طنزی گزنده و بسیار بامزه
«ما از اینکه اینقدر کم دستمزد میگیریم رنج میبریم. باید این کار را انجام دهم و آنها یک قطعه لباس را بیشتر از آنچه من در یک ماه میگیرم میفروشند. ما نمیتوانیم غذای مغذی بخوریم. زندگی خوبی نداریم، تا پایان عمرمان در رنج زندگی میکنیم و در رنج میمیریم. دستمزدهای پایین علت اصلی است. یک زن چقدر میتواند بار زندگی را...
طنزی گزنده و بسیار بامزه
«ما از اینکه اینقدر کم دستمزد میگیریم رنج میبریم. باید این کار را انجام دهم و آنها یک قطعه لباس را بیشتر از آنچه من در یک ماه میگیرم میفروشند. ما نمیتوانیم غذای مغذی بخوریم. زندگی خوبی نداریم، تا پایان عمرمان در رنج زندگی میکنیم و در رنج میمیریم. دستمزدهای پایین علت اصلی است. یک زن چقدر میتواند بار زندگی را تحمل کند؟ شوهر، بچهها، خانه و کار در کارخانه — با چنین حقوق ناچیزی چگونه مدیریت کنیم؟ پس گرفتار تله بدهی میشویم. آیا راهحلی برای مشکل ما وجود ندارد؟ هدفها خیلی بالاست. از ما میخواهند ۱۵۰ قطعه در ساعت بسازیم. وقتی از پس هدفها برنمیآییم، آزار و اذیت شروع میشود. فشار زیادی هست؛ انگار شلاق است. نمیتوانیم استراحت کنیم، آب بخوریم یا برویم دستشویی. سرپرستان همیشه روی سرمان هستند. به ما میگویند الاغ، جغد، سگ و به ما توهین میکنند، ما را جلوی همه به صف میکنند و میگویند برو بمیَر.»
— ساکاما مهادهوایا (کارگر کارگاه تولیدی پوشاک تأمینکننده GAP، Texport Overseas، بنگلور)
در سال ۱۹۱۱، ۱۴۶ کارگر پوشاک در کارخانه «تراژدی تیشرتوایست» در نیویورک در آتشسوزی کشته شدند. آنها جلوی همان مردمی که لباسهایشان را میخریدند به پایین پریدند. خشم از دیدن این مرگها منجر به جنبش مصرفکنندگان و اقدامات سیاسی شد تا چنین فاجعهای دیگر تکرار نشود. استانداردهای بهتری برای ایمنی آتش، ساختمان و محیط کار پدید آمد. در قرن بیستم آمریکاییها برای تغییر جنگیدند و دستاوردهایی مثل حداقل دستمزد، روز کاری هشتساعته، غرامت کارگران، تأمین اجتماعی و قوانین کنترل آلودگی بوجود آمد.
اما از دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، پاسخ شرکتها این شد که تولید را به خارج منتقل کنند — ابتدا مکزیک، سپس شرق آسیا، و امروز در سراسر آسیا و آمریکای مرکزی. نه تنها بهخاطر دستمزد پایین، بلکه برای دور زدن مقررات ایمنی و محیطزیست. بنابراین، در ۲۰۱۳ وقتی بیش از ۱۱۰۰ کارگر در رانا پلازا در بنگلادش کشته شدند، این همان صنعتِ فاجعهٔ تراژدی تیشرتوایست بود: همان سیستم پیمانسپاری که به شرکتهای پوشاک اجازه میدهد از مسئولیت شانه خالی کنند، همان نیروی کار زنِ جوان و فقیر، همان رؤسای ظالمانه و همان استانداردهای ناامیدکنندهٔ ایمنی. تفاوت این است که بسیاری از ما حتی شاید نتوانیم بنگلادش را روی نقشه پیدا کنیم تا خشم مشابهی را ابراز کنیم که اجدادمان پس از فاجعهٔ تیشرتوایست نشان دادند.
این جدایی تولید از مصرف عمداً از سوی شرکتها انجام میشود تا مصرفکنندگان نتوانند آنها را مسئول رفتارشان بدانند. و در این کار بسیار موفقاند.
— اریک لومیس
اگر کسی به شما هر ده ثانیه یک پوند میداد، بیش از ۳۰۰ سال طول میکشید تا یک میلیاردر شوید. کسی که با حداقل دستمزد ملی کار میکند باید ۶۹٬۰۰۰ سال کار کند تا یک میلیارد پوند بگیرد، و یک پرستار تازهکار باید ۵۰٬۰۰۰ سال صبر کند. هیچکس این مقدار پول را نیاز ندارد یا شایسته آن نیست؛ این میزان پول غیرقابلقبول است.
— جان مکدانل (سخنرانی ۱۸ نوامبر ۲۰۱۹)
ما در دورهای زندگی میکنیم که ثروت به سمت بالا توزیع میشود و فاصله بین داشتهها و ندارها از همیشه بیشتر است. طبق گزارشها، یک درصد ثروتمندترین جمعیت دنیا کنترل ۴۵ درصد ثروت جهانی را در اختیار دارند، در حالی که بالغینی با سرمایه کمتر از ۱۰٬۰۰۰ دلار ۶۴ درصد جمعیت را تشکیل میدهند اما کمتر از یک درصد ثروت را در اختیار دارند. در ۲۰۱۸، آکسفام گزارش داد که ثروت ۲۶ نفر ثروتمند جهان معادل مجموع ثروت ۳.۵ میلیارد نفر فقیرتر است. این فضا بستر فیلم «Greed» (با عنوان «حرص») است؛ طنزی بامزه از مایکل وینترباتم، فیلمسازی چندژانره و پربار. فیلم بررسی میکند چگونه ثروتمندان ثروتمندتر میشوند در حالی که فقرا با مشاغلی بدون دستمزدِ مناسب و ساخت کپیهای رومی در جزایر یونان سر و کار دارند. تمرکز فیلم بر یک کارآفرین موفق بریتانیایی در عرصه پوشاک است و پایهٔ اثر همان سخیفنماییِ همراه با نکات جدی اجتماعی-اقتصادی است؛ «Greed» شاید چیز جدید و عمیقی نگفته باشد، اما سرگرمکننده، خندهدار و بیتردید مرتبط است.
سر ریچارد مککریدی (با بازی همیشگی و تمامعیار استیو کوگان) یکی از ثروتمندترین مردان بریتانیاست و صاحب لبخندهایی با سفیدترین دندانها. این میلیاردر «خودساخته» دائماً برنزه است و مالک چندین زنجیرهٔ لباس موفق است و بهعنوان «پادشاه خیابانهای خرید» شناخته میشود، اگرچه لقبی کمتر محترمانه برایش «حرص» مککریدی است. روایت غیرخطی سه واقعهٔ مهم در زندگی مککریدی را نشان میدهد: اوج گرفتن قدرتش، زمانی که جوان است (با بازی جیمی بلکلی) و چندین کسبوکار باز و بسته میکند و اصول پاکسازی دارایی، استفاده از کارگاههای خارجی و بهرهکشی از قوانین مالیاتی را میآموزد؛ در زمان حال او در برابر یک کمیتهٔ پارلمانی بهخاطر ورشکستگی یکی از زنجیرههایش احضار میشود؛ و در زمان حالِ فیلم، در جزیرهٔ مایکنوس یونان، تدارکات نهایی جشن شصتسالگی او با تم رومی در حال انجام است — با توگاهای اجباری، یک کولوسئوم ساختگی و یک شیر واقعی (مککریدی شیفتهٔ فیلم Gladiator است).
بخشی از داستان از دید «بیوگراف رسمی» مککریدی، نیک (با بازی دیوید میچل)، روایت میشود؛ ادیب کلاسیک که از شکسپیر و شلی نقلقول بیرون میکشد و از اینکه مسئول نوشتن تمجیدی از مککریدی شده خود را سرزنش میکند. نیک پیشتر به کارگاه مککریدی در سریلانکا رفته تا با کارگران صحبت کند و نشان دهد چقدر از شغلشان راضیاند. همچنین مادر تیزِ مککریدی، مارگارِت (شرلی هندرسون)، همسر سابقش سامانتا (ایسلا فیشر) با دوستپسر فرانسویاش، همسر فعلی نیک و دیگر شخصیتها از جمله فرزند آسیبدیدهٔ او، دخترش که برنامهٔ واقعیتنمایی ضبط میکند، برنامهریز مهمانی تحت فشار، یک مربی شیر بسیار آرام و مدیر ویژهٔ خستهٔ او (آماندا) حضور دارند؛ همچنین چهرههای مشهور سینما و موسیقی در نقشهای کوتاه دیده میشوند.
ایدهٔ اینکه میلیاردر از دنیای واقعی جدا شده و در جزیرهای رومینما جشن بگیرد ممکن است خیلی ساده یا مطلقاً اغراقشده بهنظر برسد، اما مککریدی بر پایهٔ چهرههایی چون سر فیلیپ گرین ساخته شده است — رئیس گروه آرکادیا، کسی که از مالیات فرار میکند، از طبقهٔ کارگر بهرهکشی میکند و در دنیای واقعی جشنهای افراطی برگزار کرده است. جزئیاتی از جشن تولد مککریدی از واقعیت الهام گرفته شدهاند.
مککریدی انسانی منفور و نفرتانگیز است؛ کسی که وقتی پناهجویان سوری روی ساحل عمومی ظاهر میشوند خود را مظلوم میپندارد. کوگان و بلکلی او را نه تنها خودشیفته و بیوجدان، بلکه کاملاً بدون کلاس و نفهم نشان میدهند؛ در حالی که نیک میتواند شکسپیر و شلی نقلقول کند، مککریدی فرهنگدوستیاش را از سایتهای نقلقول آنلاین میگیرد (مگر زمانی که دیالوگهای Gladiator را نقل میکند). نکتهٔ مهم این است که مککریدی نماد سیستمی است که او را پدید آورده و حمایت میکند؛ او محصول اقتصادی است که از فقرا میگیرد و به ثروتمندان میدهد. او فردی منحرف یا لزوماً مجرم نیست، بلکه نمونهای زشت از آن سیستم است. با شکست سنگین حزب کارگر در انتخابات ۲۰۱۹ انگلستان، بهنظر میرسد او محصول نظامی است که اکثریت مردم ظاهراً از آن حمایت میکنند.
فیلم در پایان جدیتر میشود و پیش از تیتراژ پایانی، چند کارت عنوانی آمارها و حقایق نابرابری اقتصادی جهانی را نمایش میدهند، بهویژه شکاف بین کسانی که لباسها را میسازند و کسانی که آن را میفروشند. در نسخهٔ اولیه، این کارتها نام برندهای مشخصی را بهعنوان بهرهکش معرفی میکردند، اما شرکت تهیهکننده مانع از استفاده از اسامی خاص شد و کارتهای جایگزین بدون نام بردن از شرکتها نمایش داده شد. کارگردان این متنهای اولیه را در اکران جهانی در تورنتو خواند که واکنشهایی را برانگیخت؛ خودِ ماجرا نیز نمادی از همان کنشِ شرکتهای بزرگ برای محافظت از منافع همدیگر است — کاری که انگار خودِ مککریدی هم میکرد.
از نظر زیباییشناختی، فیلم از تکنیکهای متعددی استفاده میکند: تدوین غیرخطی، سخنرانی مستقیم به دوربین، ویدئوهای یوتیوب برای ارائهٔ اطلاعات، قاببندی تقسیمشده، خبرسازی جعلی و کارتهای عنوان. همهٔ اینها حالتی پرزرقوبرق شبیه کارهای گای ریچی به فیلم میدهد، احتمالاً برای بازتاب افراط مککریدی. اما فیلم در سادهترین لحظاتش مؤثرتر است، بهخصوص در سکانسهایی که آماندا حضور دارد. تعامل آماندا با نیک هستهٔ احساسی داستان را شکل میدهد و ساخت این صحنهها ساده و مؤثر است. بهترین سکانس فیلم در انتها قرار دارد: یک قاب ساده با آماندا، مککریدی و شخص سوم (بهجهت جلوگیری از افشاگری نامش را نمیبرم) که با موسیقی احساسی هری اسکات روایتش را بیشتر از لطافت ساختاری یا دیالوگ از بیان چهرهٔ بازیگر (دینیتا گوهیل) میگیرد. این لحظه زمانی است که وینترباتم تمام تظاهر کمدی را رها میکند و به مسائل جدیتری میپردازد که از آغاز در لبهٔ فیلم حضور داشتند.
برخی منتقدان میگویند نشانهگیری ثروتمندان فوقالعاده آسان است، و شاید حق با آنها باشد؛ اما آسان بودن حمله به آنها دلیل بر نامعتبر بودن انتقاد نیست. این درست همانقدر که انتقاد از گروههای منفور لازم است، بههمان اندازه مجاز و ضروری است. از نظر شخصی، بزرگترین ایرادم به فیلم دو پروندهٔ فرعی توسعهنیافته است: یکی خط فرعی برنامهٔ تلویزیونی واقعیتنما که لحظات بامزهای دارد اما کمکی به پیشبرد اصلی داستان نمیکند؛ و دیگر اینکه علاقهٔ هنوز موجود بین مککریدی و سامانتا واقعاً جایی نمیبرد، در حالی که میتوانست به توسعهٔ شخصیت سامانتا و خاکستریتر شدن مککریدی کمک کند.
جامعه به میلیاردرها نیاز ندارد؛ سرمایهداری بدون آنها هم میتواند ادامه یابد. اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، در عصر حاضر میلیاردرها بیش از همیشهاند و شکاف بین ثروت آنها و فقیرترین اعضای جامعه در حال گسترش است. «Greed» ترکیبی از طنز و هشدار است؛ فیلمی دربارهٔ افراط و فاصلهٔ این گروهها که هم خندهدار و هم نگرانکننده است، و یادآور این است که از فاصله گرفتن ما از بهرهکشی معنایش این نیست که چنین بهرهکشیای در حال وقوع نیست.
«Greed» یک کمدی متوسط است؛ من ارزش وقت گذاشتن را ندارد مگر اینکه از برخی بازیگران خوشتان بیاید. کمدی سطحی و معمولی است؛ هیچکس ضعیف کار نمیکند، اما کسی هم برجسته نمیشود. فیلم در نحوهٔ پرداختن به کارگاههای نساجی و صنعت مد لغزش دارد، که همین کافی است تا این فیلم را نادیده بگیرید.
— کریس دوس سانتوس
«Greed» آنقدر مملو از نقدهای اجتماعی است که گویی در حال ترکیدن است. فیلم تلاش میکند به موضوعات داغ زیادی بپردازد: خودخواهی و گناهان فوقثروتمندان، افراطهای صنعت مد، بهرهکشی از کارگران کارخانه و وضعیت پناهجویان فقیر. هرچند مضامین شلوغاند، اما فیلم هرگز خستهکننده نمیشود.
فیلم داستان ساختگی ریچارد مککریدی، تاجر مد لوکس (با بازی استیو کوگان)، را روایت میکند؛ میلیاردر خودشیفتهای که بدرد زمانهٔ ما میخورد. او در حال برنامهریزی جشن تولد شصتسالگی بسیار پرزرقوبرق در مایکنوس است؛ از بهترین غذاها و فیهرست مهمانان گرفته تا ساخت یک کولوسئوم رومی دستساز و حتی یک مسابقه گلادیاتور با یک شیر زنده.
با پیشروی داستانی که از طنز به تراژدی میگراید، خشم اخلاقی تقویت میشود و دیالوگها تیز و بذلهگویانهاند؛ مایکل وینترباتم قلمش را دقیقاً به سمت سرمایهداری غربی نشانه میگیرد. با اینکه پایان بسیار رضایتبخشی دارد و قلب فیلم در جای درستش قرار دارد، «Greed» آنقدر که میتوانست یا باید تأثیرگذار نیست؛ احساس میشود خیلی به واقعیت نزدیک است.
بهتر است این کمدیِ ساتیری را در سطحی سطحی ارزیابی کنیم؛ وگرنه ریاکاری غلبه میکند. استیو کوگان نقش میلیاردر خودساختهای را بازی میکند که برای جشن ۶۰ سالگیاش در مایکنوس هیچ هزینهای را دریغ نمیکند. در هماهنگی با همسر سابقش ایسلا فیشر و مادرش شرلی هندرسون، زشتیها و تهیدستی جنبههای زندگی فوقثروتمندان را میبینیم، در حالی که آنها تقریباً از همهای که سر راهشان قرار میگیرد بهرهکشی میکنند — فارغ از جنسیت، تحصیلات یا قومیت. جیمی بلکلی در نقش «ریچارد جوان» هر امتیازی را که هست میگیرد؛ او از مدرسهٔ خوبش اخراج شده چون همکلاسیها را چپاول میکرد، سپس در بازار لندن کلاهبرداری میکند و بعد فروشگاهی تخفیفی راه میاندازد که زمینهساز امپراتوری میلیارد پوندی آیندهاش میشود. کوگان در نقش مککریدی منفور و استثمارگر خوب عمل میکند؛ دیوید میچل در نقش زندگینامهنویس «نیک» تا حدودی خشن و ناکاراست؛ آسا باترفیلد چند صحنهٔ مناسب دارد در نقش پسر نسبتاً عجیب «فین»؛ اما بقیهٔ فیلم سرشار از اطلاعات غلط و استانداردهای دوگانه است. طنز فیلم واضح است؛ تقلیدهای مداوم از «گلادیاتور» بعد از مدتی خستهکننده میشود و پایان فیلم کاملاً مضحک است. اگر هدف نقد اجتماعی بر ثروتمندان و چگونگی ثروتمند شدن آنها بر پشت دیگران بوده، فیلم نیاز داشت اطلاعات بهتری ارائه دهد و تلاشی برای آشتی خواستههای فقرا و ثروتمندان — و همچنین مصرفکنندگان صرفهجو و قانونگذاران ناتوان غربی — انجام دهد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران