داستان در مورد یک کارآگاه به نام مایک می باشد که برای تحقیق برروی قتل اخترشناس و هم چنین متخصص سیاه چاله به نام “جنیفر راکول” فراخوانده می شود. همچنان که او بیشتر وارد زندگی این شخص می شود، او از راهی که هیچ انتظارش را نداشت، تحت تاثیر تحقیقات این اخترشناس قرار می گیرد و…
داستان در مورد یک کارآگاه به نام مایک می باشد که برای تحقیق برروی قتل اخترشناس و هم چنین متخصص سیاه چاله به نام “جنیفر راکول” فراخوانده می شود. همچنان که او بیشتر وارد زندگی این شخص می شود، او از راهی که هیچ انتظارش را نداشت، تحت تاثیر تحقیقات این اخترشناس قرار می گیرد و…
یک بهکاررفته، قابلپیشبینی و بیتناسب از نظر لحن
«جایی در کیهان دو سیاهچاله به هم میخورند — به سنگینی ستارگان، به کوچکی شهرها، عملاً سیاه (فقدان کامل نور) و چاله (تو رفتگی خالی). درگیر نیروی گرانش، در ثانیههای آخر با هم هزاران بار حول نقطهٔ نهایی تماس میگردند، فضا و زمان را به هم میریزانند تا اینکه با هم برخورد و ادغام شده و یک سیاهچالهٔ...
یک بهکاررفته، قابلپیشبینی و بیتناسب از نظر لحن
«جایی در کیهان دو سیاهچاله به هم میخورند — به سنگینی ستارگان، به کوچکی شهرها، عملاً سیاه (فقدان کامل نور) و چاله (تو رفتگی خالی). درگیر نیروی گرانش، در ثانیههای آخر با هم هزاران بار حول نقطهٔ نهایی تماس میگردند، فضا و زمان را به هم میریزانند تا اینکه با هم برخورد و ادغام شده و یک سیاهچالهٔ بزرگتر پدید میآورند؛ رویدادی قدرتمندتر از هر چیزی از ابتدای جهان که بیش از یک تریلیون برابر توان هزاران میلیارد خورشید را آزاد میکند. این برخورد در تاریکی کامل رخ میدهد. هیچکدام از انرژیهای رهاشده به شکل نور بیرون نمیآیند. هیچ تلسکوپی هرگز این رویداد را نخواهد دید.»
— جانّا لوین؛ «بلک هول بلوز و دیگر ترانهها از فضای بیرون» (۲۰۱۶)
نیمه معمای قتل، نیمه تأملِ کیهانشناسانهٔ اسرارآمیز و نیمه نوآرِ متافیزیکی، فیلم Out of Blue ساختهٔ کارول مورلی اثری آشفته و نابسامان است. این وضعیت موجب خوشحالی من نیست، چون از طرفداران دو فیلم قبلی مورلی، Dreams of a Life (۲۰۱۱) و The Falling (۲۰۱4)، هستم. بهویژه Dreams ضربهای عمیق و تأثیرگذار بود؛ فیلمی خوشساخت و کاملاً تلخ. مورلی را در پرسش و پاسخهای جشنواره فیلم دوبلین دیدهام و همیشه سخنور و بینا یافتهام، بنابراین واقعاً برای Out of Blue انتظار داشتم. فیلم که تا حدی بر اساس رمان Night Train مارتین ایمیس (۱۹۹۷) است، نفوذهایش را آشکارا نشان میدهد، بهویژه نیکلاس روگ (پسرش لوک تهیهکنندهٔ فیلم است) و دیوید لینچ. فیلم ظاهراً بهعنوان یک معما طراحی شده، اما داستان همیشه نیمپخته بهنظر میرسد، انگار از پشت پارچهای نازک دیده میشود. با مخلوط کردن لحنها، تمها و سبکها، فیلم تلاش میکند همزمان چیزهای زیادی باشد اما در نهایت هیچکدام از آنها نمیشود؛ برای تبدیل شدن به بررسی کاملاً پرداختشدهٔ ماهیت هستی خیلی ساده و سطحی است، برای یک معمای «چه کسی این کار را کرد» خیلی پیشبینیپذیر است و برای نوآر هم خیلی کلیشهای.
فیلم در نیو اورلئان و در بازهٔ زمانی نامشخصی جریان دارد. با سخنرانی جنیفر راکول (مامی گامر)، ستارهشناس در حال صعود و متخصص سیاهچالهها و طرفدار نظریهٔ چندجهانی، آغاز میشود که دربارهٔ اینکه انسانها «از غبار ستارگان ساخته شدهاند» صحبت میکند. صبح روز بعد جسد او در رصدخانهای که در آن کار میکرد پیدا میشود؛ سه بار شلیک شده است. کارآگاه قتل مایک هولیاهان (پاتریشیا کلارکسون)، الکلی در حال بهبودی که زندگیاش برای کار است، مسئول پرونده میشود. در جریان تحقیق درمییابد جنیفر بهدلیل ماهیت پژوهشهایش دربارهٔ سیاهچالهها دچار آشفتگی فزایندهای شده بود. او دختر یک کهنهسرباز جنگ ویتنام و تاجر ثروتمند، کرنل تام راکول (جیمز کان)، و همسرش میریام (جکی ویور) است و رابطهٔ پیچیدهای با والدین و بسیاری از همکارانش داشت. بهزودی هولیاهان دو مظنون اصلی دارد؛ رئیسی مشکوک و همواره عصبی، پروفسور ایان استراممی (توبی جونز)، و دوستپسر و همکارش دانکن رینولدز (جاناتان میجرز) که وقتی متوجه مرگ جنیفر میشود، نه «چگونه» یا «کی»، بلکه «چرا» میپرسد. تحقیقات در نهایت وارد قلمروی مکانیک کوانتومی، مادهٔ تاریک، نظریهٔ ریسمان، گربهٔ شرودینگر و آزمایش شکاف دوبله میشود و همزمان هولیاهان را وادار میکند با یک ترومأ کودکی سرکوبشده روبهرو شود که به نظر میرسد قتل، خاطرات برگشتهٔ او را برمیانگیزد، و همچنین پروندهٔ حلنشدهٔ یک قاتل سریالی از دههٔ ۱۹۷۰؛ «قاتل .۳۸» که همیشه زنانی را میکشت که شباهت زیادی به جنیفر داشتند.
رمان ایمیس را که مبنای فیلم است نخواندهام، بنابراین نمیدانم مورلی در انتقال لحن به سینما موفق بوده یا نه، اما فارغ از آن، Out of Blue تلاش میکند پیوند میان روزمرگیِ نسبیِ رنج انسانی و رمزآلودگی عظیمِ ناشناختهٔ کیهان را نشان دهد. ظاهراً این ایده شبیه آنچه تِرِنس مالیک در The Tree of Life (۲۰۱۱) انجام داد هست؛ اما در حالی که مَلیک اساساً میگفت تولد کهکشان با تولد کودک قابل قیاس است و علم و معنویت متقابل نیستند، مورلی وجود ما را قطعهای تصادفی و ناچیز در برابر عظمت غیرقابلتصورِ جهان قرار میدهد.
با وجود قرارداشتن در بافتی ظاهراً واقعی، فیلم جریان زیرسطحی از عجیبیِ لینچی دارد که آن را کمی خارج از معمول نشان میدهد و مورلی دغدغههای متافیزیکیاش را با یک معمای پلیسی معمولی درهم میآمیزد. باید انصاف داد او به بیننده سرنخ میدهد که تمرکز روی تحقیق قتل نیست؛ برای مثال وقتی هولیاهان نخستین بار به صحنهٔ جرم میرسد، صدای یک کارآگاه محو میشود و دوربین دور میشود، که گویای بیاهمیتبودن جزئیات جرم است. با این حال، این واقعیت را تغییر نمیدهد که نتیجهٔ پیشبینیشدهٔ تحقیق عملاً هیچ ربطی به سیاهچالهها و چندجهانی ندارد و برملاشدن قاتل بهگونهای بر تمهای عرفانی فیلم غلبه میکند که ارائهٔ آن تمها را تضعیف میکند. تماشاگران پرسشهایی خواهند داشت: چرا این همه اطلاعات دربارهٔ تحقیقات جنیفر وجود دارد؟ آیا همهاش فقط مکگافین پیچیدهای است؟ آیا مورلی نتوانسته آن را بهصورت دراماتیک تلفیق کند؟ ایده این است که جستجوی قاتل در واقع کشف خودِ هولیاهان است که در برابر پسزمینهٔ ابدیت رخ میدهد، اما فیلم هرگز توضیح نمیدهد چرا باید برای ما مهم باشد؛ زیرا چیز جالب یا قابلتأملی دربارهٔ ارتباط بشر و رویدادهای عجیب فضا-زمان نمیگوید.
روزمرگیِ معمای قتل با بازیهای بازیگران نیز کمک نمیشود، موضوعی که با توجه به بازیگران باورکردنی نیست. جکی ویور انگار در فیلمی کاملاً متفاوت است؛ جیمز کان ظاهراً تقلیدی از جان هاستون در Chinatown (رومن پولانسکی، ۱۹۷۴) ارائه میدهد؛ دو بازیگر که نقش برادران دوقلوِ ترسناک جنیفر را بازی میکنند از کلیشههای نوآر بیرون نمیآیند؛ یولاندا راس و آرون تُویت در نقش رئیس و همکار هولیاهان عملاً بازیگران فرعیاند؛ حتی پاتریشیا کلارکسون هم برای زندهکردن متن دچار مشکل است، هرچند نامطلوب است که فیلم تقریباً همزمان با Destroyer (۲۰۱۸) کارین کوزاما —که نیکول کیدمن اجرای مشابه ولی بسیار برتر دارد— اکران میشود. بخش بزرگی از مشکل اما به فیلمنامهٔ مورلی بازمیگردد نه صرفاً بازیگران. او اساساً از دادن هر نوع پیوند عاطفیِ واقعی بین مخاطب و شخصیتها خودداری میکند و اجراها را به فریاد و کلیشه تنزل میدهد. تنها یک صحنه واقعاً خوب هست که هولیاهان مست میشود و روی صحنهٔ یک باشگاه نگهداری لخت میشود؛ آن صحنه خوب است چون تنها جایی است که کلارکسون مجاز است از نظر عاطفی با تماشاگر درگیر شود و در عین حال شوک و ترحم برانگیزد.
حتی کلینت منسلِ عالی (Requiem for a Dream، Black Swan، Filth) هم در این فیلم چندان موفق نیست؛ موسیقی متن او بافت یا ظرافت چندانی فراهم نمیکند و گاه علیه آنچه میبینیم بهنظر میرسد عمل میکند. از سوی دیگر فیلمبرداری کانراد دبلیو. هال (Panic Room، Olympus Has Fallen) عالی است؛ نیواورلئان را در پسزمینه تخت و مسطح نشان میدهد و موقعیتی جغرافیایی سرکوبکننده و کلی میسازد که میتواند هر جایی باشد و همیشه دستنیافتنی است؛ چیزی که با خاطرات سرکوبشدهٔ هولیاهان همخوانی دارد. هال در بازآفرینیِ فلاشبکهای کودکی هولیاهان هم کار خوبی انجام میدهد.
با شناختهشدن قاتل که آنقدر پیشپاافتاده و قابلپیشبینی است، بخش متافیزیکی فیلم باید بار اصلی را به دوش کشد و این بهنظر میرسد دغدغهٔ اصلی مورلی باشد. با این حال، با وجود ایجاد روایتی رویایی که همواره از بیننده دور میشود، مورلی نتوانسته از قید و بندهای ژانر رها شود و پردهٔ پایانی فیلم به ملودرام و همزمانیهای بعید بازمیگردد. در نهایت با فیلمی روبهرو هستیم که هیچ بخش آن بهطور کامل شکل نمیگیرد. اگر واقعاً دربارهٔ کشف وجودیِ هولیاهان است، چرا ظرافتهای روانشناختی کاملاً غایباند؟ اگر یک معمای قتل است، چرا اینقدر قابلپیشبینی و سخیف است؟ اگر تأملی اسرارآمیز دربارهٔ ابدیت و جهان است، چرا بسیاری از مؤلفههای لازم بهصورتی سادهانگارانه ارائه شدهاند؟ تمها و لحنهای مورلی همدیگر را لگدمال میکنند چون او در تلفیق مفاهیم متافیزیکی با خط داستانی قتل ناکام میماند. در مجموع، این یک شکست برای کارگردان سابقاً نویدبخش است.
---
تا آنجا که من میفهمم تقریباً همه از این فیلم متنفرند. واضح است که انتظارات مبتنی بر رمان برآورده نشدهاند. کمی احساس بدی دارم از اینکه واقعاً از آن متنفر نیستم. به هر حال.
من خط داستانی پیچیده و ظریف را جذاب یافتم و بنابراین بیش از حد در کار دوربینِ برانگیزاننده و موسیقی جوّساز غرق شدم تا اشتباهات و تصمیمات بحثبرانگیزی را که دیگران یافتند بشمارم. بله، میتوانستم از آن قطعات فیلمیِ کوچک که بارها تکرار میشد—توپ مرمر مانند یا هر چه بود که روی زمین میغلتید، شال قرمز و غیره—صرفنظر کنم. توضیحی که بشود دید وجود نداشت و احتمالاً باید در مرحلهٔ تدوین حذف میشد. پایانبندی هم برای من کمی بیش از حد مبهم بود که احتمالاً هدفشان همین بوده؛ پس در این زمینه به آنها تبریک میگویم.
مسئلهٔ خودکشی در برابر قتل یادآور کلاسهای فلسفهای است که در دانشگاه میگذراندیم و دیدم چگونه بعضی فیلسوفان پیشروی عصر علم به خودکشی دست زدند؛ چه بهخاطر پرداختن به پرسشهایی که کسی پیش از آن مطرح نکرده بود، یا کشف پاسخهای ناراحتکننده، یا واکنشهای عاطفی دیگر در پی کنکاش عمیق در وضعیت انسان. و من تعجب میکنم آیا فیزیکدانها در مواجهه با پاسخ به پرسشهای بزرگِ منشأ جهان یا اینکه آیا جهانهای متعددی وجود دارد، عواطف مشابهی تجربه میکنند یا نه؟
خُب، من Out of Blue را سرگرمکننده، جذاب و برانگیزانندهٔ تفکر یافتم؛ با موضوعی که بهندرت در فیلمهای سینمایی بررسی میشود، بنابراین خطاهای سینماییاش در دیگر زمینهها را بخشیدم.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران