واکاندا برای همیشه فیلمی صادقانه است که سراغ موضوعات سختی میرود و به خوبی به قهرمانش ادای احترام میکند، اما در معرفی دنیاها و شخصیتهای پیچیدهٔ جدید غرق میشود.
بعد از تماشای واکاندا برای همیشه احساسات متناقضی داشتم. احترامی که به میراث چدویک بوسمن شد صمیمی، معنیدار و واقعی بود. فیلم با دقت پیامدهای مرگ تچالا را برای خانواده و ملت او بررسی میکند؛ موضوعی که...
واکاندا برای همیشه فیلمی صادقانه است که سراغ موضوعات سختی میرود و به خوبی به قهرمانش ادای احترام میکند، اما در معرفی دنیاها و شخصیتهای پیچیدهٔ جدید غرق میشود.
بعد از تماشای واکاندا برای همیشه احساسات متناقضی داشتم. احترامی که به میراث چدویک بوسمن شد صمیمی، معنیدار و واقعی بود. فیلم با دقت پیامدهای مرگ تچالا را برای خانواده و ملت او بررسی میکند؛ موضوعی که فرصتهای خوبی برای پرداختن عمیقتر به شخصیتهایی مثل شوری، نَکیا و حتی امباکو فراهم میکرد. اما در عمل، واکاندا برای همیشه بیشتر بهعنوان وسیلهای برای معرفی نامور و تالوكان عمل میکند. فیلم بهدرستی لحن جدیتری را در مواجهه با موضوعات سوگواری و میراث پذیرفته، اما همین فضای ماتمزده باعث شده که داستان در بیشتر زمان فیلم کشدار و کمرمق شود. وینستون دوک کمی فضای شرححالگشا در فیلم ایجاد میکند. بازیگران عملکرد بسیار خوبی ارائه میدهند و اجرای آنجلا باسِت بهویژه برجسته است. من از فیلم خوشم آمد، اما رویکرد غمانگیز لذت تماشای آن را کمی دشوارتر کرد و معرفی نامور و تهدیدش برای واکاندا چنان سهم زیادی از داستان را گرفت که پرداختی رضایتبخش به شخصیتهایی که با فقدان و دلشکستگی دستوپنجه نرم میکردند، دشوار شد.
«پلنگ سیاه: واکاندا برای همیشه» شاید بهپای فیلم قبلیاش نرسد، اما ادای احترامی باشکوه، زیبا و ساکت به میراث چدویک بوسمن میگذارد و داستانی احساسی و تاثیرگذار درباره اینکه چگونه گریه میتواند خودِ عشقِ پایدار باشد، روایت میکند.
فیلمنامه وقتی از موضوع مرکزی منحرف میشود و سعی میکند داستانها/شخصیتهای دیگر دنیای سینمایی مارول را وارد کند دچار مشکل میشود؛ در این میان نامور و ریری آسیب میبینند. از نظر فنی، صحنههای اکشن عمدتاً هیجانانگیزند، هرچند جلوههای ویژه و نورپردازی بعضاً ناسازگارند. موسیقی و طراحی صدا بهطرز قابلتوجهی درخشاناند.
اجرای بازیگران بسیار پرشور و تاثیرگذار است، بهخصوص لتیشیا رایت، آنجلا باسِت و دانای گوریرا. ریتمبندیِ هنرمندانه وزن زمان طولانی فیلم را کاهش میدهد.
کاملاً ارزش سرمایهگذاری احساسی را دارد.
امتیاز: B+
سوگواریِ مرگِ ناگهانیِ شاه «تچالا»، کشور ثروتمند و فناورِ آفریقایی «واکاندا» را وادار میکند که ملکه «راموندا» (آنجلا باسِت) را بار دیگر بر تخت بنشاند؛ او باید کشور را تثبیت کند و به دخترش «شوری» (لتیشیا رایت) در کنار آمدن با فقدان برادر عزیزش کمک کند. اما یک گفتوگوی شبانه پای آتش طبق برنامه پیش نمیرود و آنها با مداخلهگری آشنا میشوند: «نامور» (تِنوچ هوئرتا) میآید و از آنها طلب کمک میکند چون آمریکاییها ماشینی ساختهاند که میتواند ویبرانیوم را ردیابی کند و این اختراع جمعیت ناشناختهٔ زیرآبیِ مِزوآمریکاییِ او را در خطر قرار داده است. یا آنها به نامور کمک میکنند تا دانشمندی را که این دستگاه را ساخته بیابد، یا جنگ خواهد شد. شاهزاده و ژنرالش راهی ماساچوست میشوند و دانشجویی را پیدا میکنند که تقریباً بهاندازهٔ شوری نابغه است. ادارهٔ افبیآی بهزودی در پی آنها میافتد و آنها مجبور میشوند فرار کنند، درست در آغوش تالوكانِ منتظر که آنها را به سرزمین آبی و بسیار زیبای خود میبرد و ما میفهمیم که چگونه آنها تکامل یافتهاند. ملکه که تا حدودی خشمگین است، میخواهد دخترش را بازگرداند و آن اقدام بذرهای درگیری بین دو ملت را میکارد که بقیهاش را میتوانید حدس بزنید. متأسفانه مشکل همینجا است. با وجود اجرای بسیار قوی و پرانرژی رایت و برخی ارزشهای تولیدی بسیار خوب، داستان چندانی در فیلم وجود ندارد. داستان برای نگه داشتن مدت زمان طولانی فیلم بیشازحد نازک است و درگیری ساختهشده بین دو نژاد از جهات مختلف مشکلدار است. ریتم واقعاً کند است، صحنههای مبارزه میتوانستند توسط یک کارگردان رقص مشهور یا حتی یک شورانر واکاندایی در معادل «سوپربول» آنها طراحی شوند، و شخصیتهای مکمل زمان کافی روی صفحه ندارند تا به خانم رایت در عبور از خستگیهای مکرر کمک کنند. لهجهٔ بسیار غلیظ هوئرتا هم بعضیوقتها فهم دیالوگش را تقریباً ناممکن میکرد و پایانبندی آنقدر فریاد «دنباله» میزد که فراموش کردم دو ساعت پیش دیگر هیچ تهدید جدیای برای شخصیتها باقی نمانده بود. تراژدی شخصیت، وفاداری و حضور بهموقع مارتین فریمن (روس — چرا او لازم است لهجهٔ آمریکایی داشته باشد؟) کموبیش هست، اما مارول باید دست از گرفتن مخاطب بهعنوان امری مسلم بردارد. آنها باید درک کنند که جلوههای بصری باشکوه و جادوی فنیشان تا ابد ما را سرگرم نگه نمیدارد اگر داستانها اینقدر ضعیف بمانند. دیدنی است، چند بالاد از ترکهای موسیقی متن دارد و رایت قطعاً ستارهای شیک و باکلاس است — وگرنه این فیلم احتمالاً تا دو سال دیگر دیگر کسی آن را بهیاد نخواهد آورد.
فیلم «پلنگ سیاه: واکاندا برای همیشه» در پی مرگ تراژیک بازیگر اصلی، چدویک بوسمن، وظیفهای غیرممکن بر دوش داشت و در بیشتر موارد رایان کوگلر کار خوبی در جمعکردن تکهها و خلق داستانی از ته قلب انجام داده است.
احساس میکنم این فیلم تلاش میکند کارهای زیادی انجام دهد. آنقدر پیچشهای فرعی و شخصیتهای جدید معرفی میشوند که فیلم برای پیدا کردن تعادل خود دچار مشکل میشود. هرچند از ریری ویلیامز و شوخیهایش با واکانداییها لذت بردم، اما آرک او ضروری نبود. با حذف این شخصیت، داستان میتوانست متمرکزتر و فشردهتر باشد و تماشای آن سادهتر و زمان اجرا کوتاهتر شود. نگارش در کل قابلقبول بود، اما خیلی اوقات صرفِ انتقال اطلاعات به مخاطب بود. خطوط دیالوگی زیادی صرفاً اطلاعات به مخاطب میدادند که احساس غیرطبیعی و دستنشانده داشتند و همین اشکالات نوشتاری لذت مرا خراب میکرد و مدام از فیلم بیرونم میکشید.
با وجود این نقدهای اصلی، بهنظرم فیلم در دیگر جنبهها کار خوبی انجام میدهد. اکشن نسبتاً کم است، اما وقتی هست شدید و خوشفرم است. صحنههای مبارزهٔ واقعاً منحصربهفرد و سلاحهایی از «اتلانتیها» معرفی میشوند که صحنهها و تصاویر خیلی جذابی ایجاد کردند و جلوههای بصری فوقالعادهای داشتند. مخصوصاً دوست داشتم نبرد نهایی با حاشیهبندی تصویری (letterboxing) ویژه ای که در بقیهٔ فیلم نبود همراه شد؛ این کار به آن مقیاس باشکوهی داد که از نظر من محور خوبی بود.
بازیها همگی عالی بودند. آنجلا باسِت مسحورکننده بود و با احساس و دلتنگیاش نسبت به مرگ پسرش واقعاً مرا مجذوب کرد — صحنهای هست که مو به تنم راست شد. دومینیک تورن بهعنوان آیرونهارت اضافهای بسیار خوب بود و لوپیتا نیونگو در زمان کم نمایشِ خود شگفتانگیز بود. وینستون دوک را دوست داشتم و واقعاً جای بیشتر صفحهنمایش او را میخواستم. او در بخش عمدهای از فیلم کنار گذاشته شده بود که فکر میکنم تصمیم اشتباهی بود. لتیشیا رایت واقعاً نقطهٔ اوج است؛ او در موقعیتی بسیار دشوار نقشآفرینی فوقالعادهای داشت. هرگز او را بهعنوان بازیگر نقش اول تصور نکرده بودم، اما او اشتباه من را ثابت کرد.
نکتهای که معمولاً در نقدهایم نمیآورم اما اینجا میخواهم بگویم، انتخاب موسیقی است. موسیقی متن این فیلم بهطرز درخشانی ساخته شده و بسیاری از صحنهها را ارتقا داده است. از هر آهنگ لذت بردم و حس میکنم با فیلم بهخوبی ترکیب شده بود.
در کل، این فیلم نقاط ضعفش را دارد اما همچنان تماشای لذتبخشی است و یکی از فیلمهای بهتر فاز چهارم مارول.
امتیاز: 75٪ | نتیجه: خوب
تماشای این فیلم خیلی لذتبخش بود. طولانی بود اما بیش از یک فیلم عادی احساس طولانیبودن نمیداد. اکشن فراوان بود، اما توضیح شخصیتها نیز عالی بود. نمیخواهم چیزی لو بدهم، اما از دیدگاه جدیدی دربارهٔ رهبری که این فیلم به آن رسید خیلی خوشم آمد. همچنین تضاد بین شکلهای مختلفِ «پلنگ سیاه» و پیامدهای آن برایم جذاب بود.
دنیا و اسطورهٔ تازهای که کشف شد را خیلی دوست داشتم و اینکه این دو دنیا چگونه میتوانند به هم بیایند، چه بهخوبی و چه بهبدی. بیصبرانه منتظرم ببینم داستان بعداً به کجا میرسد.
صحنههای زیبا و داستانی سرگرمکننده با شخصیتهای خوب. و ادای احترام به چدویک بوسمن، هم به شخصیتش و هم به خودِ بازیگر، عمیقاً مؤثر و با ذوق انجام شده بود. موسیقی متن عالی هم داشت.
چدویک بوسمن قطعاً از دست رفته است، اما «پلنگ سیاه: واکاندا برای همیشه» هنوز توانسته فصل نهایی سرگرمکننده و حتی احساسی برای فاز چهارم دنیای سینمایی مارول بسازد.
من تجربهٔ مثبتی با این فیلم داشتم؛ یکی از نکات خوبِ دیدن آن تقریباً دو ماه پس از اکران این بود که آن را در سینمای خالی دیدم — نعمتِ مطلق. خوشبختانه از همهٔ اسپویلرها دور ماندم، اگرچه نام «نامور» را در اینترنت شنیده بودم و تنها همین را میدانستم.
در مورد نامور، من طرفدارش هستم. او کاراکتری جالب برای جهان است، همانطور که تالوكان بهعنوان یک کل نیز جذاب است، و تِنوچ هوئرتا به جمع بازیگران اضافهٔ خوبی تبدیل شده — اولین بار است که او را در کاری میبینم و تحت تأثیر قرار گرفتم. ستارهٔ این فیلم ۲۰۲۲، با این حال، لتیشیا رایت است. بهخاطر ندارم او خیلی در نسخهٔ اول برجسته باشد، حداقل بهنظر من، اما اینجا رایت عالی است.
آنجلا باسِت هم بسیار خوب است؛ یک صحنهٔ پر از احساس هست که در یادم مانده. دانای گوریرا همیشه تماشای خوشایندی است، در حالی که وینستون دوک و لوپیتا نیونگو از بهترینهای دیگر هستند — البته کل بازیگران خوباند؛ حتی مارتین فریمن که همیشه از او قانع نیستم.
فیلم غیبت بوسمن را بهخوبی مدیریت میکند و لحظات بسیار تأثیرگذاری دارد. میگویم آنها با شخصیت تچالا راهِ درستی را انتخاب کردند؛ هیچکس نمیتوانست حتی نزدیک به بوسمن شود. موسیقی هم خوشایند است.
فکر میکنم فیلم اندکی در میانه دچار مشکل ریتم میشود، اما غیر از آن از تماشایش راضی بیرون آمدم. فاز پنج، بهزودی میبینمت!
این یک نمایش تصویری بزرگ و مؤثر بود؛ جلوههای ویژه نفسگیر. اما کِی شوخطبعیهایی که فیلمهای مارول را دوستداشتنی میکند بازمیگردند؟ و دقیقاً کِی روح مسالمتآمیز واکاندا؟ نویسندگان و کارگردانان واقعاً راه را گم کردهاند. پیامهای آمریکایی پشت این ماجراجویی طولانی بهشدت حس میشود: اهمیت فناوری و اینکه برای متحد خوب بودن باید تسلیم شوی. دیدگاه اینقدر محدود لذت تماشا را کم میکند! دوستان مارول، ما عادت کردهایم به چیزی بهتر از این. جلوههای ویژه و بودجههای بزرگ بهتنهایی کافی نیستند!
(نقد با زبان بسیار تند:) میخواهم اول بگویم که از اینکه فیلم بهطرز وُکمحور طرفدارِ نژادپرستی است واقعاً شگفتزدهام — یعنی سال ۲۰۲۲، بدترین سال در تاریخ سینما — اما فکر نمیکردم صاحبان شرکتهای بیدار (woke) تا این حد نژادپرستانه شوند. این مزخرفات زنندهاند و اگر بهتر نمیدانستم فکر میکردم دارند نژادپرستی را بهصورت هجو اجرا میکنند... اما خب، این دیزنی است، و دیزنی وُک است؛ نژادپرستی اینجا نه طنز است و نه هجو، بلکه آن را در تمام زشتیاش پذیرفتهاند.
بگذارید از نحوهٔ «خصی» کردنِ نامور شروع کنیم و بعد به کلیشهسازیِ کامل لاتینوها بپردازیم، تا جایی که تمرکز بر خیسبودنِ پشتِ او و خشککردنِ پشتِ خیسش میرسد.
اگر اینها کافی نیست، فیلم حمایتِ غرورآمیزش از ملیگرایی سیاهپوستان را بهصراحت اعلام میکند، که عکسِ آن چیزی است که ما ملیگرایی سفیدپوستان مینامیم، و متعلق به گروههایی مثل نئو-نازیها و کوکلوسکلان و دیگر گروههای نفرتپراکن است. واکاندا برای همیشه در قبولکردن همان ایدئولوژی برای سیاهان جهان عالی عمل کرده... و آن را بهعنوان نوعی غرور معرفی میکند.
این موضوع با پیروزیهای «فضیلتمندانه» آنها بر نیروهای... لاتینو که چنان مردانه نشان داده شدهاند، تا به زبان جنسی و شرمآورشان (مثل حدود ۹۰٪ زبانهای دیگر جهان) میرسد که مجبور شدند برجستگی جنسی نامور را سانسور کنند تا چه... برتری نژادی آفریقایی را نشان دهند یا شاید فقط فمینیسم شرکتی را به پیام ملیگرایی سیاه اضافه کنند.
به هر حال پیام واضح است: لاتینوها بد، ملیگرایی سیاه خوب...
خدای من، نمیتوانم صبر کنم تا زمانی برسد که نژادپرستی دوباره در سراسر جهان نکوهش شود، چون کسانی که این آشغالها را دوست دارند سزاوار همان احترامیاند که به کسانی میدهیم که از فیلم نژادپرستانهٔ «تولد یک ملت» لذت بردند و در جنوب با لباسهای شبیه به ورقههای کاغذ میگشتند.
من انتظار داشتم وقتی وارد سالن شدم مقداری ملیگرایی سیاه ببینم، حتی انتظار داشتم نفرت آشکاری نسبت به مردان ببینم... اما فکر میکردم نژادپرستی علیه آدمهایی مثل من (سفیدپوستان) باشد. اما در عوض علیه لاتینوها بود و برایم بهدلیل ریاکاری موجود در آن حتی زنندهتر بهنظر رسید.
(نقد دیگری:) باید اعتراف کنم که در ابتدا نسبت به این فیلم تردید داشتم. میترسیدم که این یکی از فیلمهایی باشد که روشنفکران وُک هالیوود با مزخرفاتشان زیادهروی کنند.
خوشبختانه فیلم تا حد زیادی از این آشغالها آزاد بود، جز شاید شوخی ضعیفِ پایان فیلم. اگر شما از آن روشنفکران وُک هستید شاید بتوانید راهی ساختگی برای کشف پیامی در فیلم پیدا کنید، ولی آدمهای عادی احتمالاً آن را تقریباً بدون وُکبازی خواهند یافت.
در کل فیلم نسبتاً قابل قبولی بود. کلی جلوههای ویژه و اکشن، که مثل همیشه اصلیترین دلیل تماشای این فیلم است.
برخلاف «بلک آدام» که همین تازگی نقدش کردم، داستان این فیلم پر از هذیانهای هالیوودی است. کافی هست که فیلم را از ابتدا تا انتها پیش ببرد، اما همانقدر. طرح اصلی متأسفانه یکی از آن بخشهای بیمعنی است. حتی یک کودک (که در واقع او کودک نیست بلکه بزرگسال است) بهقدر کافی احمق نیست که یک ردیاب را به کسی بسپارد که ممکن است کشور آفریقاییشان را در خطر جدی قرار دهد.
بعد آن فریاد بیمنطق ملکه که در یک حملهٔ احساسی بهترین (و شاید تنها) ژنرالش را عزل میکند، هم مضحک بود. ممکن است یک عروسکِ دستپختِ ناکارآمد چنین کاری کند، اما یک نایبالسلطنه واقعی نه.
قسمت مربوط به فرانسویها در سازمان ملل هم مضحکه بود. آن بخش برای راضیکردن چینیها نوشته شده بود، چون آنها کسانیاند که واقعاً چنین کاری میکردند، نه فرانسویها.
بههرحال، هنوز فیلمی قابلقبول است. قطعاً بهتر از چند فیلم مارول/دیسی است که در سالهای اخیر ساخته شدهاند. جلوههای ویژه خیلی خوباند و اکشن عمدتاً جذاب است.
من کمی نگرانم که آن زنِ بیشازحد احساسی و کمکاریزماتیک را برای تبدیل شدن به پلنگ سیاه بعدی انتخاب کردهاند. بالاخره او میتوانست گل جادویی را خیلی زودتر بازتولید کند، اما بهجای آن لجاجت و احساساتش مانع شد. اینها دقیقاً ویژگیهایی نیست که از یک پلنگ سیاه بخواهید.
(نقدِ تکراری کوتاه:) خیلی چیزها در این فیلم غلط است. آن دختری که میخواست آهنمرد باشد. فیلم بدون پلنگ سیاه بهتر بود. میتوانست اسم «پلنگ سیاه» را از عنوان بردارند و فقط دربارهٔ آنها بهعنوان یک ملت بسازند. او پلنگ سیاه وحشتناکی است. شبیه کاپیتان آمریکاست قبل از اینکه به او تبدیل شود، وقتی لاغر بود — خندهدار! بهتر بود مایکل بی. جوردن را میکردند پلنگ سیاه.
حمایت از این فیلمها با لحنهای دائمی نژادپرستانه روزبهروز سختتر میشود. چند تمسخر/شوخی علیه سفیدپوستان لازم دارید؟ حتی همین کافی نبود؛ آنها باید علیه لاتینوها هم طعنههایی میزدند. چهطور کسی فکر میکند این راهِ برابری است؟ «اگر تو را بهاندازهٔ کافی مورد شماتت قرار دهم، دیدگاه من را میپذیری!» روابط نژادی بیست سال پیش خیلی بهتر بود...
«پلنگ سیاه: واکاندا برای همیشه» فیلم خوب مارولیای بود. من این فیلم را بیشتر از دیگران دوست داشتم. برای من واکاندا برای همیشه فیلمی لذتبخش است که دوباره هم تماشا میکنم. اجرای آنجلا باسِت بهعنوان ملکه راموندا شگفتانگیز بود. لتیشیا رایت، وینستون دوک، لوپیتا نیونگو و دانای گوریرا نیز در نقشهای خود خوب بودند. نامور بهعنوان ضدقهرمان عالی بود؛ تِنوچ هوئرتا نقش را با مهارت بازی کرد. فیلمبرداری این فیلم فوقالعاده بود. دنیای زیرآب تالوكان و داستان پسزمینهٔ نامور و تالوكان را دوست داشتم. دومینیک تورن در آوردن ریری ویلیامز به پرده عملکردی فوقالعاده داشت. اولین لباس او در فیلم را دوست داشتم. لباس دوم در سکانسهای اکشن خوب بود اما وقتی ساکن بود، چهرهٔ داخل لباس حالت انیمیشنی داشت. «پلنگ سیاه» اول فیلم موردعلاقهٔ من است و این فیلم دومین فیلم موردعلاقهٔ من در دنیای مارول است. این فیلم را بهاندازهٔ فیلم اول دوست نداشتم اما بهطور کلی فیلم خوبی است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران