِ خود تلاش نکردهاند و همین رویکرد محتاطانه موجب شده هر چیزی که بهکار گرفته شده بسیار مؤثر باشد. صحنهٔ افتتاحیه ساده است — آسانسوری عظیم مسافران را از زمین به «آنیارا» که در ایستگاه لنگر ماه پهلو گرفته، میبرد. هیچ چیز آنچنان پیچیده یا پردامنه نیست، اما دقیقاً همان کاری را میکند که باید: نشان میدهد بشر از زمین فرار میکند و فناوری برای بقای ما حیاتی شده است. برای صحنههای داخلی «آنیارا» برای صرفهجویی در هزینه، بهجای ساخت دکورهای پیچیده، بخش زیادی از فیلم در مراکز خرید موجود و کشتیهای مسافربری اسکاندیناوی فیلمبرداری شده که منطقی است، چون «آنیارا» اساساً مرکز خرید/هتل عظیمی است؛ چیزی شبیه کشتیهای تفریحی لوکس. دکورهایی که از صفر ساخته شدهاند بهخوبی با لوکیشنها جور درآمدهاند و طراحی مینیمالیستیِ پسامدرنِ تیم طراحی صحنه (با سبک تا حدودی شبیه به ایکیا) حس کارکردگرایی سخت و بدون زرقوبرق کشتی را بهخوبی منتقل میکند — «آنیارا» برای اقامت طولانی ساخته نشده و طراحی سادهٔ اتاقهای خواب و اتاق MIMA این نکته را بهخوبی بیان میکند.
در میان مشکلات، شاید مهمترین آنها فقدان قوسهای شخصیتی باشد (هرچند این امر در شعر هم وجود دارد). جدا از MR، ایزاگل، کیفون و ستارهشناس، شخصیت قابلذکری دیده نمیشود و حتی قوسهای این چند نفر هم نسبتاً ابتداییاند. این کمبود در فقدان دیدگاههای متفاوت روی «آنیارا» محسوس است؛ تقریباً همهٔ روایت از زاویهٔ دید MR هدایت میشود، بنابراین میتوانست جالب باشد اگر شخصیتهایی با باورها، پیشزمینهها و مشارکتهای متفاوت میدیدیم (با این حال، شعر هم چنین رویکردی ندارد و تبدیلِ فیلم به نوعی ریزنمونهٔ کلی بشر که باید همهٔ انسانیت را نمایندگی کند ممکن بود به خیانت به مضامین مرکزیاش انجامد). آیا این موضوع باعث میشود تماشاگران نتوانند همذاتپنداری کنند؟ تا حدی بله، اما این تا حد زیادی خواستهٔ فیلم است نه نقصِ ساخت؛ فیلم از ما نمیخواهد با بازیگری از شخصیتهای کاملاً پرداخته مرتبط شویم، بلکه میخواهد در سطحی عمیقتر و غیراشکاری با آن درگیر شویم، و آن انسانها به این درگیری کمک میکنند.
برخی منتقدان فیلم را بیجان و سرد توصیف کردهاند؛ من با «سرد» بودن موافقم اما این سردی هم عمدی است. هرچند من آن را بیجان نیافتم؛ زندگی روی کشتی بهطرز زندهای به تصویر کشیده شده است. فیلم توقع زیادی از مخاطب دارد، بسیار بیشتر از بیشتر آثار علمیتخیلی، اما خلطِ نبودِ سرزندگی روی کشتی با بیجانبودنِ فیلم قضاوتی سطحی خواهد بود. لحنِ اثر دقیقاً همان چیزیست که برای حمل مضامینش لازم است.
از نظر علم و منطق، فیلم عیوبی دارد. مثلاً چرا کشتیای به این عظمت برای حمل و نقل کوتاهمدت استفاده میشود؟ بارها گفته میشود کشتی برای سکونت درازمدت ساخته نشده، اما چرا اینهمه امکانات دارد؟ چرا تأمین انرژی خودتنظیمِ زیستحمایت وجود دارد؟ چرا مزارع جلبکی برای تولید غذا بینهایت طراحی شدهاند اگر هدف اولیهٔ کشتی سفر ششهفتهای رفتوبرگشت بین ماه و مریخ بوده است؟ اندازهٔ عظیم «آنیارا» خود مسائل فنی بزرگتری ایجاد میکند. فیلم از این مشکل عبور میکند چون ایستگاه لنگر روی ماه قرار دارد — برای رسیدن از سطح زمین به مدار، سرعت فرار ۷ مایل در ثانیه لازم است؛ اما کشتیای به این اندازه هرگز نمیتوانست از سطح زمین به چنین سرعتی دست یابد، پس این فرض که کشتی در پایگاه ماهی ساخته شده منطقی جلوه میکند. مشکل بزرگتر اما این است که میانگین فاصلهٔ مریخ از زمین حدود ۱۴۰ میلیون مایل است؛ برای طی این مسیر در سه هفته باید سرعت متوسطی حدود ۲۷۷٬۷۷۷ مایل در ساعت حفظ شود (برای مقایسه سرعت صوت حدود ۷۶۷ مایل در ساعت است). نیروی لازم برای کند کردن کشتیای به این جرم در چنین سرعتی تقریباً غیرقابلتصور است. بنابراین استفاده از کشتیای به وسعت «آنیارا» در شیوهای که فیلم نشان میدهد نهتنها غیربهصرفه، بلکه با تقریب بسیار زیاد ناممکن است، صرفنظر از پیشرفتهای فناوری.
با این حال، برای من جنبههای هنری و پیرامون فیلم آنچنان برجستهاند که ناسازگاریهای علمی را میتوانم ببخشم (اگر شما هم تا به حال فیلمی از «جنگ ستارگان» دیدهاید، احتمالاً میتوانید این کار را بکنید). حتی آثاری که بهظاهر بهطور گسترده پژوهششدهاند مثل «میانستارهای» از کریستوفر نولان هم مملو از ناسازگاریها و روزنههای علمیاند، اما این مسائل مانع از بزرگبودن آنها نمیشود. همینطور «آنیارا». اگرچه ممکن است مقایسهٔ «آنیارا» با «میانستارهای» برای بعضیها توهینآمیز باشد، من از «آنیارا» بیشتر لذت بردم؛ روزها بعد از تماشای آن همچنان در ذهنم باقی ماند، چیزی که «میانستارهای» در مورد من انجام نداد.
به همان اندازه که از نظر بصری تحسینبرانگیز است، از نظر اخلاقی پیچیده و از نظر فکری غامض و ناامیدکننده، این فیلم آغازِ بسیار چشمگیری برای دو کارگردانش است. هم ترسآور و هم برانگیزاننده، تصویری که از بشریتی در معرض افراط و روبهرو با انقراض خود ترسیم میکند، زیبا نیست اما فوری و مرتبط است؛ ما بهسرعت به سوی انقراضی که خودمان آن را رقم زدهایم شتاب میکنیم و به نقطهای نزدیک میشویم که مانند «آنیارا» دیگر توان بازگشت نخواهیم داشت. وقتی به آن نقطه رسیدیم، تنها چیزی که در آیندهٔ جمعیمان مانده خواهد بود سرمای فراگیر، تاریکی بیتفاوت و سکوت گوشخراش بینهایت.»
خلاصهٔ کوتاهتر:
«با اینکه زمین تقریباً غیرقابلسکونت شده، «آنیارا» ــ کشتی عظیمی شبیه به یک کشتی لاینی ــ در راه مریخ است که بر اثر برخورد با زبالهٔ فضایی دچار نقص فنی میشود. برای نجات باید همهٔ سوختش را رها کند و حالا قادر به پیشرانش نیست. کاپیتان کیفون به مسافران اعلام میکند که بهجای سه هفته ممکن است دستکم دو سال طول بکشد تا به مریخ برسند و آنهم فقط در صورتی ممکن است که بتوانند با یک مانور گرانشی از کنار سیارهای عبور کنند و شتاب بگیرند. در ابتدا مسافران از ۲۱ رستوران، استخرها و سالنهای برنزه استفاده میکنند، اما هرچه هفتهها به ماهها و ماهها به سالها بدل میشود، رفتارشان به حالتهایی ابتداییتر بازمیگردد. MIMA (امیلی گاربرز)، دانشمند خلاق، تلاش میکند سرگرمیهایی خلق کند تا دستکم توهم پیشرفت را حفظ کند، و همزمان با ایزاگل رابطهای پیچیده و شادیآور برقرار میکند. وقتی خبر نزدیکشدن جسمی به آنها میرسد، امید دارند که نجاتدهنده باشد، اما پس از سالها، چه شانسی برای نجات وجود دارد؟ یا آیا آنچه باید نجات یابد هنوز ارزش نجات دارد؟ این فیلم فرق دارد با آثار رایج علمیتخیلی: هیچ هیولا یا نبرد لیزریای برای حواسپرتی وجود ندارد؛ در عوض تحلیلی از رفتار آدمها زمانیست که ناامیدی و بیپناهی رخ مینماید. بازی امیلی گاربرز نقش محوری را خوب ایفا میکند و فیلم با خلق محیطی خفقانآور روانشناسیِ افراد را در انزوا، تکرار و وضعیتی مواجه میسازد که بدون شورش یا قیام، فرمانده و خدمهٔ خود را حفظ میکند. این روانشناسی است که در این اثر کار میکند و اگرچه ضرباهنگ فیلم تند نیست، اما کمکم به جان آدم نفوذ میکند و سؤالی باقی میگذارد که «سیارهٔ مصنوعی» ساخت بشر تا چه مدت میتواند دوام بیاورد.»
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران