نامزد ۲ جایزه اسکار — ۱۷ جایزه و در مجموع ۷۴ نامزدی
اگر این اجرا باعث گرفتن چند جایزه برای اتان هاوک نشود، نمیدانم چه چیزی میتواند. او در اوج تواناییست و با مجموعهای از مونولوگهای موجز، چنان نقش لَری هارت، شاعر شعرِ ترانه، را زنده میکند که باورپذیری کامل دارد. بیشتر داستان از دل گفتوگوهای او با پیشخدمت محبوبش «ادی» (بابی کاناوال) نقل میشود، درست همانطور که منتظر آغاز مهمانی افتتاحیه نمایش «اوکلاهما!» است. هارت سالها...
اگر این اجرا باعث گرفتن چند جایزه برای اتان هاوک نشود، نمیدانم چه چیزی میتواند. او در اوج تواناییست و با مجموعهای از مونولوگهای موجز، چنان نقش لَری هارت، شاعر شعرِ ترانه، را زنده میکند که باورپذیری کامل دارد. بیشتر داستان از دل گفتوگوهای او با پیشخدمت محبوبش «ادی» (بابی کاناوال) نقل میشود، درست همانطور که منتظر آغاز مهمانی افتتاحیه نمایش «اوکلاهما!» است. هارت سالها با ریچارد راجرز (اندرو اسکات) همکاری کرده بود، اما راجرز از رفتارهای نمایشی و الکلی او خسته شد و برای این اثر تازه با اسکار همرستین دوم (سایمون دلانی) همکاری کرد. از همان ابتدا، هارت مرموز و پرعیب برایم جذاب بود؛ نقد او بر «اوکلاهما!» با تصویر ضربه خوردن یک فیل در مزرعه ذرت توسط گوشش، آنقدر گویا و تند است که همهچیز را خلاصه میکند.
در لحظاتی از فیلم، «ناکِلز» (جونا لیس) با پیانویی آرام ما را همراهی میکند و گفتگوهای دیگری با چهرههای معروفی چون نویسنده مشهور ای.بی. وایت (پاتریک کندی)، «الیزابت» الهامبخش و جاهطلب (مارگارت کوالی) و البته شریک سابقِ هارت، با درجاتی از صداقت یا ترحّم به نمایش در میآیند. بازی دقیق و در عین حال بیرحمانه و لطیف اندرو اسکات در نقش راجرز باعث شده تا آن شخصیت ظاهراً سرد و ناسپاس، بهشکلی قاطع و واقعی ظاهر شود؛ و در مقابل، هارت را میبینیم که از تنهایی و بیربط شدن به زمانه رنج میبرد — سقوط بزرگان را با چهرهای ناامید میتوان دید.
دیالوگها تیز، بامزه و دقیقاند و کل تولید نوری بر چیستیِ تبدیل شدن به «مرد دیروز» میافکند. اشارههایی به گرایش جنسی هارت وجود دارد، اما اینها در قالب تصویری از مردی نشان داده میشود که در امیال جنسی دچار سردرگمی است و میتواند در مرد یا زن زیبایی بیابد؛ ابهامی که هاوک بهخوبی از پس آن برمیآید و همزمان هماحساسی و حسّاسیّتِ مخاطب را برمیانگیزد. در بسیاری جهات، فیلم شبیه بازنمایی سینمایی یک اثر تئاتری است و به قطعاتی تقسیم شده که گویی مستقیم از صحنه برداشته شدهاند؛ اما این ساختار صحنهمحور در این مورد کاملاً مناسب است و من از آن لذت بردم.
لورنز «لَری» هارت (1895–1943) شاید برای عموم نام آشنایی نباشد، اما فهرست گسترده آثارش در کنار ریچارد راجرز، مجموعهای از استانداردهای موسیقی آمریکایی را شکل میدهد: «خانم یک ولگرد است»، «مسحور و پریشان»، «ولنتاین خندهدار من»، «رمانتیک نیست؟» و البته بزرگترین موفقیتشان «ماهِ آبی». با وجود این موفقیتهای هنری، هارت زندگی حرفهای پرتنشی و زندگی شخصیای تنها و تا حد زیادی ناخوشایند داشت؛ اوج این وضعیت را میتوان در 31 مارس 1943 دید: شب افتتاح «اوکلاهما!» که این همکاری جدیدِ راجرز و همرستین به موفقیتی عظیم رسید و هارت که الکلیای نومید و غیرقابلاعتماد بود، عملاً کنار گذاشته شده بود.
رویدادهای آن شب — جشن افتتاح در رستوران افسانهای ساردی در نیویورک — پایه و اساس روایت ریچارد لینکلیتر را شکل میدهد؛ بازسازی آن شام شلوغ و پُرتنش که در آن هارت (با بازی هیستریک و در عین حال دلخراش اتان هاوک) زیر بار شکستهای حرفهای خفه میشود و گفتوگوهای پرحرارتی با راجرز و همرستین دارد. علاوه بر این، ناکامیهای شخصی هارت نیز برجستهاند، بهویژه تلاشش برای جلب توجه الیزابت وایلد، دانشجوی 20 ساله ییل (مارگارت کوالی)، که رابطهای پلا تونیک است و هارتِ 47 ساله امید دارد با عشقی بیش از حد پرتلاش دل او را ببرد. فیلمنامه گمانهزنی میکند که اگر این دو در آن شب با هم دیدار کرده باشند، چه ممکن است رخ داده باشد؛ حتی اگر ملاقات هم اتفاق افتاده باشد، فتح دل دختر جوان برای مردی که در محافل نیویورک بهعنوان یک «مجردِ پنهانگرا» شناخته میشد کار آسانی نبوده است.
در تمام این فراز و فرودها، هارت تلاش میکند تا خونسردیاش را حفظ کند و همزمان با نوشیدنی پیوسته، احساساتش را به دوست و بارمن ساردی، ادی (بابی کاناوال)، نویسنده و مشتری رستوران ای.بی. «اندی» وایت (پاتریک کندی) و پیانیست بار مورتی ریفکین (جونا لیس) بازگو میکند. دیالوگهای این گروه رنگارنگ از مطالب پست تا صمیمی، خندهدار تا دردآور را دربرمیگیرد؛ بهراستی رولرکوستری از احساسات پیش چشم تماشاگر قرار میدهد.
آنچه واقعاً این مواد را زنده میکند عمق احساسیست که گروه بازیگران نشان میدهند، بهخصوص هاوک که بهراستی یکی از بهترین نقشآفرینیهای کارنامهاش را ارائه میدهد، و نیز بازیهای درخشان کوالی، کاناوال و اسکات. اگرچه فیلم عمدتاً در یک لوکیشن تصویربرداری شده، طراحی صحنه بازسازیشده آن فضای افسانهای نیویورک را با ظرافتی عرضه میکند که هرگز صحنهمحور یا مصنوعی به نظر نمیرسد. موسیقی نیز بخش مهمی از تجربه است؛ آثاری از جروم کرن، جورج گِرشوین، اروینگ برلین و البته راجرز و هارت، در قاب فیلم جای دارند.
با این حال، ممکن است برخی تماشاگران روایت را کمی تکراری یا خستهکننده بیابند که این انتقاد تا حدی موجه است. برخی نیز به باز بودن بحثهای مربوط به همجنسگرایی در فیلم خرده گرفتهاند، موضوعی که بهنظر میرسد در سال 1943 و زمانی که رابطههای همجنس هنوز جرمانگاشته میشدند، کمتر در ملأعام مطرح میشد. با وجود این، «ماهِ آبی» قصهای جذاب و تراژیک را روایت میکند؛ تراژدی در معنای واقعی کلمه، در پسزمینهای که بهطرز نمادینی آمریکاییست. تأسفآور است که کسی که چنان میراثی به جا گذاشت، باید اینقدر رنج بکشد—بخشهایی از این درد خودساخته هم بوده است—و در چنین فضایی، عجیب نیست که «ماه» رنگ دیگری جز آبی به خود گیرد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران