یک تفنگدار سابق توسط یک پیمانکار دفاعی استخدام می شود تا برای تکمیل یک معامله تسلیحاتی به پاناما سفر کند. در این فرآیند او با حمله ایالات متحده به پاناما درگیر می شود و درس مهمی در مورد ماهیت واقعی قدرت سیاسی می آموزد.
یک تفنگدار سابق توسط یک پیمانکار دفاعی استخدام می شود تا برای تکمیل یک معامله تسلیحاتی به پاناما سفر کند. در این فرآیند او با حمله ایالات متحده به پاناما درگیر می شود و درس مهمی در مورد ماهیت واقعی قدرت سیاسی می آموزد.
تفاوتِ شکستهای اخیرِ مل گیبسون و بروس ویلیس در یک چیز خلاصه میشود: وقار. منظورم این نیست که آثار گیبسون لزوماً بودجهدارتر و «باوقارتر» از آثار ویلیساند — اگر فیلمهای گیبسون با کمترین بودجه هم ساخته شوند، آثار ویلیس بیشتر یادآور یک کفش بیکیفیت و سهلانگارند. نکتهام این است که در حالی که ویلیس توسط متن پایین کشیده میشود، گیبسون همان متن را بالاتر میبرد...
تفاوتِ شکستهای اخیرِ مل گیبسون و بروس ویلیس در یک چیز خلاصه میشود: وقار. منظورم این نیست که آثار گیبسون لزوماً بودجهدارتر و «باوقارتر» از آثار ویلیساند — اگر فیلمهای گیبسون با کمترین بودجه هم ساخته شوند، آثار ویلیس بیشتر یادآور یک کفش بیکیفیت و سهلانگارند. نکتهام این است که در حالی که ویلیس توسط متن پایین کشیده میشود، گیبسون همان متن را بالاتر میبرد — لااقل در چارچوب نقش خود؛ حاصل کلی معمولاً از جمع اجزایش کمتر است، اما واقعیت این است که بخشِ گیبسون اغلب بهترین، و گاهی تنها بخشِ قابلِقبولِ فیلم است. نمونهاش نقش او بهعنوان یک بازیگر الکلی که با قانون درگیر میشود در «Last Looks» است، که نشان میدهد او حاضر است تصویرِ عمومیاش را با طنز و کنایه به سخره بگیرد.
برای نمونه، ورایتی دربارهٔ اجرای گیبسون در فیلمِ ۲۰۱۹ «The Professor and the Madman» نوشت: «خبر خوب این است که گیبسون خوب است؛ مشکل از بقیه چیزهاست.» همین را میتوان دربارهٔ تقریباً هر فیلمی که از آن زمان در آن بازی کرده گفته و «Panama» نیز استثنا نیست. این فیلم فقط به خاطر کیفیت پایین بد نیست، بلکه بهخاطر فقدانِ حداقلِ شرافت هم بد است — اثری وطنپرستانه و ریاکارانه که نه تنها اشغالِ آمریکا در پاناما در اواخر دههٔ ۸۰ و اوایل دههٔ ۹۰ را توجیه میکند (راوی با این جمله آغاز میکند: «هیچ چیز به اندازهٔ از بین بردنِ آدمهای بد به خاطر سرِخ، سفید و آبی راکاند رول نیست» و برای اینکه نشان دهد منظوری طعنهآمیز نداشته، با این جمله تمام میکند: «ما نوریگا را در حالی گرفتیم که شورتش را بالا نزده بود»؛ و البته فراموش میکند که نوریگا سالها تحتِ قراردادِ سازمان سیا بوده)، بلکه همزمان وانمود میکند که در کنار مردمِ پاناما ایستاده است.
آنچه سازندگان دربارهٔ تاریخ پاناما در قرن بیستم میدانند، به اندازهٔ نوکِ سوزن هم نیست — و باز هم جایی برای دعای ربانی باقی میماند. مثلاً یک «کاماندانته» که با کونترّاس در ارتباط است، داستانی ترحمبرانگیز تعریف میکند: «ساندینیستها در نیمهشب آمدند، والدینم را بیدار کردند و آنها را کشتند. همسرم و دخترم را هم. نوریگا دستورِ قتل داد.» آیا فقط منام یا این جمله طوری بهنظر میرسد که انگار ساندینیستها — یعنی حکمرانانِ پیشین و آیندهٔ نیکاراگوئه — از نوریگا دستور میگرفتند؟ چیزی درونم میگوید دانیل اورتگا با این طرزِ بیان موافق نخواهد بود.
پیوست: این شخصیت نامِ ناگواری دارد: «Steadman Fagoth Muller» (که یادِ شوخیِ نامناسبِ «Biggus Dickus» در فیلمِ «Life of Brian» را زنده میکند). چرا او چنین نامی دارد؟ چون قرار است بشنویم: «وقتی بچه بود، اسم میانیاش دستِمایهٔ مسخرهبازی بود، پس همهٔ کسانی را که سعی کردند به آن بخندند کتک زد و آنها را مجبور کرد همگی او را با نام کاملش صدا بزنند.» لطفاً بفرمایید چرا یک فرد پانامایی (یا نیکاراگوئهای — هنوز مشخص نیست) باید چنین نامِ بیگانهمانندی داشته باشد؟ و اگر هم چنین نامی داشته باشد، چرا در یک کشور اسپانیاییزبان بابتِ آن مسخره میشود؟ یعنی اگر نوازندگانِ باسون (در اسپانیایی «fagotistas») از این بابت موردِ اغماض قرار میگیرند، چرا او چنین مجوزی نداشته باشد؟
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران