یادم میآید این فیلم را در جوانی دیدهام؛ زمانی که ساختن فیلمهایی از این دست هنوز عادی بود. آن زمان ستارهها نامهایی مثل استالونه، ون دام و شوارتزنگر داشتند و هر کاری انجام میدادند، اشتباه به نظر نمیرسید. همهمان میخواستیم مثل آنها باشیم. خوشبختانه امروز از بازیگران بیش از عضله و کمی مهارتهای رزمی انتظار بازیگری دارند. در واقع اگر این فیلم امروز ساخته میشد،...
یادم میآید این فیلم را در جوانی دیدهام؛ زمانی که ساختن فیلمهایی از این دست هنوز عادی بود. آن زمان ستارهها نامهایی مثل استالونه، ون دام و شوارتزنگر داشتند و هر کاری انجام میدادند، اشتباه به نظر نمیرسید. همهمان میخواستیم مثل آنها باشیم. خوشبختانه امروز از بازیگران بیش از عضله و کمی مهارتهای رزمی انتظار بازیگری دارند. در واقع اگر این فیلم امروز ساخته میشد، شاید میتوانست اثری درخشان و قابل قیاس با فیلمهای پساآخرالزمانی مثل Children of Men و The Road باشد.
کمی به داستان میپردازیم، چون قصهای در این فیلم پنهان است. ما در آمریکا هستیم؛ دنیایی که بهخاطر هرجومرج، نسلکشی و قحطی کاملاً ویران شده، جایی که طاعون منتشر شده و جمعیت را به حداقل رسانده است. جایی دانشمندان شاید درمانی یافتهاند، درمانی که همه—چه برای خیر یا شر—به آن نیاز دارند. یک سایبورگ به نام پرل برای آوردن این درمان به جهان فرستاده میشود و در آغاز فیلم میفهمیم او آن را یافته و در راه بازگرداندنش به پزشکانی است که او را ساختهاند. سایبورگ در واقع انسانی است که تا حد زیادی با سایبرنتیکها مجهز شده و دیگر بهراحتی قابلتشخیص بهعنوان انسان نیست. پرل توسط فندر، دیوانهای که فیلم را نیز آغاز میکند و راوی ماست، ربوده میشود؛ مردی که از این جهان جدید لذت میبرد. گیبز (با بازی ون دام) برای لحظاتی با سایبورگ برخورد میکند، اما هدفش در اصل کشتن فندر است.
این دو گذشتهای تاریک دارند؛ گذشتهای که گیبز در طول فیلم بارها در فلاشبکهای طولانی زنده میکند. زمانی مأموریتی داشت تا خانوادهای کوچک را از شهر به مکان امن برساند، اما فندر مزاحم شد و خواست آنها را بکشد. اکنون او یکی از کودکان، دختری بهنام هیلی، را در میان دزدان دریاییاش دارد.
گیبسون را دختری بهنام نَدی دنبال میکند؛ دختری که به درمان علاقهمند است، در حالی که گیبز چندان اهمیتی به آن نمیدهد. آنها همراهانی نامحتمل هستند، اما سفر بزرگی را بهسمت آتلانتا آغاز میکنند تا شاید به فندر و پرل برسند، انتقام بگیرند... و درمان را به دست آورند. در راه با خطرات زیادی روبهرو میشوند و در نهایت به دزدان دریایی میرسند.
Cyborg فیلمی کمبودجه است که بیش از حد تلاش میکند. کافی است نگاهی به صحنه اول در نیویورک بیندازید؛ کمتر، بیشتر است، و اگر فقط کارگردان این را به یاد میآورد. کاش امکان حذف موسیقی وجود داشت، شاید در آن صورت کمی از فیلم لذت میبردم، اما نه، تقریباً در تمام صحنهها موسیقی هست—جز چند استثنا. موسیقیای که میخواهد ما را به احساسات خاصی هدایت کند و آمادهمان کند برای آنچه قرار است بیاید. کاش حرف از یک آهنگسازی زیبا مثل هانس زیمر بود، اما چنین نیست. پس آیا این یک شکست است یا یک شاهکار؟ شاید کارگردان عمداً بازیگران ضعیف انتخاب کرده تا چیزی دربارهٔ انسانیت به ما بگوید؛ شاید میخواسته بگوید همهٔ انسانها در این آینده تا حدی سایبورگ شدهاند، نیمهانسان، نیمهماشین. متأسفانه اینطور نیست؛ کارگردان میخواهد ما برای گیبز، ندی، هیلی و پرل احساس داشته باشیم و بنابراین آنها را انسانی نشان میدهد—انسانیتی که بازیگریشان از پسش برنمیآید. افسوس که این فیلم به هیچ وجه شاهکار نیست، بلکه شکست بزرگیست؛ فیلمی با داستان قابلتحمل که در ارائهٔ باورپذیر آن ناکام میماند.
کلام آخر... تنها ستارهٔ من به دو قاب زیبای نیویورک و آتلانتا در ابتدای و انتهای فیلم تعلق دارد. آن نماها خوشدم و ماندگارند، اما متأسفانه بقیهٔ فیلم چنین نیست.
نه، این فیلم خوب نیست و بهتر است همین اول کار این را روشن کنیم. ژان-کلود ون دام گهگاه سینهٔ تراشیدهاش را نشان میدهد در حالی که بقیه فقط نشان میدهند که نمیتوانند بازی کنند و حتی اگر میتوانستند هم دیالوگها آنقدر مضحکاند که تصمیم گرفتهاند نقشها را یاد نگیرند. او نقش «گیبسون»، یک مبارز بازنشسته را دارد که باید با سناریوی آخرالزمانیای کنار بیاید که این ایالات متحده را به خرابهای تبدیل کرده و «دزدان دریایی» بر اصل قویتر بقا حکومت میکنند. دانشمندانی در آتلانتا شاید درمانی برای این بلایا یافته باشند، اما برای آنکه درمان کار کند، ترکیب سایبورگ/انسان «پرل» (با بازی دیل هادن) باید اطلاعاتی را به آنها برساند. در همین حال، سرکردهٔ مطلع گروه «ترمولو» (با بازی وینسنت کلاین) درمان را برای مردمش میخواهد و بهراحتی او را اسیر میکند. وقتی اجزا سر جای خود قرار میگیرند، «گیبسون» و دوست سرزندهاش «ندی» (با بازی دبورا ریختر) باید در برابر شانسهای ظاهراً بیامید بجنگند تا پرل را نجات دهند.
در فیلم هیچ خطری واقعی احساس نمیشود و صحنههای اکشن چنان بد طراحی و ویرایش شدهاند که «کونان» (۱۹۸۲) را شبیه فلینی نشان میدهند. تکرار در داستان پس از هفتمین صحنه واقعاً آزاردهنده میشود، زمانی که قهرمان ما بارها تکهتکه میشود و دوباره بهبود مییابد تا تبدیل به نینجایی مرگبارتر شود—و تازه او حتی روبات هم نیست. فیلمساز آلبِرت پایون ظاهراً زمان و پول زیادی داشته تا برای پرورش شخصیتها یا داستان صرف کند و آنچه باقی مانده چیزی نیست که احتمالاً در تِیپآدیت فیلمنامهٔ ون دام باشد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران