کشتن... انگار تنها مدرکیست که نشان میدهد آدم زنده است.
«آخرین شکار» به کارگردانی ریچارد بروکس است که فیلمنامه را نیز از رمان همنامِ میلتون لات اقتباس کرده. در این فیلم رابرت تیلور، استیوارت گرنجر، دبرا پیجت، لوید نولان و راس تامبلین ایفای نقش میکنند. ساختهٔ امجیام به صورت سینماسکوپ و رنگی است، با موسیقی دانیله امفیتئاتروف و فیلمبرداری راسل هارلن.
سندی مککنزی (گرنجر)، شکارچی بوفالو، از...
کشتن... انگار تنها مدرکیست که نشان میدهد آدم زنده است.
«آخرین شکار» به کارگردانی ریچارد بروکس است که فیلمنامه را نیز از رمان همنامِ میلتون لات اقتباس کرده. در این فیلم رابرت تیلور، استیوارت گرنجر، دبرا پیجت، لوید نولان و راس تامبلین ایفای نقش میکنند. ساختهٔ امجیام به صورت سینماسکوپ و رنگی است، با موسیقی دانیله امفیتئاتروف و فیلمبرداری راسل هارلن.
سندی مککنزی (گرنجر)، شکارچی بوفالو، از شکار خسته شده، اما پس از رخدادی که او را از نظر مالی در مضیقه میگذارد، دعوت چارلز گیلسون (تیلور) را برای یک شکار پرسود میپذیرد. در دشت اما، چارلی خشونتی سادیستی از خود نشان میدهد و پس از گروگانگیری دختری سرخپوست (پیجت) فاصلهٔ بین این دو مرد بیشتر و بیشتر میشود. بالاخره باید چیزی شکسته شود.
اغلب فراموش میشود که یکی از سلاحهای کلیدی در جنگ، غذاست. بوفالو برای زندگی بومیان آمریکا اهمیت زیادی داشت—چه برای غذا، چه پناه، پوشاک یا ارزشهای مذهبی—پس از بین بردن آنها در جنگهای با بومیان، تاکتیکی مؤثر برای سفیدپوستان بود. آغاز فیلمِ بروکس به ما میگوید که در سال 1853 حدود 60 میلیون بوفالو در غرب وجود داشت، اما ظرف سی سال شمار آنها به تنها سی هزار خواهد رسید...
آنچه در این فیلم تاریک اما قدرتمند رخ میدهد، داستان مردانی است که از جنگ بهطرز متفاوتی آسیبدیدهاند؛ قصهای آلوده به نژادپرستی و نگرانیهای زیستمحیطی. اساساً این فیلم تقابل سندی مککنزیِ خسته با چارلز گیلسونِ خونخواه و نژادپرست است. در میانهٔ این دو، دختر سرخپوستی قرار دارد که سندی او را جلب میکند اما گیلسون او را بهزور وادار به مالکیت میداند، و در حاشیهها صیادان پوست—جیمی (تامبلین) و وودفوت (نولان)—ناظر ماجراها هستند. سندی تقریباً نمیتواند ماشه را بکشد، عذاب درونیاش کاملاً بر چهرهاش نقش بسته، اما گیلسون با شتاب شلیک میکند و هر بار با مرگ یک بوفالو شادی جنونآمیزی در او پدیدار میشود. برای گیلسون هر یک بوفالوی کمتر یعنی یک سرخپوست کمتر؛ نفرت او از بومیان زمانی آشکار میشود که فرصت کشتن آنهایی را پیدا میکند که در راهش قرار میگیرند.
آیا این همان احساسی است که در حضور یک زن به آدم دست میدهد؟
فیلمنامه با هوش و تأمل دربارهٔ موضوعاتش میدرخشد، چیزی حیاتی برای اثری که در اصل یک درام صمیمی پنجنفره است. بروکس آگاه است که باید با ظرافت با مضامینِ فیلم برخورد کند؛ کوبیدن با پتک برای اثبات یک نکته کار اشتباهی بود. بهجز پیجت (که مقصر نیست، چون آنچه نوشته شده را اجرا میکند)، بروکس بازیهای درخشانی از بازیگرانش میگیرد؛ تیلور و گرنجر عالیاند و برای همدیگر ورق خوبی فراهم میآورند. تیلور گیلسون را ترسناک و زشت نشان میدهد، اما لایهای از همدردی هم از سوی تماشاگر خواسته میشود چون او ذهنی پریشان دارد. وقتی رعد و برقی آسمان اردوگاه را میشکافد، گیلسون گمان میکند که گلهٔ بوفالویی در حال فرار است؛ او دیوانهوار به دنبال کشتارهای بیشتر میرود، تقریباً کف روی لبانش جمع میشود. این مرد واضحاً نیاز به کمک دارد، اما در مرز و بیکران هیچ کمکی برای روحهای زخمیِ جنگ نیست.
با گنجاندن تصاویری واقعی از کشتار بوفالو (بخشی از برنامهٔ دولتی کاهش گله)، حس اندوه زیادی ایجاد میشود. با این حال، در عکاسی راسل هارلن از پارک ملی بدلندز و پارک ایالتی کاستر زیبایی چشمگیری یافت میشود. این سرزمینها روزگاری میزبان درد و رنج بسیار بودند، اما همچنان زیبا باقی ماندهاند و در دست هارلن دلیلی دیگر فراهم میکنند که «آخرین شکار» برای طرفداران وسترن فیلمی ضروری است. فیلم درخشان است، یکی از کلاسیکهای کمتر شناختهشدهٔ وسترنهای دههٔ ۵۰ و سندی روشن بر این که رابرت تیلور، وقتی نقش چالشی به او سپرده شود، واقعاً میتواند بسیار خوب بازی کند. 9/10
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران