من به این فیلم نیم ستاره میدهم چون آنقدر ازش متنفر بودم، اما این نکته هست: آیا واکنشی به این شدت لایق پنج ستاره نیست؟ صرفاً بد دانستن یک فیلم، رد شدن و هرگز دوباره به آن فکر نکردن، بیش از نیم ستاره توهینآمیز است. نفرت تمامعیار من از «In Fabric» یعنی در طول تماشای فیلم مجموعهای از احساسات را تجربه کردم، و همین چیزی...
من به این فیلم نیم ستاره میدهم چون آنقدر ازش متنفر بودم، اما این نکته هست: آیا واکنشی به این شدت لایق پنج ستاره نیست؟ صرفاً بد دانستن یک فیلم، رد شدن و هرگز دوباره به آن فکر نکردن، بیش از نیم ستاره توهینآمیز است. نفرت تمامعیار من از «In Fabric» یعنی در طول تماشای فیلم مجموعهای از احساسات را تجربه کردم، و همین چیزی است که فیلمساز واقعاً در پی آن است، درست؟ برانگیختن احساسات، مهم نیست نتیجه چه باشد؟ و برای همین، «In Fabric» در این زمینه موفقیتی خروشان است. پنج ستاره!
– جس فنتون
خیلی عجیب، بسیار خوشاستایل، بسیار خندهدار، اما برای همه نیست
«انسان مدرن خود را با نوشیدن و مواد مخدر از آگاهی دور میکند، یا وقتش را صرف خرید میکند که همان چیز است.»
– ارنست بکر، «انکار مرگ» (۱۹۷۳)
«در آن روزها فرمانی از امپراتور اوگوستوس صادر شد که همهی جهان باید از تخفیفهای بیسابقه روی برندهای محبوبشان بهرهمند شوند. این اولین جمعهی سیاه بود و در زمان فرمانداری کورینیوس در سوریه رخ داد. همه برای یافتن تخفیفهایشان به شهرهای خود بازگشتند. یوسف نیز از ناصره در جلیل به یهودیه، به شهری که نامش بیتلحم بود، رفت چون دلش یک لپتاپ جدید میخواست. او برای ثبتنام به فروشگاه بزرگی رفت همراه با مریم که نامزدش بود و منتظر فرزندش بود. در همانجا زمان وضع حمل مریم فرا رسید و او فرزند اولش را به دنیا آورد و او را در لباسهایی از آخرین مدلها پیچید و در یک کالسکه گذاشت چون در صف ورود به فروشگاه بودند.»
– آدام کوتسکو، «داستان اولین جمعهی سیاه» (۲۰۱۴)
پیتر استریکلند، که یکی از بصری و صوتیترین فیلمسازان در عرصهی امروز است، تا کنون تحسین منتقدان و موفقیت محدود در سینماهای هنری و جشنوارهها را تجربه کرده، اما نتوانسته تأثیر عمدهای روی جریان اصلی سینما بگذارد. البته به نظر نمیرسد از این بابت نگران باشد، چون جدیدترین اثرش، «In Fabric»، بیشک تحلیلی ترین و منحصربهفردترین اثر در کارنامهی رو به رشد اوست. در ظاهر قصه ساده است: مشتری بیاطّلاعی لباسی میخرد که به نظر جنزده یا شوم میآید و وارد زندگیاش آشوب میشود. اما هر کس فیلمهای قبلی استریکلند را دیده بداند، خلاصهی داستان چیزهای زیادی دربارهی ثروتهای درون فیلم نمیگوید — «Katalin Varga» (۲۰۰۹) شاید یک تریلر تجاوز و انتقام باشد، «Berberian Sound Studio» (۲۰۱۲) نامهای عاشقانه به ژانر جیالو، و «The Duke of Burgundy» (۲۰۱۴) رمانس لزبین با موضوع S&M، ولی هر کدام به جاهایی کاملاً غیرمنتظره میروند که از موضوع ظاهریشان قابل پیشبینی نیست.
با «In Fabric» اگرچه فیلم با تمهایی مانند قدرت تحولآفرین پوشاک زیبا و تأثیرات روانشناختی مثبتِ پوشیدن چیزی که احساس خوبی به آدم میدهد بازی میکند، استریکلند علاقهمندتر است که بخشی از زشتترین جنبههای مصرفگرایی را به سخره بگیرد، بهخصوص وسوسهٔ سدید و ظاهراً غیرقابلمقاومتِ «حراج» و ذهنیت گلهای که شرکتهای خردهفروشی در جمعهی سیاه ساخته و تقویت میکنند. بزرگترین مشکل «In Fabric» این است که عملاً از دو داستان نیمهمستقل تشکیل شده و چون داستان اول خیلی جذابتر است، نیمهی دوم روایت کمی شُل و بیرمق میشود؛ در مجموع هم اثر به پای بهترین کار استریکلند، «The Duke of Burgundy»، نمیرسد. با این حال، بازیها درخشان است، ظاهر (و صدا) فوقالعاده است، تعهدی بینظیر به عناصر حسیِ سینما دارد، بسیار خندهدار است و دیگر هرگز نمیتوانید به یک ماشین لباسشویی (یا تعمیرکار ماشین لباسشویی) مثل قبل نگاه کنید.
فیلم در حومهای از لندن و در زمانی نامشخص اتفاق میافتد (هرچند آشکارا قرار است دههی ۱۹۸۰ باشد) و داستان شیلا وولچپل (با بازی ماریان ژان-باپتیست که نقش را مثل فیلمهای واقعگرای اجتماعی دههی ۱۹۶۰ بازی میکند) را روایت میکند. شیلا، مادری تازهطلاقگرفته با پسری نوجوان به نام وینس است، که دوستدختر بزرگترش گوئن (گوندولین کریستی در نقش ناشناختنی و بسیار بازیگوش) انگار بدون اجازه به خانه نقلمکان کرده؛ زندگی شیلا در رکود است (هیجان اصلیاش دیدن رابطهٔ وینس و گوئن از پشت روزنهی در است... نپرسید). او که آگهی دوستیابیِ تنهایی در روزنامه داده، قرار ملاقاتی دارد و مصر است تأثیر اول خوبی بگذارد، پس به فروشگاه زنجیرهای دنتلی و سوپر میرود تا از حراج ژانویه چیزی خوب بخرد. فروشگاه که انگار زیر نظر گروهی جادوگر اداره میشود که هویّت واقعیشان را پنهان هم نمیکنند، با فروختن لباسی زیبا به نام «سرخرگ قرمز» (artery red) شیلا را قانع میکنند. خیلی زود شیلا میفهمد چیزی دربارهی این لباس درست نیست — از برانگیختن حملهی سگها گرفته تا خرابکردن ماشین لباسشوییاش، از شناور شدن بالای تختش تا جملاتی عجیب دوختهشده در آستر («تو که مرا بر تن کنی مرا خواهی شناخت»)، و حضور برجسته در کابوسهای بسیار ناخوشایند؛ واضح است که این لباس نیت بدی نسبت به شیلا دارد. و بدتر اینکه قرار ملاقاتش هم به شکست میانجامد.
در کنار این، ازدواج تعمیرکار ماشین لباسشویی، رگ (لئو بیل)، و نامزدش بِیبز (هیلی اسکویِرز) نزدیک است؛ روسای ریزبین و کنترلکنندهی شیلا، استش و کلایو (جولیان بارات و استیو اورام) از نحوهی دستدادن او گلایه دارند؛ لاکمور و رئیسش لاندی در اوقات فراغتشان کاری سؤالبرانگیز با یک مانکن انجام میدهند؛ و بازی لودو بین شیلا، وینس و گوئن معنای «پسیو-اگریسیو» را بازتعریف میکند.
استریکلند میگوید الهام این فیلم از خاطرات کودکیاش از بردهشدن به حراج ژانویه توسط مادرش آمده و آنقدر در روانش حک شده که هنوز نسبت به هر چیزی که به حراج مربوط باشد واکنش حسیِ خودکار (ASMR) تجربه میکند. صرفنظر از این، «In Fabric» بدون شک یک هجو مصرفگرایی است، نه کاملاً بیربط به آثاری چون «سپیدهدم مردگان» جورج ای. رومرو. تسلط سرمایهداری بر اقشار، کالاییسازیِ خواستهها، بهرهکشی و دستکاریِ احساسِ ارزشِ خود، و مبتذلشدن مادّیگرایی به هدفی مستقل — همه در سبک، حسیّت و بافت فیلم تنیدهاند، همانطور که تمهای سه فیلم اولش غیرقابلتفکیک از طراحی زیباییشناختیشان است. فقط کافی است ببینید چگونه استریکلند از تبلیغات تلویزیونی حراج استفاده میکند؛ در فیلمی که بخشی دربارهی تکانههایی است که ما را به خرید میکشاند، این کلیپها اولین نشانهاند (و قطعاً آخرین هم نیستند) که مصرفگرایی عملاً نوعی هیپنوتیزم جمعی است. استریکلند توانایی واقعیای در ارتقای سبک به معنایی فراتر از خود دارد و «In Fabric» شاهدی دیگر بر این است، با زیباییشناسی بسیار سبکشدهای که بر پوچی نهایی «درمانِ خردهفروشی» نظر میافکند، حتی وقتی موقتاً شادی ارائه میدهد.
گرچه فیلم لزوماً واقعگرایانه نیست، اما فوقالعاده زیباست و با لذت کِیچ دههی ۷۰ را از همان فریمهای آغازین در آغوش میکشد (دستی کاملاً مانیکور شده که با خشونت جعبهای را باز میکند و پس از آن یکی از پرهیجانترین سکانسهای عنوانبندی به سبک دههی ۷۰). با بازسازی ظاهر اغراقشدهٔ جیالوها، ملموسترین مرجع «Suspiria» داریو آرجنتو است؛ استریکلند و فیلمبردار جوان استرالیاییاش آری وِگنِر فیلم را در پالت رنگی نیرومند از قرمزها، بنفشها و سبزهای اغراقشده غوطهور میکنند. فضای دیگرجهانی فیلم با موسیقی سینثِ دشوار و فریادگونهی Cavern of Anti-Matter و طراحی صدای ناقرارکنندهی مارتین پیوی تقویت میشود، که باعث میشود تماشاگر دائماً در لبهی عصبانیت و اضطراب باشد، انگار که شرارت لباس به نوار آهنگ هم سرایت کرده باشد. طراحی صوتی دقیقاً به همان اندازه اهمیت دارد که در «Berberian Sound Studio» داشت؛ فقط گوش کنید به صداهای جمعیت شکارِ حراج در دنتلی و سوپر، با زمزمههای نامفهوم که به همهمهای آشوبناک و حیوانمانند تبدیل شده است.
یکی از موفقترین عناصر فیلم — و یکی از دلایل خندهدار بودنش — این است که همه موضوع را فوقالعاده جدی میگیرند. ژان-باپتیست، بیل و اسکویِرز (سه نقش اصلی ظاهری) همه نقشهایشان را انگار در یک فیلم کن لوچ بازی میکنند (هر سه قبلاً در آثار او حضور داشتهاند)، در حالی که استریکلند خود پروژه را با همان حرمت و احترام هدایت میکند — هیچ چشمکی به تماشاگر زده نمیشود و همین عدم چشمک زدن آن را بسیار خندهدار میکند. از توضیح استش و کلایو دربارهی آداب صحیح ملاقات با معشوقهی رئیس گرفته تا قدرت جنسیای که رگ وقتی دربارهٔ مکانیزمهای داخلی یک ماشین لباسشویی صحبت میکند بر زنان اعمال میکند، طنز فیلم بر این نکته استوار است که هیچکس طوری رفتار نمیکند که انگار در یک کمدی است، و همین خودجدی بودن پیدرپی و غیرمنتظره است که آن را بامزه میسازد (فقط کافی است به بازی لودوی جهنمی یا صحنهای که استش و کلایو دربارهی تفاوت «looking for staff» و «trying to find staff» بحث میکنند نگاه کنید). سکانسهایی که در آنها لباس در خانهی شیلا میخزد بهویژه خندهدارند، تا حدی چون خیلی مضحک به نظر میرسند (تقریباً میشود سیمهایی را دید که از قاب بیرون میروند)، اما عمدهٔ خنده از این است که استریکلند آنها را با تمامِ جدیت میگیرد، انگار خودش هم در شوخی نیست (که البته هست). فیلمی دربارهٔ لباسی شیطانی نباید جز پارودی در هیچ سطحی کار کند، و دقیقاً بهخاطر اینکه فیلم پارودیک به نظر نمیرسد است که بهخوبی کار میکند؛ این نشانهای است از کنترل فوقالعادهی او بر لحن. این موضوع بهویژه در سخنان دیوانهوار لاکمور مشهود است («تردید در صدای تو بهزودی پژواک در خلوتهای کرههای خردهفروشی خواهد شد»؛ «دیدگاههای ما دربارهٔ اشباح مرگ نباید با شاخص مایل بهخطای تجارت اشتباه شود»؛ «ابعاد و تناسبات فراتر از منشورهای اندازهگیری ماست»؛ «آیا معامله پارادایم مصرفگرایی را برایت تأیید کرد؟») — اینها گفتارهایی است پر از انباشت کلمات که فقط در صورت بیرحمانه مستقیماً جدی گرفتهنشدن میتواند مؤثر باشد، و همین نبود تمسخر صریح است که هر عبارت را اینقدر خندهدار میکند.
در مقام نقد، بهخاطر ماهیت آنچه میخواهد انجام دهد، استریکلند اندکی مرتکب این خطا شده که عناصر حسی فیلم شخصیتها را تحتالشعاع قرار دهند. قطعاً فیلم زیر پوستتان راه میرود و در آنجا میماند، و استریکلند تسلطی کامل بر مؤلفههای لمسی و حسی سینما دارد، اما بهجز لاکمور، هیچیک از شخصیتها بهطور پایداری در یاد تماشاگر باقی نمیمانند، باوجود بازی فوقالعادهٔ بازیگران. هیچکدام بهطور ویژهای بهعنوان آدمهایی جالب قابلتوجه نیستند و وقتی فیلم روی آنها تمرکز میکند نه روی شگفتیِ درونیاش، ریتمش قدری شُل میشود. از منظر احساسی هم همدلی و پاتوز چندانی وجود ندارد؛ اگر استریکلند فقط روی یکی از داستانها تمرکز کرده بود، ممکن بود کار بهتر از آب دربیاید. یا شاید میتوانست مسیر دیگری برود و آن را به یک قطعهٔ گروهی تبدیل کند، با پنج یا شش داستان مختلف که ببینیم لباس چگونه افراد متفاوت را به روشهای متفاوت تحتتأثیر قرار میدهد. همچنین، چون خط داستانی شیلا خیلی جذابتر از خط رگ است، فیلم جلوآمده به نظر میرسد که هرگز خوب نیست. هرچند برای من مشکلساز نبود، اما برخی تماشاگران از مقدار سرنخهای رهاشده، عناصر پسزمینهی توضیحنداده و بنبستهای روایی بهویژه در پردهٔ آخر عجیب متنفر خواهند شد.
با این حال، من واقعاً از «In Fabric» لذت بردم. باز هم شاهدی دیگر بر اینکه استریکلند استاد سبک است (به بهترین معنا)، و مهارت پشت فیلم بینقص است. فیلم مثل یک جیالوی بازکشفشده به نظر میرسد که طی چهار دهه گم شده و اکنون بازسازی شده است (همراه با دوبلهای بسیار سؤالبرانگیز)، مرموز و غیرقابلنفوذ است، اما در عین حال خیلی خندهدار و ضیافتی برای حواس است. هیچکس مثل استریکلند فیلم نمیسازد؛ جایی که هستیشناختی و اسرارآمیز با لمسی و حسی در تماساند، جایی که بافتهای محیط درست کنار تمها از صفحه میپرند. هیپنوتیک، فریبنده، بسیار لذتبخش — «In Fabric» تا حد زیادی با هر چیزی که امسال ببینید متفاوت است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران