در یک آرمانشهر که احساساتی وجود ندارد، دو نفر پس از اینکه یک بیماری موجب می شود احساسات و عواطفشان را به دست آوردند، عاشق یکدیگر می شود و همین موضوع باعث ایجاد تنش میان آنها و جامعهشان می شود.
در یک آرمانشهر که احساساتی وجود ندارد، دو نفر پس از اینکه یک بیماری موجب می شود احساسات و عواطفشان را به دست آوردند، عاشق یکدیگر می شود و همین موضوع باعث ایجاد تنش میان آنها و جامعهشان می شود.
فیلم قابل قبولی است؛ احتمالاً دوباره آن را نمیبینم و نمیتوانم توصیهاش کنم.
اشتباه برداشت نکنید—من فیلم را دوست دارم، اما ایده درخشان است و اجرا ضعیف، هرچند فیلم از نظر تصویربرداری و تولید زیباست. نیکلاس هولت و کریستن استوارت بار فیلم را به دوش میکشند؛ و برای خردهگیرها باید گفت که نقش استوارت دختری است که قرار است احساساتش را نشان ندهد. بازیگران پشتیبان خوبی...
فیلم قابل قبولی است؛ احتمالاً دوباره آن را نمیبینم و نمیتوانم توصیهاش کنم.
اشتباه برداشت نکنید—من فیلم را دوست دارم، اما ایده درخشان است و اجرا ضعیف، هرچند فیلم از نظر تصویربرداری و تولید زیباست. نیکلاس هولت و کریستن استوارت بار فیلم را به دوش میکشند؛ و برای خردهگیرها باید گفت که نقش استوارت دختری است که قرار است احساساتش را نشان ندهد. بازیگران پشتیبان خوبی هم حضور دارند: گای پیرس (Memento)، بل پاولی (Carrie Pilby) و دیوید سلبی—که من صدایش را شبیه آلن آلدا از مجموعه M*A*S*H میدیدم؛ تجربهای شبیه «اثر ماندلا»، صدای او در ذهنم بود.
دیدن فیلمی که همه شخصیتها مانند رباتهای بدون احساساند، از نظر بصری زیاد هیجانانگیز نیست، ولی ایدهاش جالب است، بهخصوص وقتی قصه به سمت مضمون بقا میرود. آدمهایی که نمیتوانند احساساتشان را مدیریت کنند—انگار که اصلاً احساس ندارند—فرستاده میشوند به مکانی که در آن با شوک الکتریکی وادار به خودکشی میشوند، اگر قبلاً این کار را نکرده باشند.
تنش تا حدی افزایش مییابد، اما تمرکز در نهایت بیشتر روی پیوند عاشقانه میافتد تا بقا، حتی در بخشهایی که در ظاهر درباره بقا هستند. چند صحنهی پایانی هم خیلی ظریفاند؛ من مجبور شدم آنها را دوباره ببینم تا مطمئن شوم پایان را درست متوجه شدهام.
پس با اینکه نکات دوستداشتنیای دارد، فکر میکنم طرفداران زیادی جذبش نشوند.
شاید این فیلم روی کاغذ بهتر به نظر میرسیده، اما روی پرده داستانی سرد و بسیار کند است. نیکلاس هولت—که پیدرپی و بهطرزی تا حدی خستهکننده زیر دوش آب گرم ظاهر میشود—زندگی روزمرهای شبیه یک اندروید آرمانی دارد؛ لباس، غذا، خواب، همه روزها عین هماند. او با «نیا» (کریستن استوارت) ملاقات میکند و در مدت نسبتاً کوتاهی (که برای من طولانیتر جلوه کرد) بینشان جرقهای شکل میگیرد. معلوم میشود همهچیز به یک واقعهی وجودی برمیگردد و انسانها تقریباً همه چیز را—از جمله رابطه جنسی—نظارت و سهمیهبندی میکنند. آیا این دو میتوانند از زنجیرهای ناگفته و شکنندهی خود رها شوند؟ حدس شما چیست؟
نکتهای که میتوانم بگویم این است که همهچیز با ریتمی یخبندان پیش میرود. موسیقی تا حد زیادی هیجان را از این ماجرای نسبتاً معمولی میگیرد. حتی تنها صحنهی «شور و هوس» بیشتر گواه مهارت فیلمبردار در حفظ ردهبندی سنی فیلم است تا انتقال هرگونه حسِ واقعیِ تمایل بین دو شخصیت. استانداردهای تولیدی بالا است، اما دیالوگها اندکاند—محیط زندگی شخصیتها گفتگوهایشان را به همان اندازه زندگی جنسیشان بیرمق میکند—و باید بگویم که از کل اثر کمی خسته شدم.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران