یک تکاور ایرلندی در دوران قحطی ایرلند در خارج از کشور برای ارتش انگلستان میجنگد. اما هنگامی که او پست خود را رها کرده تا دوباره به خانوادهاش ملحق شود، با وجود تجربههای هولناکی که از جنگ دارد، نابودی زادگاهش توسط قحطی و ظلم و ستمی که به مردم و خانوادهاش شده است باعث شکه شدنش میشود و…
یک تکاور ایرلندی در دوران قحطی ایرلند در خارج از کشور برای ارتش انگلستان میجنگد. اما هنگامی که او پست خود را رها کرده تا دوباره به خانوادهاش ملحق شود، با وجود تجربههای هولناکی که از جنگ دارد، نابودی زادگاهش توسط قحطی و ظلم و ستمی که به مردم و خانوادهاش شده است باعث شکه شدنش میشود و…
فیلمی عالی، تأملبرانگیز و در واقع بسیار متوازن.
وحشتناک! بازیها ضعیف، انتخاب بازیگر اصلی—آسترالیایی برای فیلمی درباره بخش بزرگی از تاریخ ایرلند—نامناسب است؛ لحظات غیرمحتمل و تمسخر همهجانبه بزرگترین تراژدی تاریخ ایرلند. شرمآور!
نه دقیقاً آن فیلم قحطیای که منتظرش بودیم، اما همچنان یک تریلر قابل قبول
دل مادری چون سنگ مرمر، چشمش تیز و وحشی بود؛
شیاطینی گرسنه در آن کمین کرده بودند، نگران کودکاش مینگریستند.
عشق مادر گرم...
فیلمی عالی، تأملبرانگیز و در واقع بسیار متوازن.
وحشتناک! بازیها ضعیف، انتخاب بازیگر اصلی—آسترالیایی برای فیلمی درباره بخش بزرگی از تاریخ ایرلند—نامناسب است؛ لحظات غیرمحتمل و تمسخر همهجانبه بزرگترین تراژدی تاریخ ایرلند. شرمآور!
نه دقیقاً آن فیلم قحطیای که منتظرش بودیم، اما همچنان یک تریلر قابل قبول
دل مادری چون سنگ مرمر، چشمش تیز و وحشی بود؛
شیاطینی گرسنه در آن کمین کرده بودند، نگران کودکاش مینگریستند.
عشق مادر گرم و راستین بود؛ نیاز طولانی مقاومت شد—
سرانجام نیرو ناتوان ماند؛ او گوشت فرزند خونش را درید.
- ناشناس؛ «تاناتوس، ۱۸۴۹»
صادقانه بگویم؛ انتظار داشتم فیلم «Black ’47» را دوست نداشته باشم. تریلر فیلم ناامیدکننده بود و شبیه یک اثر اکشن کلیشهای بهنظر میآمد؛ چند همکارم نمایش فیلم را در یک فستیوال دیده و راضی نبودند؛ فکر میکردم بخش عمدهای از فیلم به انگلیسی است که این موضوع برایم ناخوشایند بود. همچنین، مثل بسیاری از ایرلندیها، از روی عادت بدخلق بودن تنها بهخاطر ایرادگیری نیز انتظار داشتم ناراضی باشم. با این حال، چون انتظار داشتم از آن بدم بیاید، وقتی متوجه شدم—و واقعاً از این بابت شرمسار شدم—که فیلم نسبتاً خوب از کار درآمده، لذت بردم. رنگ شرمم را دیدم. «Black ’47» که بهعنوان «اولین فیلم درباره قحطی بزرگ» تبلیغ شده، یکی از موردانتظارترین فیلمهای ایرلندی سالهای اخیر است. اما باید قبل از دیدنش یک نکته مهم را بدانید: این فیلم درباره قحطی نیست؛ دربارهٔ زمانهای است که قحطی در آن جریان دارد. این یک فیلم ژانری است؛ نوعی وسترن-محور و تریلر انتقامجویانه که قحطی در پسزمینهاش قرار دارد. قحطی موضوع مرکزی فیلم نیست و فیلم هم تلاش نمیکند به سطح ملی و همهجانبهای از آن بپردازد. اگر این را بپذیرید و توقع نداشته باشید متنِ کتابهایی مثل Cecil Woodham-Smith را روی پرده ببینید، نکات زیادی هست که تحسینشان کنید.
مثل بسیاری از فیلمهای ژانری، قصه ساده است. زمستان ۱۸۴۷ در کانِمارا؛ دو سال از زمانی که فاجعهٔ قارچی باعث شکست محصول سیبزمینی شد و بخش بزرگی از فقیران کشور را وابسته به همان محصول کرده بود میگذرد. مارتین فینی (با بازی جیمز فرچویل) که از لشکر ۸۸ام ارتش بریتانیا (کانات راجرز) فرار کرده و پس از دورهٔ سختی در افغانستان به وطن بازمیگردد، از وضعیت کشور بیخبر است؛ دور و برش پر از اخراج، بیخانمانی، گرسنگی و مرگ است. مردم در کنارهٔ جاده میمیرند و صدها هزار نفر پیشتر راهی ایالات متحده شدهاند. کشیشان پروتستان از بحران سوءاستفاده کرده و کشاورزان کاتولیک را با وعدهٔ سوپ ترغیب به تغییر مذهب میکنند؛ غلات فشرده برای صادرات به انگلستان انبار میشود. فینی وقتی به خانه میرسد متوجه میشود خانوادهٔ نزدیکش نابود شدهاند؛ برادرش بهخاطر مقاومت در برابر تخلیه به دار آویخته شده و مادرش، پس از امتناع از گرفتن سوپ، از زمین رانده شده و از گرسنگی و سرما مرده است. تنها اعضای بازماندهٔ خانواده همسر برادرش اِلی (با نقشآفرینی درخشان سارا گرین) و سه فرزندشاند. فینی او را قانع میکند که همراهش برای مهاجرت برود، اما روز بعد گروه اخراجی به رهبری کلانتر بیرحم کرونین و سرجوخهٔ ظالم فیتزگیبون از انتظامات ایرلندی میآیند تا خانواده را از خانه بیرون کنند و ملک را بسوزانند. اوضاع به خشونت کشیده میشود و فینی بازداشت میشود. او از سربازخانه فرار میکند و تصمیم میگیرد از قضاتی که برادرش را دار زده، افراد گروه اخراج، مالک زمینی که دستور تخلیه را داده و هر کس دیگری که سد راهش میشود انتقام بگیرد. در همین حال، ارتش بریتانیا تیم سهنفرهای را دنبال او میفرستد: سرجوخهٔ ایدهآلیست و متکبر پوپ، سرباز سادهلوح هابسون و فرماندهٔ سابق فینی در راجرز، هانا (با بازی هوگو ویوینگ) که از دنیا خسته است. هانا، که فینی را دوست دارد، علاقهای به مأموریت نشان نمیدهد اما چارهای ندارد؛ خودش در انتظار اعدام است و به او گفته شده مگر فینی را بازگرداند، اعدامش اجرا خواهد شد. آنها پس از فینی میدوند و فینی هم راهی خونین در سراسر شهرستان باز میکند تا به کسی برسد که او را مسئول مصائب منطقه میداند: لرد کیلمایکل.
پیش از آنکه بگویم چرا از فیلم خوشم آمد، کمی زمینه ضروری است. قحطی بزرگ مهمترین رویداد تاریخ ایرلند است؛ فاجعهای عظیم در اندازههای کتابمقدس. گاه میشنویم که علت آن را قارچ، وابستگی بیشازحد به سیبزمینی یا سوءمدیریت استعماری میدانند (یا حتی نسلکشی سازمانیافته، اگر به برخی نویسندگان معتقد باشید)، اما حقیقت این است که مجموعهای از عوامل در ۱۸۴۵ با هم جمع شدند تا طوفانی کشنده پدید آورند: بدشانسی، حادثهٔ طبیعی، ناتوانی سیاسی، اختلافات اقتصادی-اجتماعی، نژادپرستی، فقر گسترده، تکبر ملی و غیره. آنچه مسلم است این است که این فاجعه کاملاً قابل جلوگیری بود؛ حتی پس از شناسایی اولیهٔ آفت در ۱۸۴۴، زمینداران به صادرات غلات ادامه دادند. تا سال ۱۸۴۷، قانون گسترش «قانون فقر ایرلند» مالکین را مسئول کمکهای عمومی کرد و «بند گریگوری» اعلام کرد هر کشاورزی که حداقل یکچهارم جریب زمین داشته باشد مشمول کمک نیست. این اصلاحات بهجای تسهیل رنج فقرا، منجر به افزایش بیسابقهٔ تخلیهها شد؛ چون مالیات اختصاصیافته برای کمکها بر هر مزرعهٔ اجارهای اعمال میشد و بر زمینداران میافتاد؛ بسیاری برای فرار از مالیات افزایشیافته، دهقانان را اخراج و منازل را خراب میکردند. همزمان، بهدلیل بند گریگوری، دهها هزار کشاورز تلاش میکردند بیشتر زمینشان را بفروشند تا واجد شرایط کمک شوند؛ اما بهخاطر اصلاحیه، بسیاری از مالکین حاضر به دریافت قسمتی از زمین نبودند و کل مزرعه و منزل را طلب میکردند و سپس آنرا میسوزاندند — چرخهای خشونتآمیز از بیخانمانی، فقر و نابودی.
بین ۱۸۴۵ و ۱۸۵۲ حدود یکونیم میلیون نفر مردند و نزدیک به دو میلیون مهاجرت کردند و جمعیت تقریباً ۲۵٪ کاهش یافت (۱۸۴۷ به «Black ’47» معروف است چون هم نرخ مرگ و هم مهاجرت در آن سال به اوج رسید). بهطرق مختلف، کشور هنوز هم نتوانسته آثار این فاجعه را کاملاً جبران کند؛ زبان ایرلندی نابود شد؛ افسانهها و حماسههای فولکلور برای دههها فراموش شدند تا با جنبشهایی مثل «سپیدهدم سلتیک» بخشی بازسازی شد؛ سنتِ اصیلِ باردها تغییر کرد و هزاران آهنگ از دست رفت؛ ادبیات ایرلندی کند شد و بیش از یک قرن طول کشید تا به رونق پیشقحطی بازگردد؛ و نفرت نسبت به اشغالگران انگلیسی بیش از هر زمان دیگری در هفتصد سال گذشته ریشهدار شد — مردم عادی انگلستان را مسئول قحطی میدانستند و برای اولین بار محرومان و ناآگاهان به ایدهٔ شورش سیاسی روی آوردند.
قحطی چنان مخرب بود که حتی ادبیات ایرلندی، یکی از بهترین سنتهای ادبی جهان، در مقابله با آن مردد بود، چه در آن دوران و چه بعدها. بهجز چند شعر از شاعرانی مانند جیمز کلیرنس منگان، آوبری دو وِر و توماس د’آرسی مکگی، و چند رمان بهصورت پراکنده، عملاً «ادبیات قحطی» شکل نگرفت. حتی بعدتر، ادبیات ملی نیز در پرداختن به آن محتاط بود؛ تنها آثار معدودی مانند «گرسنگی بزرگ» پاتریک کاوانا و «کشیدن سیبزمینی» شیموس هینی مستقیماً به آن پرداختهاند (حتی بزرگانِ ییتس و جویس هم مستقیماً سراغ قحطی نرفتند).
اینها ما را به «Black ’47» میرساند. با توجه به اهمیت چنین رویدادی در تاریخ ایرلند، غیبتش در سینمای ملی بهچشم میآید. در اینجا اما ملاحظات عملی هم وجود دارد: نمایش چیزی در این مقیاس و با این سطح از رنج در سینما بسیار دشوار است، بهخصوص با بودجه محدود. چگونه میتوان روایتی ساخت که تاریکی قحطی را منتقل کند؟ شاید در عصر سریالهای بلند تلویزیونی بتوان کاری مرتبط کرد، اما فشردن هفت سال مهم تاریخ ایرلند در دو یا سه ساعت تقریباً ناممکن است. همچنین نمایش مستقیم تمام آن رنجها تماشاگران عام را جذب نمیکند—تماشای یک کشور که آهسته میمیرد احتمالاً طرفداران آثار سرگرمکننده را به سینما نمیکشاند. بنابراین «Black ’47» قصد ندارد قحطی را در آن سطح گسترده پوشش دهد. این یک اثر ژانری است؛ وسترن-گونه و تریلری انتقامجویانه. اساساً همتای فیلمِ «The Outlaw Josey Wales» کلینت ایستوود است، با فینیای که ردپایی از «مرد بینام» دارد.
استفاده از قحطی بهعنوان پسزمینه برای یک تمرین ژانری انتخابی هوشمندانه است—این اجازه میدهد تا فیلم با قصهای محورِ رویداد به آن نزدیک شود بدون اینکه توقعات غولآسا یا موانع تماتیک جبرانناپذیر ایجاد کند. کارگردان و فیلمنامهنویسان فیلم توانستهاند این تلفیق را خوب اجرا کنند.
این روش مزایای دیگری هم دارد. هیچ روایت قحطیای نمیتوانست داستانی دربارهٔ قهرمانی بسازد که همهٔ بدیهای ایرلند را اصلاح میکند چون چنین فردی وجود نداشت. اما داستان محدودِ انتقام فینی این را خوب میداند؛ او هرگز بهعنوان رستاخیزگرِ ملی تصویر نمیشود. او دنبال نجات ایرلند نیست و از نظر اقتصادی و اجتماعی قدرتی در این سطح ندارد. فیلم این نکته را مرتباً یادآور میشود؛ چه در نماهایی که فینی سرد و بیتفاوت از کنار دهقانان گرسنه میگذرد، چه در صحنهای که وارد آشپزخانهٔ خیریهٔ پروتستانها میشود، غذای خود را میخورد و بعد میرود. او روح انتقام شخصی است، نه تجسم آرمان ملی؛ این اثر هیچ ادعای ملیگرایانهای ندارد.
در نمایش قحطی، کارگردان از چند تصویر نمادین استفاده میکند: نمایی از جمجمهای که در گل فرو میرود و نشاندهندهٔ مردگان و وابستگی آنها به زمین؛ آمدن الی که شبیهِ نمادی از خود ایرلند است، اشاره به مرگِ ملموس وطن؛ صحنهٔ تخلیهٔ خانه با تصاویر کلیشهایِ زنان و کودکان گریهکنان، مردانی که مهار میشوند، بام کاهگلیای که آتش میگیرد، مأموران بیرحم و پلیس خشن؛ کشیش کاتولیکی که به گرسنگان میگوید سوپ را نگیرند؛ صحنهٔ آدمهایی که «سوپ میگیرند» و یکی از بحثبرانگیزترین پیامدهای قحطی را نشان میدهد؛ انبار کردن غلات برای صادرات به انگلستان؛ گداها جلوی دروازهٔ یک عمارت ثروتمند که از ساکنان ثروتمند غذا میطلبند—تصویری که تداعیکنندهٔ یادمان قحطی در دوبلین است—و ارجاعات متعدد به مهاجرت. اگرچه قحطی در اصل تنها پسزمینه است، اما کارگردان کوشیده حتی زمانی که در لبههای قاب است، بیننده را هرگز از یادآوری آن باز ندارد.
یکی از دلایلی که فکر میکردم از فیلم متنفر شوم این بود که گمان میکردم تماماً به انگلیسی است؛ که مضحک میبود. شاید سهم ماندگار قحطی این است که زبان ایرلندی را تا حد زیادی از بین برد. قحطی باعث شد خیلی از ما زبان مادریمان را از دست بدهیم. اما برخلاف انتظار، بخشهای عمدهای از «Black ’47» به زبان ایرلندی است و فیلم از زبان ایرلندی و تلاش برای سرکوب آن بهعنوان موتیفی تکرارشونده استفاده میکند. مثالهایی هست: فینی هم به انگلیسی و هم به ایرلندی حرف میزند اما عمداً تصمیم میگیرد فقط به ایرلندی سخن بگوید، حتی وقتی با غیرایرلندیها روبهروست که از او میخواهند انگلیسی حرف بزند؛ در دادگاه، قاضی از خشم منفجر میشود وقتی دهقانی که انگلیسی بلد نیست به ایرلندی حرف میزند؛ کیلمایکل زبان ایرلندی را «آن بدزبانی بومی» میخواند. مهمترین صحنهٔ مربوط به زبان هم یادآور نوآوری زبانی نمایشنامهٔ «ترنسلیشنز» برایان فریل است: در آشپزخانهٔ پروتستان وقتی کشیش از دهقانی نامش را میپرسد و او میگوید «شیموس اُ سوئیلباین»، مترجم آن را «جیمز سالیوان» ترجمه میکند—امری که به انگلیسیسازی نامهای محلی توسط بریتانیا اشاره دارد و نوعی تلاش برای نابودی زبان و تضعیف حس مکانمان بود. کارگردان هرگز اجازه نمیدهد اثر ویرانگر قحطی بر زبان کاملاً به حاشیه رانده شود و روایت از حضور این موضوع بهره میبرد.
فیلم گاهی به اوضاع سیاسی معاصر هم چشم دارد؛ صحنههای اشراف انگلیسی که زمینها را تصاحب و منازل را نابود میکنند ممکن است یادآور وضعیتهایی مانند اشغال و تخریب املاک در نقاط دیگر جهان باشد. صحنههای خانههای خالی و مردم که در آبراههها بهدنبال زنده ماندناند، تداعیکنندهٔ پدیدهٔ خانههای خالی و بسته در شهرهایی مانند دوبلین است که بهنحو گمراهکنندهای اجاره داده نمیشوند. همینطور صحنههایی از مردمی که کنار جاده میمیرند، یادآور زمستان سخت و تلخ سالهایی است که در کنار ما اتفاقات ناراحتکنندهٔ معاصر را به یاد میآورند. حتی صحنهٔ تخلیه هم با رویدادهای معاصر شباهت دارد—تماشای مأموران مسلح و امنیت خصوصی که خانهای را خالی میکنند برای متقاضیان مسکن امروزی آشناست.
فراتر از قحطی، از نظر تماتیک فیلم از همان ابتدا وارد کار میشود؛ صحنهٔ اول قتلِ اسیر توسط هانا است و پیش از آن گفتوگویی کوتاه دربارهٔ وفاداری به ملت در برابر وظیفهٔ نسبت به تاج و تخت است—دوگانگیای که هانا در طول داستان با آن دست و پنجه نرم میکند. هانا و فینی در بسیاری از جهات دو روی یک سکهاند؛ میتوان آنها را همچون ژاور و ژان والژان تصور کرد، درگیر تعقیبی از سوی نظامی که هیچیک به آن احترام نمیگذارند. در سیر روایت، در حالی که در آثار کلاسیک شخصیت تعقیبکننده بتدریج کمرنگ میشود، در اینجا کارگردان برعکس عمل میکند—با پیشرفت فیلم، هانا بیشتر به پیشزمینه میآید و فینی به پسزمینه میرود. این ساختار باعث میشود فینی گاهی ناتورالیستیاش را از دست دهد و بیشتر شبیه نیرویی پراِلِمانتی شود که هر از گاهی پدیدار میشود؛ این تقسیمبندی روایت بهخوبی مدیریت شده است.
درست است که فیلم بینقص نیست. موسیقیِ برایان بیرن که نوازندگی پیپ ایرلندی در آن برجسته است، خوب اما گاهی بیش از حد هدایتشونده و اعلامی بهنظر میرسد. شخصیت کیلمایکل تا حدی کلیشهای و نمادین و با دیالوگهایی مثل «این ماجرای سیبزمینی خیلی چیزها را ساده کرده» روبهروست. کارگردان گاهی در ترکیب واقعگرایی و استیلیزاسیون دچار اشکال میشود، مثلاً در استفاده از تابلوهای مات که عمداً مصنوعی بهنظر میرسند در برخی نماهای پانورامیک؛ هرچند احتمالاً هدف این بوده که شمایل عکسهای قدیمی سپیا را تداعی کند، اما مخاطب امروزی که به CGI فتوواقعی عادت دارد ممکن است آن را اثرات ارزان تلقی کند که به ضرر فیلم است. همچنین جای یک بخشِ تصویری مهمِ قحطی—کشتیهای تابوتی که نماد میراث قحطی در ایرلندند—در فیلم خالی بهنظر میرسد، بهخصوص با همهٔ ارجاعات به مهاجرت.
با وجود این کاستیها، «Black ’47» اثری قوی و از لحاظ فرهنگی تا حدی مهم است. بله، اساساً یک وسترن انتقامجویانه است و در آن معنا چیز فوقالعادهای نیست—صدها فیلم شبیه آن وجود دارد و برخی بهتر از اینند—اما کارگردان بهخوبی اجازه میدهد پسزمینهٔ قحطی گاهبهگاه به پیشرَوی داستان بیاید تا هرگز فراموش نکنیم کِی و کجا هستیم. تلفیق تاریخی و ژانری درست بهاندازهای است که هرکدام دیگری را تکمیل کند بدون اینکه یکی بهکلی رقیق شود. این نخستین «فیلم قحطی» نیست، اما تلاش صادقانه، قابلاحترام و نسبتاً شایستهای است برای آوردن تصویری از آن تراژدی بزرگ روی پرده—و این خود قابل تحسین است.
کاوشی در لحظهای طاقتفرسا از تاریخ ایرلند، «Black ’47» با مفاهیم اخلاقی در جهانی بیرحم بازی میکند، زیرِ سؤال میبرد آیا رستگاری وجود دارد یا خیر و سوار سفید اسب را بهعنوان شرکتکنندهای مردد و غمگین در چرخهای (شاید) بیپایانِ خشونت نشان میدهد. — جِیک واتت
دوستداران فیلمهای تیره و غمناک از این اثر راضی خواهند بود؛ «Black ’47» قصهای سرد و محکم از انتقام را روایت میکند. جیمز فرچویل در نقش فینی با چشمانی خالی و هراسآور، آرام و پیوسته دنبال کسانی است که به خانوادهاش آسیب زدهاند و تماشاگر ناخودآگاه با او همراه میشود، مخصوصاً وقتی سربازان انگلیسی او را تعقیب میکنند. هوگو ویوینگ در نقش هانا بسیار خوب است و بازیِ گربهوموش بین آنها تماشاگر را جذب میکند. کشمکشِ درونی هانا و انگیزههای شخصیاش به داستان عمق میدهد و پرسش دائمیِ «آیا او چنین کاری خواهد کرد یا نه؟» را به رخ میکشد.
فیلمسازان در نشاندادن سختیها و زشتیهای دوران قحطی موفقاند و بهخوبی ارزشِ اندکِ زندگی را به تصویر میکشند؛ در یک صحنه دادگاه، کسی برای دزدی یک گوسفند به کار اجباری در تاسمان محکوم میشود—نمادی از فضاهای دور و شکنجهگر که امتیازات زندگی را از انسانها میگیرد. اگر اهل آثار تیره و انتقامی هستید، «Black ’47» قطعاً گزینهای ارزشمند برای دیدن است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران