سه سال از آغاز جنگ کلونها گذشته است و شوالی های «جدای»، «ابی وان کنوبی» و «آناکین اسکای واکر» بسختی جنگیده اند. «آنا کین» (کریستین) که به طور پنهانی با «سناتور پادمه» (ناتالی پورتمن) ازدواج کرده، از ترس از دست دادن او و تحت فشار «صدراعظم پالپاتاین» (مک دیر مید) و دوستی کنوبی (ایوان مک گریگور) تصمیم می گیرد به نیروی تاریکی بپیوندد...
سه سال از آغاز جنگ کلونها گذشته است و شوالی های «جدای»، «ابی وان کنوبی» و «آناکین اسکای واکر» بسختی جنگیده اند. «آنا کین» (کریستین) که به طور پنهانی با «سناتور پادمه» (ناتالی پورتمن) ازدواج کرده، از ترس از دست دادن او و تحت فشار «صدراعظم پالپاتاین» (مک دیر مید) و دوستی کنوبی (ایوان مک گریگور) تصمیم می گیرد به نیروی تاریکی بپیوندد...
نامزد دریافت ۱ جایزه اسکار؛ ۲۹ جایزه و مجموعاً ۶۴ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان931
جرج لوکاس در «جنگ ستارگان: قسمت سوم — انتقام سیت» به چندین معنا به نقطهی آغاز بازمیگردد؛ این فیلم ششمین اثر سری و ظاهراً (هرچند نه الزاماً) آخرینِ مجموعه است. پس از «قسمت دوم» که چنان در سیاست غرق شد که مثل پخش زندهی مجلس به نظر میرسید، «قسمت سوم» بازگشتی است به سبک کلاسیک اپرای فضایی که این مجموعه را بنیان گذاشت. چون داستان...
جرج لوکاس در «جنگ ستارگان: قسمت سوم — انتقام سیت» به چندین معنا به نقطهی آغاز بازمیگردد؛ این فیلم ششمین اثر سری و ظاهراً (هرچند نه الزاماً) آخرینِ مجموعه است. پس از «قسمت دوم» که چنان در سیاست غرق شد که مثل پخش زندهی مجلس به نظر میرسید، «قسمت سوم» بازگشتی است به سبک کلاسیک اپرای فضایی که این مجموعه را بنیان گذاشت. چون داستان تا جایی پیش میرود که «جنگ ستارگان» اصل شروع شد، میتوانیم از همان عبارت جاافتادهی سینمایی استفاده کنیم: «اینجا جایی است که شروع کردیم.»
همه میدانند که آنکین اسکایواکر از جدایها روی برگرداند و به سوی تاریکی رفت؛ همه میدانند که دوقلوهایش، لوک و پرنسس لیا، نام خانوادگی را بازخواهند خرید. آنچه در «قسمت سوم» میآموزیم این است که چگونه و چرا آنکین راهش را گم کرد — چگونه یک جوان شجاع و خوشطبع به موجودی پوشیده و سیاه با چهرهای فلزی و هراسانگیز تبدیل شد. همانطور که یودا با تأسف و ترتیبِ جملاتِ منحصربهفردش میگوید: «پسری که تربیت کردی، دیگر نیست؛ توسط دارث ویدر بلعیده شده است.»
در آغاز فیلم، آنکین (هیدن کریستنسن) و دوستش اوبی-وان کنوبی (ایوان مکگرگور) فرماندهی جنگندهها را بر عهده دارند و در عملیاتی دو نفره برای نجات صدراعظم پالپاتین (ایان مکدیارمید) تلاش میکنند. او توسط ژنرال گریووس دستگیر شده است (صدای او توسط متیو وودز چنین صدایی نسبتا نفسنفسزنندهای دارد، در حالی که ژنرال به نظر میرسد از قطعات جایگزین استفاده میکند). به روح همهی فیلمهای «جنگ ستارگان»، این صحنهی نجات تا حدی با منطق در تضاد است: دو خلبان میتوانند روی کشتی فرماندهی گریووس پیاده شوند و بدون مشکل چندانی به برج دیدبان کشتی برسند، جایی که صدراعظم نگه داشته شده است. در یک لحظه خطرناک در چاه آسانسور نزدیک بود اتفاقی بیفتد؛ اما نگهبانان و سیستمهای امنیتی کجا هستند؟ و اصولا چرا یک ناو فضای عمیق به برج دیدبانی نیاز دارد، در حالی که هر پنجرهای به کیهان باز میشود؟ اما اهمیتی ندارد.
در اتاق شورای جدای، با وجود شجاعتش، آنکین هنوز به مقام استاد جدای ارتقا نمییابد. شورا به پالپاتین بدگمان است و از آنکین میخواهد او را جاسوسی کند؛ پالپاتین هم میخواهد آنکین شورا را جاسوسی کند. مکدیارمید پیچیدهترین نقش را دارد و با نوازشِ خودِ آزار دیدهی آنکین بازی میکند. آنکین وسوسه میشود به سوی آنچه هنوز کاملاً به عنوان «طرف تاریک» شناخته نشده برود؛ پالپاتین در فیلمی که دیالوگهایش چندان برجسته نیست، به شیوهای خزنده و مارگونه متقاعدکننده ظاهر میشود.
اما نحوهی انتخاب آنکین بارِ احساسی دارد. او با پدمه (ناتالی پورتمن) قرار دارد؛ آنها در فیلم قبلی مخفیانه ازدواج کردهاند و حالا او میگوید باردار است. واکنش آنکین شبیه پسرِ خوبِ یک فیلم نوجوانانه است: تلاش میکند خوشحال نشان دهد در حالی که خیال میکند این پدر شدن چه تأثیری بر کارهای دیگری که دوست دارد خواهد داشت. گفتن اینکه جرج لوکاس نمیتواند یک صحنهی عاشقانه بنویسد، بیانصافی نیست؛ حتی کارتهای تبریک هم گاهی بیشتر احساس نشان دادهاند.
دیالوگ در سراسر فیلم بار دیگر ضعیفترین نقطه است: شخصیتها به زبانی شبیه انگلیسی پایه صحبت میکنند، بدون رنگ و شوخطبعی یا لذت کلامی، انگار در حال تلفظ آموزشی هستند. استثناها پالپاتین و البته یودا هستند؛ سخنگفتن یودا (با صدای فرانک اوز) یادآور جملهی معروفی دربارهی سبک اولیهی مجلهی تایم است: «جملهها به عقب دویدند تا ذهن گیج شود.»
در بسیاری از صحنهها بازیگران جلو پردهی آبی بازی شدهاند تا جلوهها بعداً اضافه شوند، و گاه خوانشهایشان چنان تخت و بدون انرژی است که به نظر نمیرسد واقعاً در میانهی اتفاقات شگفتانگیز باشند. چگونه میتوانی جلو ناوگان ستارهای در حال انفجار بایستی و طوری صحبت کنی که گویی در کافیشاپی پشت موبایلت در حال حرفزدن هستی؟
گاهی تأکیدها در جملات اشتباه قرار میگیرد و گاهی خطاهای کوچک در لحن به چشم میآیند. اما دیالوگ مسئلهی اصلی نیست؛ شخصیتهای لوکاس اغلب اعلامیههای بلاغی محکمی دارند و سپس به ماجراجویی میپرند. «قسمت سوم» به گمان من در هر دقیقه، بیشتر از پنج فیلم قبلی، اکشن دارد و این اکشن تماشایی است. جلوههای ویژه نسبت به فیلمهای قبلی پیچیدهتر شدهاند، اما لزوماً مؤثرتر نیستند.
مقایسهی نبردهای هواییِ نسخهی اصلی و نبرد آغازین این فیلم نشان از پیچیدگی بیشتر (کشتیها و لایههای عملیاتی بیشتر، پسزمینههای دقیقتر) دارد، اما از لحاظ هیجان تفاوت اساسی ندارند. و هرچند لوکاس شخصیتهایش را به اپرایی آیندهنگر میبرد که شبیه ترکیبی از سیرک دو سولیل و اسکن سونوگرافی یک جنین به نظر میرسد، اگر سالن اپرا را صرفاً به عنوان یک مکان ببینیم، به اندازهی سالنِ رستوران در تاتوئین در اولین فیلم جذاب نیست.
درس این است که جلوههای ویژه را باید نه بهخاطر پیچیدگیشان، بلکه به خاطر میزان برانگیختن تخیل قضاوت کرد؛ «قسمت سوم» نه بهخاطر کیفیت صرف انجام جلوهها، بلکه بهخاطر شگفتیِ تخیلشان برجسته است. دوئل قهرمانان در یک سیارهی آتشفشانی شعلهور به اندازهی هر چیزی در «ارباب حلقهها» تأثیرگذار است. و یودا، که آغازش عروسکی بود ولی حالا کاملاً انیمیت شده (تقریباً هفتاد درصد چیزهایی که میبینیم)، از ابتدا تا اکنون واقعیترین شخصیت غیرانسانی «جنگ ستارگان» بوده است.
یک نکته دربارهی دوئلهای با لایتسیبر: وقتی در «جنگ ستارگان» نخستین با صدا و جلوهای مهیب ظاهر شدند، هیجانانگیز بودند؛ اما آن حس اکنون از بین رفته است. دوئلیستها آنقدر همسطحاند که مبارزات طولانی میشوند بدون اینکه کسی زخمی شود، و هنوز نمیدانم چگونه لایتسیبرها به نحوی از حملههای وارده محافظت میکنند. وقتی صحبت از شمشیرزنیِ سینماییِ برجسته میشود، فیلمهایی مثل «راب روی» (۱۹۹۵) کارِ بیشتری در به تصویر کشیدن ضربات واقعی انجام دادند؛ مبارزات لایتسیبر در «قسمت سوم» بیشتر شبیه تمرینات ایزومتریکاند.
اینها بیشتر مشاهداتند تا نقدهای جدی. جرج لوکاس دستاوردی داشته که تعداد کمی از هنرمندان دارند: جهانی خاص خودش آفریده و آن را پر کرده است. فیلمهای «جنگ ستارگان» او از نظر فنی و تجاری از تأثیرگذارترین آثار سینما هستند. و سرگرمکنندهاند. اگر در «قسمت دوم: حملهی کلونها» در جدیت و نظریهپردازی گیر افتاده بود، این بار نیروی داستان در روحیهای شادتر است و «انتقام سیت» سرگرمی بزرگ و موفقی است.
امتیاز: 4.5/5
- راجر ایبرت
***
وقتی اولین فیلم را در فرانسه دیدم، حدود دهساله بودم و آن فیلم اثر شدیدی روی تخیلم گذاشت؛ آن ذرهی خیالپردازی را مثل گنجی نگه داشتم، چیزی که برای احتمالاً میلیونها نفر دیگر هم همینطور بود.
فکر میکنم علت جاودانیشدن قسمتهای چهارم تا ششم این است که آنها اساساً قصههای پریانِ پوشیده در لباس علمی-تخیلی بودند. قهرمانان و شاهزادهها کار قهرمانانهشان را روی صفحه انجام میدادند، اما جذابترین بخشها معمولاً در عمق تخیل خودت رخ میداد. نبرد خیر و شر، جستوجوی پدر، گذار از کودکی به بزرگسالی از طریق آزمونها و چالشها — همهی عناصر شوالیهپنداری به صورت مینیمالیستی و متمرکز روی عناصر اصلی روایت ارائه شدند. بقیهاش، شامل جلوههای ویژهی درجهی یک و سهتاییِ سولویِ عالی-آر۲دی۲-سی۳پیو، فقط مثل گوشتریزی هوشمندانهای بود بر ستون فقراتی بسیار قوی.
فقط چند جملهی شاعرانه از سر الک گینس دربارهی جنگهای کلونها در حالی که لوک جوان و دستپاچه شلوارهایش توسط یک «توپ تنیسِ شناور» سوخته بود، کافی بود تا تخیلت روشن شود و یک مبارزهی حماسی بین نیروهای امپراتوری تاریک و چند شوالیهی جدای قهرمان را تصویر کند. چند کلمه دربارهی گذشتهی لیا و لوک برای برانگیختن سرنوشت تکاندهندهی یتیمهایی که از افشای حقیقت پدری مرموز هراس دارند، کافی بود. واقعاً چیزهایی است که رویاها از آن ساخته میشوند.
متأسفانه، خیلی تأسفآور است که به نظر میرسد امروز یک بلاکباستر هیچوقت چراغ سبز نمیگیرد مگر اینکه یک کمیتهی تضمین کیفیت مطمئن شود حتی کندترین ده درصدِ مخاطب هم از چیزی که بیش از ۲.۵ ثانیه طول میکشد سر در بیاورد. گمان میکنم یک نابغهی بازاریابی توانسته تهیهکنندگان را قانع کند که گذاشتن چیزی به تخیل مشتری تهدیدی جدی برای بازگشت سرمایه است.
سهگانهی آخر متأسفانه در این زمینه به دنیا آمد و بهطور منظم هر ذرهی سحر و جادویی را که سه فیلم قبلی داشت، نابود کرد. همهچیز مثل نمونههایی روی میز تشریح جلوهگر شده است؛ نه، حتی آن هم نه — بیشتر شبیه قطعات سختافزاری که روی میزی استریل جدا شدهاند.
پس نیرو فقط چیزی است که مثل آنفلوآنزا بهت میرسد؛ جنگ افسانهای کلونها فقط پانزده دقیقهی «طرح ۶۶» مسخره است؛ دارث ویدر عظیم فقط پسری فقیر با خودبزرگبینی بیشازحد و ضریب هوشی تکرقمی است که بر اثر هجوم تستوسترون (یا میدیکلوریانها یا هر چه) کاهش یافته؛ نبرد عظیمی که کهکشان را فرا گرفته حاصل توطئههای سیاسی بسیار پیشپاافتاده است؛ شورای جدای گروهی عروسکگونه و پیر و ضعیفاند؛ یودا یک استاد کونگفو به قد ده اینچ است.
روح حماسی سهگانهی اول به جرم تهدید فروشِ احتمالی محکوم شده، بیصدا به پشتِ کاروان بازاریابی برده شده و در پشت سر به قتل رسیده است.
برای جبران این قتل، سه فیلم آخر ما را در حوضچهای از جلوههای ویژه و خدمت به طرفداران غرق میکنند که کیلومترها از حد مجاز فراتر میرود. صحنههای هیستریک که از مقابلت میگذرند قبل از اینکه فرصت کنی روی کدام تمرکز کنی، صحنههای پیشبرندهی پلاکِ داستان را مضحک نشان میدهند. دوباره دست نامرئی بازاریابی را حس میکنم که دارد هر شخصیت درجهدو یا سهای از سهگانهی قبلی را در یک فهرست پرشده جا میدهد و انسجامِ فیلمنامه را بیش از پیش خُرد میکند.
صادقانه بگویم، چه چیزی از این فرض احمقانهی «تماشاگر متوسط خواهان حقایق است» بهجز ناامیدی تلخ به دست میآید؟ نتیجه نهتنها خستهکننده است، بلکه واقعاً، واقعاً غمانگیز است.
***
واقعاً بهترینِ بدترینهای «جنگ ستارگان»، «انتقام سیت» خیلی هم بد نیست؛ وقتی بهعنوان یک اثر مستقل یا بهعنوان بخشی از کلِ «جنگ ستارگان» نگاهش کنی، خیلی منطقی به نظر نمیرسد، اما حداقل لوکاس زحمت کشیده یک فیلم کامل ساخته است.
امتیاز نهایی: ★★½ — موارد زیادی بود که به دلم نشست، اما بهعنوان یک کل آنطور که باید کار نمیکرد.
***
هنوز کامل نیست، اما «جنگ ستارگان: قسمت سوم — انتقام سیت» ورودی لذتبخشتری در سهگانهی پیشدرآمد است — که بهخوبی به پایان میرسد.
من از دیدنش لذت بردم. چند نقد نسبتاً جزئی دارم، اما اول نکات مثبت: فکر میکنم این بهترین نمایشی است که این گروه بازیگری در طول این فیلمها ارائه دادند. هیدن کریستنسن در نقش خود عالی است؛ بیش از هر زمان دیگری در «جنگ ستارگان» از او خوشم آمد. ایوان مکگرگور و ناتالی پورتمن نیز بازیهای بیش از محکمی دارند.
جلوههای ویژه در سراسر فیلم خوب به نظر میرسند و موسیقی متن دلپذیر است. ریتم فیلم تقریباً ایدهآل است که بهطور قابلتوجهی بهبود نسبت به نسخههای قبلیست. طنز و دیالوگها هنوز عالی نیستند، اما بهتر شدهاند. مهمتر از همه، داستان بسیار خوب است.
دو نکتهای که خیلی دوست نداشتم: یکی صحنهای که شامل شخصیت ساموئل ال. جکسون است؛ انگیزه و منطق آنچه رخ میدهد را میفهمم، اما نحوهی نمایشش کمی بیتاب و ضعیف نوشته شده بود. دیگری پایان فیلم است که کمی بیش از حد طول میکشد. میدانم دارد سهگانهی اصلی را آماده میکند، اما چند صحنه بیش از اندازهست؛ میتوانست/باید با نفس اولِ شما میدانیکهچهکسی تمام میشد.
با این همه، جمعاً سرگرمی مثبتی نصیبم شد و این فیلم را یک پله بالاتر از دو فیلم قبلی میدانم. از این بابت خوشحالم، چون ارزش و ماندگاری سهگانهی پیشدرآمد را بیشتر میکند.
***
وقتی فیلمهای پیشدرآمد نخستین بار آمدند، امیدم را دربارهشان از دست داده بودم — «ناامیدکننده» کلمهای کماهمیت است، اما بهترین توصیفی است که میتوانم بکنم. پس با توقعات پایین به این فیلم آمدم... میدانستم عالی نخواهد بود اما میدانستم چه کار باید بکند تا به نسخهی اصلی وصل شود.
و بعد این فیلم من را شگفتزده کرد (و هنوز هم میکند).
داستان فشرده است، چون باید باشد — زمین زیادی باید پوشش داده شود. جهانی که در قسمت اول ساخته شد باید دگرگون شود تا به قسمت چهارم برسد. دیالوگها کمی بهترند (هرچند هنوز نقصهایی دارند).
صحنهی اکشن آغازین در زمان خودش شگفتانگیز بود (و هنوز هم هست). بعضی از دوئلها عالیاند — اوبیوان مقابل گریووس سرگرمکننده بود و البته اوبیوان مقابل آنکین فوقالعاده — آنها وزنه و تأثیر داشتند و ضربات واقعاً «نشستند» (که دربارهی بقیه نمیتوان گفت و بیشتر شبیه رقص بودند).
بازیگری هم اندکی بهتر شده — برای لحظهای کریستنسن واقعا استعدادی نشان داد (که در فیلمهای دیگر هم دیده شده، فقط در این مجموعه کمتر جلوه کرده). او اجازه میدهد لحظهای پشیمانی پس از یکی از کشتارهایش نشان دهد قبل از بازگشت به حالت «عصبانیت» خودش. این مرا واداشت فکر کنم چقدر احساس میشد اگر کارگردان متفاوتی بود، میتوانست احساسات بیشتری در فیلم گذاشته شود.
مکگرگور بهترین بازیگر این فیلم است. پورتمن میدرخشد، اما کماستفاده است. جکسون در این نقش چوبی است. و مکدیارمید پرحرارت بازی میکند و گاهی از ترسناک بودن نقش خارج میشود — او در سایهها بهتر است؛ وقتی بیشتر نمایش میدهد (حتی راه رفتن) باورپذیریاش کم میشود (که ناراحتکننده است چون بازیگر خوبی در نقشهای دیگر است).
موسیقی هنوز همان حس «جنگ ستارگان» را دارد — عالی. لباسها دوباره تکامل یافتهاند (تماشای تغییر لباسها در این فیلمها لذتبخش بوده). CGI در این فیلم خوب است — هر پسزمینهای چیزی در حال حرکت دارد.
اشکالاتی هست — بسیاری از آنها که قبلاً گفته شده را تکرار نمیکنم. ولی در کل این فیلم سرگرمکننده است و روش خوبی برای گذراندن بیش از دو ساعت است. و وقتی کلاهخود در پایان بر سر گذاشته میشود، تو هم در آن لحظه هستی، نفس در سینه حبس شده و منتظر صدای نمادین ماسک.
***
بازبینی قبل از «اوبی-وان کنوبی»:
در سراغ سهگانههایی با طرفداران بسیار، هر قسمت طرفداران خاص خود را دارد. «انتقام سیت» تقریباً در هر جنبهای نسبت به دو پیشدرآمد اول پیشرفت دارد.
روایت و کمانهای شخصیتی بهتر پرداخت شدهاند — بالاخره شاهد تبدیل آنکین به طرف تاریک و ظهور امپراتوری کهکشانی هستیم. مبارزات لایتسیبر جذابترند، جلوهها هنوز خوب ماندهاند، و حتی بازیها هم متقاعدکنندهتر شدهاند — دیالوگها مخصوصاً در روابط عاشقانهی آنکین و پدمه ضعیفاند، اما کریستنسن اجرای قبلیاش را ارتقا داده است. موسیقی متن همچنان به یادماندنی است.
ممکن است از فیلمهای مورد علاقهی من نباشد، اما بدون شک اثری است که شایستهی تحسین برای تکامل مثبتش و طرفدارانش است. مشخصاً پیشدرآمدی است که جرج لوکاس همیشه میخواست بسازد، بدون انحراف در تمرکز، شخصیتهای غیرمرتبط یا زیرپلاتهای کماثر.
امتیاز: B-
***
در نهایت، حالا تا حدی حال و هوای سهگانهی اصلی را با این تکرار ماجراجویانه و پر از اکشن میگیریم؛ فیلمی تاریکتر و محور روی شخصیت. هیدن کریستنسنِ «آنکین» کمکم درمییابد چه چیزی او را تبدیل به شر نهایی «دارث ویدر» خواهد کرد، تحت پوششِ مرشد جدیدش «پالپاتین» (ایان مکدیارمید نقش را به شکلی اگرچه تئاتری اما باشکوه اجرا میکند). فیلم از ابتدا تا انتها اکشن است؛ بازیگران بارِ رمانتیسمِ «حملهی کلونها» را کنار گذاشتهاند و همزمان صحنه را برای «یک امید نو» خوب آماده میکنند و از بارِ اضافیِ دو فیلم قبلی خلاص میشوند. جالب اینکه، جلوهها در این فیلم آنطور که باید کارآمد نیستند، اما جرج لوکاس، دیوید تاتراسال و جان ویلیامز در مجموع درام فانتزی بهمراتب بهتر و پر از شمشیرزنی کهکشانیِ بزرگی در پایان ارائه دادهاند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران