در دهه 1950 مکزیکو سیتی، یک مهاجر آمریکایی در اواخر چهل سالگی زندگی انفرادی را در میان یک جامعه کوچک آمریکایی دارد. با این حال، ورود یک دانشجوی جوان باعث می شود که مرد در نهایت با کسی ارتباط معناداری ...
در دهه 1950 مکزیکو سیتی، یک مهاجر آمریکایی در اواخر چهل سالگی زندگی انفرادی را در میان یک جامعه کوچک آمریکایی دارد. با این حال، ورود یک دانشجوی جوان باعث می شود که مرد در نهایت با کسی ارتباط معناداری ...
اگر حضور یک «007» سابق نبود، فکر میکنم این درام با موضوع همجنسگرایی تقریباً فوراً فراموشپذیر میبود و بعد از یک، دو سال میشد آن را بهراحتی در برخی سرویسهای پخش یافت. دنیل کریگ در نقش لی، مرد ثروتمندی که در مکزیکوسیتی زندگی میکند، بین مینوشیدن تکیلا و مصرف هروئین به دنبال مردان جوان است. از نظر ظاهری بد نیست و معمولاً موفق میشود برای...
اگر حضور یک «007» سابق نبود، فکر میکنم این درام با موضوع همجنسگرایی تقریباً فوراً فراموشپذیر میبود و بعد از یک، دو سال میشد آن را بهراحتی در برخی سرویسهای پخش یافت. دنیل کریگ در نقش لی، مرد ثروتمندی که در مکزیکوسیتی زندگی میکند، بین مینوشیدن تکیلا و مصرف هروئین به دنبال مردان جوان است. از نظر ظاهری بد نیست و معمولاً موفق میشود برای خود تفریحی فراهم کند (چه با پول، چه بدون آن)، اما یک روز چشمش به مرد مرموز جوانی میافتد که برای بازی شطرنج با زنی سرخمو به بار محلی میآید. کنجکاو میشود، اما معرفیهای معمولاً موفقش اینبار به چشم و گوشهای زیبا اما بیتفاوتی میخورد؛ با این حال اصرار میکند و بالاخره موفق میشود با دانشجویی به نام یوجین (با بازی درو استارکی) دوست شود. هرچند با هم مینوشند و صحبت میکنند، لی هنوز مطمئن نیست آیا این چالش جدید حتی ارزش تلاش دارد یا نه. جوان آنقدر بیتعهد و مطیع است که تقریباً هیچ چیز قطعی دربارهاش وجود ندارد. شاید برندِی ناپلئون بتواند پاسخی بدهد، و تاحدودی هم میدهد — پاسخی که برای مرد مسنتر، که واضح است دارد شیفتهٔ مردی میشود که دستکم رفتار سردی نسبت به او دارد، کاملاً رضایتبخش است. لی با چنین احساسی آشنا نیست، اما میخواهد رابطهای معنادارتر از یک امتیاز دیگر روی تخت داشته باشد. بنابراین تصمیم میگیرد به سفر دور آمریکای جنوبی برود و همسفری با خود داشته باشد. چرا آنجا؟ چون شنیده از گیاهی مخفی که به باور او هم کا.گ.ب و هم سیا از قدرتهای تلهپاتیکش استفاده میکنند. شاید اگر آن را پیدا کند، بتواند به ذهن رقیب جذابش نفوذ کند؟ آنچه آن دو در دل جنگل اکوادور مییابند، لسلی منویل است و از اینجا برای من قضیه، واقعاً از هم میپاشد. در پایان، اسلاید نهایی میگوید «Queer از ویلیام اس. بوروز» انگار که لوکا گواداگنینو به ما میگوید «مرا ملامت نکنید». بله، چند صحنهٔ جنسی هست، اما همهشان آنقدر گذرا هستند که اگر پلک بزنید از دستشان میدهید (حداقل در نسخههای نمایشی همینطور است)، پس واقعاً چه چیزی برایمان باقی میماند؟ داستان پیرمردی الکلی و جوانی خودشیفته که نوعی بازی افسردهکنندهٔ «گربه و موش» را با عنصری از «خانه» اجرا میکنند؟ انصافاً کریگ بازی قابلتوجهی ارائه میدهد، اما به چه نتیجهای؟ شخصیت او راهی ندارد و مجموعه وابستگیهایش نه جذاباند و نه بهویژه قابلباور؛ نیمهٔ دوم فیلم وارد فضای سورئال میشود و این کار با نوعی ناامیدی انجام میشود. استارکی دیالوگهای قابلتوجه کمی دارد و ناگزیر به اتکا به ظاهر مرتب و آراستهاش برای ارائهٔ شخصیتی خوشقیافه ولی نه چندان مغزپرور شده است، که این با کلیت داستان همخوانی دارد: فیلمی که عمق و محتوا ندارد. از تقریباً هر جهت بهطرزی عجیب ناکام است و بهطرزی نمادین ناتوان. هیچ چیز در آن طبیعی نیست و بهعنوان حکایتی از انسانِ معیوب هم، خب چه تفاوتی دارد—برای من اهمیت نداشت. فیلم زیبا به نظر میرسد، صداگذاریاش خوب است و پایانبندی صیقلخوردهای دارد، اما مثل یک مرنگ است؛ چیز چندانی برای کاوش درونش نیست.
ساخت فیلمی که تماشاگران را ملزم کند پیش از دیدن آن دربارهٔ منبع اقتباس (و حتی زندگی خالق آن منبع) مطالعه کنند، بهنظر من بیمسئولیتی است و بار اضافی و نابهجایی بر بیننده میگذارد. در واقع اگر یک اثر نتواند بهتنهایی و دستکم تا حدی بهصورت آشکار قابلفهم باشد، از همان ابتدا با یک ناتوانی ذاتی مواجه است. این وضع دربارهٔ اقتباس لوکا گواداگنینو از رمان نیمهخودزندگینامهٔ ویلیام اس. بوروز در ۱۹۸۵ صدق میکند: اثری با ریتمی بسیار کند، پرپیچوخم، متکبر و اغلب غیرقابلفهم؛ تلفیقی از چرندیات سینمایی خودستایانه. فیلم داستان ویلیام لی (دنیل کریگ)، یک آمریکایی ثروتمند همجنسگرا و مهاجر در مکزیکِ دههٔ ۱۹۵۰ را روایت میکند. او وقت زیادی را در بارها میگذراند تا اشتیاقِ افراطی لذتجوییاش را — بهویژه تعقیب مرد جوانی به نام یوجین آلرتون (درو استارکی)، سرباز سابقی خوشقیافه اما بیتعهد — ارضا کند؛ جوانی که گرایش جنسیاش هم در بهترین حالت نامشخص است. اما وقتی لی بالاخره موفق میشود نظر این معشوق بالقوه را جلب کند، رابطهای ناپایدار و رفتوبرگشتی بینشان شکل میگیرد که در آن هر کدام بر سر جهتگیری رابطه تلاش میکنند کنترل را از دیگری بگیرند. این سفر پرتنش آنها را از مکزیک به اکوادور و در نهایت به جنگلهای آمریکای جنوبی میبرد، جایی که بهدنبال گیاهانی میروند که برای تهیهٔ آیاهواسکا استفاده میشوند. و در این مسیر، داستان به مجموعهای روزافزون از تصاویر شبهروانگردان و سکانسهای سورئال بدل میشود که چندان معنا و انسجامی ندارند. بهواقع آنقدر مضحک میشود که روایت خندهدار به نظر میرسد و دو فیلم قبلی کارگردان — «با نام خودم صدا کن» و «سوسپیریا» — در مقایسه به ستونهایی از بلاغت درخشان بدل میشوند. اشکال اصلی در فیلمنامهٔ ضعیفی نهفته است که پر از شکاف و تحولات توضیحنیافته و فقدان انسجام است. با این حال، تصویربرداری چشمنواز و گاهی خلاق فیلم قابلتحسین است، طراحی تولید خوبی دارد و موسیقی متن بهطرزی غیرمنتظره مناسب است. فیلم همچنین بهترین بازی کریگ در سینما تاکنون را نشان میدهد؛ اجرای عمیقی که استعداد او را به نمایش میگذارد و علیرغم کیفیت افتضاحِ متریالی که در اختیار دارد، تحسینهایی را برایش بههمراه داشته است. و نقش کمدی غیرمنتظرهٔ جِیسون شوارتزمان هم مناسب بهنظر میرسد. در عین حال، بازی بهخوابرفتهٔ استارکی کار را خراب میکند — شخصیتی که بهاندازهٔ یک کاسه سوپ کنسرویِ بازگرمشده جذابیت دارد — و اجرای لسلی منویل، بازیگری معمولاً قابلاعتماد، در این فیلم واقعاً ناامیدکننده است. بدون شک، فیلمهایی که از آثار بوروز اقتباس شدهاند طعمی اکتسابی میطلبند، اما این اثر تازه از مجموعهٔ او نشانهٔ کمدرکی، عدم تعامل و فقدان روشنبینی جدی است. توصیه میکنم از دیدن این فیلم صرفنظر کنید.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران