واقعاً دلم میخواست ازش متنفر باشم!
«وقتی سرم را روی بالش گذاشتم، نه خوابیدم و نه میشد گفت که مشغول فکر کردن هستم. خیالم بیاختیار، مرا در اختیار گرفت و مرا هدایت کرد، و تصاویر متوالیای را که در ذهنم پدیدار میشدند با زندهدلیای فراتر از حدّ معمول خیالپردازی به من ارزانی داشت. دیدم — با چشمان بسته اما بینشی تیزِ ذهنی — دیدم دانشجوی رنگپریدهٔ...
واقعاً دلم میخواست ازش متنفر باشم!
«وقتی سرم را روی بالش گذاشتم، نه خوابیدم و نه میشد گفت که مشغول فکر کردن هستم. خیالم بیاختیار، مرا در اختیار گرفت و مرا هدایت کرد، و تصاویر متوالیای را که در ذهنم پدیدار میشدند با زندهدلیای فراتر از حدّ معمول خیالپردازی به من ارزانی داشت. دیدم — با چشمان بسته اما بینشی تیزِ ذهنی — دیدم دانشجوی رنگپریدهٔ هنرهای محرّم زانو زده بود کنار موجودی که خود ساخته بود. دیدم آن پدیدۀ زشت شبیه انسان دراز کشیده است و سپس با کارکردنِ ماشین قدرتمندی، نشانههایی از زندگی از خود نشان داد و با حرکتی ناآرام و نیمهزیستی تحرّک یافت. لابد وحشتناک خواهد بود؛ زیرا پیامد هر تلاش انسانی برای تقلیدِ ماشینِ شگفتآور خالق جهان، فوقالعاده هولناک خواهد بود. موفقیت او هنرمند را میترساند؛ او از دستساز نفرتانگیزش بهلبهٔ وحشت میدود. امید میبرد که، اگر رها شود، جرقۀ کوچک زندگی که به آن دمیده است کمرنگ شود؛ این چیزی که چنان جان ناقصی یافته است در مرگ فرو رود؛ و شاید او بخوابد به امید اینکه سکوت قبر برای همیشه وجود گذرای آن جسد زشت را خاموش سازد. او میخوابد؛ اما بیدار میشود؛ چشمانش را باز میکند؛ این موجود هولناک را میبیند که کنار تخت او ایستاده، پردهها را کنار میزند و با چشمهایی زرد، آبمانده اما موشکافانه به او مینگرد.»
— مری شِلی؛ «مقدمه» بر ویراستِ بازنگریشدۀ ۱۸۳۱ِ فرانکنشتاین؛ یا پرومتئوس مدرن
تماشای Mary Shelley تجربهای کنجکاو بود. میدانستم باید از آن متنفر شوم، چون هرچند در بسیاری از جزئیات درست است، اما در خیلی چیزها اشتباه میکند و از نظر تماتیک هم درهم و آشفته است. به عنوان یک آکادمیک ادبیات انگلیسی، واقعاً باید مرا تا حد زیادی ناراحت میکرد. علاوه بر این، تقریباً همهٔ کسانی که میشناسم و فیلم را دیدهاند (چه آکادمیک و چه غیرآکادمیک) از آن متنفر بودهاند. و من هم با بسیاری از نقدهایی که شنیده بودم سخت موافق شدم. فیلم در جاهایی خندهآوراً بد است. اما با این همه، در حالی که قطعاً آن را دوست نداشتم، نفرت هم نداشتم. در واقع، بخش قابلتوجهی از آن را واقعاً دوست داشتم. خجالت میکشم!
خلاصهٔ ماجرا: فیلم به کارگردانی حَیفا المنصور (Wadjda) و فیلمنامهای از اِما جِنسِن (المنصور هم «نویسندگی تکمیلی» دارد) خود را داستان واقعی پشت نوشتن اولین (و بهترین) رمان مری شِلی (با بازی ال فانینگ)، فرانکنشتاین (۱۸۱۸)، معرفی میکند و پوسترش با این شعار است: «عظیمترین عشقش، هولناکترین آفرینشش را الهام بخشید.» این در حقیقت نوعی تبلیغ گمراهکننده است؛ از دو ساعت زمان فیلم، نوشتن رمان تقریباً بیست دقیقه از نیمساعت پایانی را در بر میگیرد. در عوض، فیلم بیشتر یک داستان عاشقانهٔ بیروح است که اندکی پیش از اولین دیدار مری و پرسی بِیش شِلی (داگلاس بوت) در ۱۸۱۲ آغاز میشود و در ۱۸۱۹، پس از انتشار ناشناسِ اولیهٔ فرانکنشتاین، به پایان میرسد.
بهعنوان یک داستان عاشقانه، تمرکز اصلی فیلم واضحاً بر نوسان رابطهٔ مری و شِلی است. با این ترتیبدهی و با قرار دادن خودِ مری بهعنوان تکیهگاه کل ماجرا، بسیاری از رویدادهای مهمِ آن هفت سال پوشش داده میشود: اقامت مری در اسکاتلند با ویلیام بَکستر (اوون ریچاردز) که در آنجا برای نخستینبار با شِلی ملاقات کرد؛ رابطهٔ دشوار او با پدرش، ویلیام گَدوین (استفن دیلین)؛ ورود غیرمنتظرهٔ شِلی به لندن به دعوت گدوین؛ فروپاشی ازدواج شِلی با هریت وستبروک (سیارا چارتیس)؛ خصومت بین مری و ناممادریاش، مری جِین کلِرمونت (جوان فراگات)؛ تلاشهای مری برای فرار از سایهٔ مادر مرحومش، مری ولستونکرافت، نویسندهٔ تاثیرگذارِ اندکی کتابِ A Vindication of the Rights of Woman (1792)؛ دوستی نزدیک او با ناتنیخواهرش، کلِر کلرمانت (بل پاولی)؛ فرارِ مشترکِ مری، کلِر و شِلی و مبارزهٔ دائمشان با بدهی؛ ایدههای شِلی دربارهٔ «عشق آزاد»؛ مرگ اولین فرزند مری و شِلی؛ تابستان ۱۸۱۶ در ژنو وقتی آنها پیشِ لرد بِرون (تام استریدج) بودند؛ دوستی مری با دکتر جان پولیدوری (بن هاردی) و تراژدی مربوط به داستان کوتاه او، The Vampyre (1819)؛ و در نهایت نوشتن فرانکنشتاین توسط مری.
طرح کلی A-B-C همه وجود دارد، اما در چارچوب نسبتاً درستِ آن، کاستیها، نواقص و دخلوتصرفهای ناخواستهٔ زیادی هست. برای هر چیزی که فیلم درست نشان میدهد، خیلی چیزهای دیگر را غلط یا ناقص نشان میدهد. برای مثال، هرچند درست نشان میدهد شِلی بر این باور بوده که مری و توماس هاگ (جک هیکی) باید عاشق هم شوند، اما اشارهای نمیکند که خودِ مری هم کاملاً مخالف این ایده نبود و در واقع با هاگ دوستِ خوبی بود و اغلب با او دردودل میکرد. پس از مرگ نخستین فرزندش، او به هاگ نوشت:
«هاگ عزیزم، نوزادم مُرده — میآیی هر چه زودتر مرا ببینی؟ میخواهم تو را ببینم — وقتی به تخت رفتم کاملاً سالم بود — نیمهشب بیدار شدم تا به او شیر بدهم، به نظر میرسید آنقدر آرام خوابیده که نمیخواستم بیدارش کنم. آنوقت مرده بود، اما تا صبح متوجه نشدیم — از ظاهرش معلوم بود که از تشنج مرده — میآیی؟ تو چنان آدم آرامی هستی و شِلی از تب از شیر نگران است — چون من دیگر مادر نیستم.»
در فیلم، هاگ شخصیت شهوترانی است که سعی میکند به زور خودش را به مری تحمیل کند. فیلم همچنین درست نشان میدهد که شِلی و مری نخستینبار عشقشان را کنار قبر مادرش ابراز کردند، اما از چیزی که بسیاری از محققان بر آن معتقدند—یعنی اینکه مری با شِلی در همان حوالی یا در نزدیکی قبر بکارتش را از دست داد—دوری میکند. در عوض، فیلم یک صحنۀ جنسی کلیشهای و بد در اتاقخوابی با نور آتش نشان میدهد. رمانتیکتر؟ شاید. از نظر تاریخی دقیق؟ بهسختی. نکتهٔ دیگری که نسبتاً دقیق نشان داده شده، شرایط بد زندگی پس از فرارِ مشترکِ مری، شِلی و کلِر و واقعیتِ بدهیهای دائمی و فرارهای شبانهشان است. با این حال، فیلم نشان نمیدهد یا حتی اشاره هم نمیکند که شِلی و کلِر برای مدتی عاشق هم بودند. بالاخره، هرچند فیلم برخی جزئیات تابستان ۱۸۱۶ را درست بازسازی میکند، لیکن از نشان دادن اینکه مری در مدت اقامت تقریباً تماموقت در ژنو مقادیر زیادی لادانوم میگرفت، غفلت میکند.
در مورد بازیها: تام استریدج در نقش بِرون. خدای من! باز هم فیلم مبانی را درست نشان میدهد — بَرن بهطور شایع تجمّلگر، پرزرقوبرق و دمدمی بود، زندگیای پرزرقوبرق حتی برای یک شاعر رمانتیک و معروف به استفاده و دور انداختن زنان و گهگاه مردان. اما اجرای استریدج دیدنی است. او همیشه گرایش به اغراق داشته، اما این نقش او را چنان اغراقآمیز میکند که کار آل پاچینو در City Hall (1996) در مقایسه بیحرکت بهنظر میرسد. واقعاً خندهدار است که چقدر در این نقش بد است و بِرون را به کاراکتری کارتونی تبدیل میکند. استفن دیلین در نقش گدوین هم مشکلساز است. دیلین بازیگری عظیم با دامنهٔ فوقالعادهای است (اجرای او را در King Arthur، Game of Thrones و A Touch of Cloth مقایسه کنید)، اما گدوین را دقیقاً همانطور بازی میکند که لئونارد وولف را در The Hours بازی کرده بود — روشنفکری مقید و دلخور، سعی در آزرده نکردن دیگران، خود دارای استعداد اما در سایهٔ استعدادهای بزرگتر کسانی که دوستشان دارد. جوان فراگات کلرمانت را مثل نامادری شرور قصههای دیزنی بازی میکند، بیعمق و تکبعدی. بسیاری نقدها از بازی فانینگ در نقش مری سخت انتقاد کردهاند، اما من فکر میکنم او در نقش قابل قبول بود؛ نه فوقالعاده، اما نه آنقدر بد که انتظار داشتم. لهجهاش هم زیاد بد نیست (و مطمئناً بهتر از لهجۀ مضحک اسکاتلندی مِیزی ویلیامز). با این حال، نمیتوان از خود نپرسید اگر سایرش رونان این نقش را قبول کرده بود — بهجای Mary, Queen of Scots — چه میشد.
اما مشکل بزرگ فیلم، و آنچه همکاران و دوستانم بیشترین خشم را نسبت به آن نشان دادند، فیلمنامه است. اولاً، میکوشد خیلی چیزها را پوشش دهد و بهجای آنکه دربارهٔ چند رویداد حرفِ زیادی بزند، دربارهٔ خیلی رویدادها حرفِ جالب کمی میزند. اما بزرگترین اشکالش این است که یکی از بزرگترین داستانهای عاشقانهٔ تاریخ را به مجموعهای از بگو مگوهای احمقانه و تکراری تنزل میدهد که میتوانند در یک اپیزود EastEnders هم باشند. فیلم سخت تلاش میکند نشان دهد که مری چقدر والا است و شخصیت او را بهعنوان کسی نشان میدهد که روحش با شعرِ آن عصر آمیخته است. اما هنگام نمایش درگیریهایش با شِلی، به چیزی جز نمادی برای باورهایش تقلیل مییابد، و او هم در نسبت به باورهایش همینطور است. آنها عملاً پنج بار دقیقاً همان بحث را در فیلم تکرار میکنند، و هر بار چون شخصیتها نسبتاً خوب تعریف شدهاند، اینکه مدام دربارهٔ چیزهایی بحث میکنند که هر دو از آنها آگاهاند، مضحک بهنظر میرسد؛ تمام ماجرا دربارهٔ عشق آزادِ او و ناتوانیاش در تأمین معاشِ مری در تقابل با پیشفمینیسم و حساسیت سیاسیِ اوست. فیلم اساساً خلاصهٔ CliffsNotes برخی متون کلیدی آن روزگار از جمله An Enquiry Concerning Political Justice اثر گدوین را به ما میدهد، اما کاملاً در ارائهٔ زمینهٔ سیاسی یا فلسفیِ محکم شکست میخورد، و بهنظر میرسد مری و شِلی در حبابِ فکریای جدا از واقعیت زندگی میکنند. در نهایت، تلاش برای وصل کردن بخشهایی از فرانکنشتاین به رویدادهای مشخصی از زندگی مری از طریق بازگشتهای زمانی فاجعهبار است؛ بداندیشیده و بداجرا.
با این حال، من نمیتوانم از آن متنفر باشم. المنصور (اولین زن سعودی که فیلمی با سرمایهٔ هالیوود کارگردانی کرده) فیلم را با اعتمادبهنفس و بهخوبی هدایت کرده است. جزییاتِ دورهٔ تاریخی عالیاند. موسیقی آملیا وارنر در جاهایی هیجانانگیز است، طراحی لباس کارولین کنر خوب و دقیق است، طراحی تولید پَکی اسمیت (Free Fire) چشمگیر و پرجزئیات است، و فیلمبرداری دیوید اونگارو (A Prayer Before Dawn) مناسباً زمخت است. چند اجرای خوب هم هست؛ بوت در نقش شِلی بسیار گویا و دقیق است، و بن هاردی به عنوان پولیدوری عالیست، هرچند تراژدی او خیلی سریع و سطحی مرور میشود.
پس با این همه، فیلمی نیست که بدون قید و شرط توصیهاش کنم، اما چیزی هم نیست که به مردم هشدار دهم آن را نبینند. در واقع، یکی از پرسشهایی که بعد از دیدن فیلم برایم مطرح شد این بود: این فیلم برای چه کسانی ساخته شده؟ مخاطب هدف کیست؟ آکادمیکها و کسانی که با رویدادها آشنا هستند تقریباً همگی از آن متنفر خواهند شد، در حالی که مخاطب معمولیتر که به فیلمهای ابرقهرمانی و انفجارها عادت دارد، احتمالاً آن را بسیار کسلکننده خواهد یافت. تجربهای بسیار کنجکاو بود.
---
بگذارید مری شلی روی قبر مادرش عشقبازی کند!!
فیلم مرتکب گناه کبیر صنعت سرگرمی میشود: کسالتآور است. علاوه بر این، من اصلاً باور نمیکردم رابطهٔ ولستونکرافت گدوین و شِلی آنقدر مهم باشد که فیلم نمایش میداد. همچنین انتظار داشتم ایدهٔ فرانکنشتاین منشاء قویتری داشته باشد تا چیزی مثل «یکبار قورباغهای دیدم، بعد سالها مست شدم و سرِ شوخی نوشتم»؛ اما حدس میزنم این انتظار بیشتر از من بود. بازیها خوباند و دکورهای قدیمی جذاباند، اما واقعاً تنها چیزهایی که از Mary Shelley یادم ماند همینها بود.
امتیاز نهایی: ★★ — جنبههایی داشت که به من خوش آمد، اما محصول نهایی ضعیف است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران