این فیلم داستان یک شهر دور افتاده در آلاسکا است که هر ساله به مدت یک ماه در تاریکی مطلق فرو می رود. در آخرین روز روشنایی شهر توسط گروهی از خون آشام ها مورد حمله قرار می گیرد. تنها گروهی کوچک از زن و شوهر ها در مقابل آنها...
این فیلم داستان یک شهر دور افتاده در آلاسکا است که هر ساله به مدت یک ماه در تاریکی مطلق فرو می رود. در آخرین روز روشنایی شهر توسط گروهی از خون آشام ها مورد حمله قرار می گیرد. تنها گروهی کوچک از زن و شوهر ها در مقابل آنها...
این نقد بلند را ابتدا در سال ۲۰۱۰ نوشتم.
«۳۰ روز تاریکی» فیلمی نوظهور و درخشان درباره مهاجمان خونآشام است که هیچگاه تحسینی را که شایستهاش بود دریافت نکرد. این یکی از معدود فیلمهایی است که من خیلی دوست دارم ولی همیشه متوجه نمیشوم چرا دیگران آن را نمیپسندند. با فیلمهایی مثل «روولور»، «دومزدی» یا «دانی دارکو» اگر کسی لذتی را که من از آنها میبرم...
این نقد بلند را ابتدا در سال ۲۰۱۰ نوشتم.
«۳۰ روز تاریکی» فیلمی نوظهور و درخشان درباره مهاجمان خونآشام است که هیچگاه تحسینی را که شایستهاش بود دریافت نکرد. این یکی از معدود فیلمهایی است که من خیلی دوست دارم ولی همیشه متوجه نمیشوم چرا دیگران آن را نمیپسندند. با فیلمهایی مثل «روولور»، «دومزدی» یا «دانی دارکو» اگر کسی لذتی را که من از آنها میبرم درک نکند، قابل فهم است؛ اما درباره «۳۰ روز تاریکی» اگر مشکلی با صحنههای خونبار ندارید، عملاً نباید مشکلی با فیلم داشته باشید. با این حال دوستان شخصی و افرادی که در اینترنت میشناسم و عاشق وحشت، خونریزی و خونآشامی هستند، بعضیشان این فیلم را دوست ندارند که برایم کاملاً گیجکننده است.
هرچند از ناهماهنگی در تعداد خونآشامها کمی ناراحت شدم، بهجز آن تقریباً هیچ نکته منفیای برای گفتن درباره فیلم ندارم. اول اینکه جوش هارتنت در نقش کلانتر اِیبن حضور دارد، دوم دنی هیوستون در نقش مارلو، رهبر خونآشامها، و سوم بن فاستر بهعنوان همکار انسانی خونآشامها که همه از بازیگران مورد علاقه مناند. حتی ملیسا جورج در نقش همسر اَیبن بازی میکند که اهل استرالیا و زاده شهر من است؛ پس حتی اگر بازیگر فوقالعادهای هم نبود، باز هم برایم امتیاز مثبتی داشت.
هر نقطهای که فیلم از کمیک اصلی تفاوت دارد، در واقع به بهبود داستان کمک کرده است. این فیلم—با تعجب—فیلمی نسبتاً واقعگرایانه درباره خونآشامهاست. خونآشامهای این فیلم نه به جذابیت و لباسهای مرتب «آندرورلد» نزدیکاند و نه به شیطانی بودن «بافی»، بلکه خشونتی کاملاً تازه به گونهٔ خونآشامها میآورند. آنها همان لباسهایی را میپوشند که آدمهای سیسالبهبالا در سال ۲۰۰۷ انتظار میرود بپوشند؛ قویتر از انسان معمولی، اما نه تا حد غیرممکن؛ شکارشان گروهی است و فریادهای واپسمانده و درندهای از خود درمیآورند (که خودم هم تقلید قابل قبولی از آن میکنم). بیرحم و حیوانصفتاند اما به همان اندازه که انسانها باهوشاند، آنها هم باهوشاند؛ سریع، تاریک و مرگبار.
هیچ فضایی برای نمایشی و لودهبازی در کار نیست؛ این لزوماً همیشه بد نیست، و در «۳۰ روز تاریکی» مفید واقع شده است. با وجود خشونت چشمگیر و خونریزی زیاد، بهشدت این فیلم را توصیه میکنم؛ حداقل آن را یکبار ببینید و خودتان قضاوت کنید.
انسانهای بازمانده و مهاجمان خونآشام هر دو صرفاً تلاش میکنند زنده بمانند: خونآشامها از راه شکار برنامهریزیشده و سادیستی مردم محلی برای تامین منبع غذاییشان بهره میگیرند، و مردم هم با پنهانشدن و گاهی مقاومت سعی در بقا دارند، اما عمدتاً در حال مخفیشدناند. طنز تلخی در این است که «انسانیت» خود انسانها باعث سقوطشان میشود، در حالی که موجوداتی بسیار برتر از بالا آنها را میمکد؛ موجوداتی که انسانها را «طاعون» مینامند و زبانی تازه برای خود ساختهاند تا مجبور نباشند به شیوهٔ ما حرف بزنند (و راستش اگر انتخاب میان آن و تحمل انگلیسی آمریکایی بود، شما هم ممکن است همین را انتخاب کنید).
داستان در بَرو، آلاسکا میگذرد؛ شهری که هر سال برای سی روز خورشید ندارد. این فرصت مناسبی است برای گروهی از خونآشامهای بیرحم و خونخوار تا از ساکنان باقیماندهٔ این شهر کوچک تغذیه کنند، وقتی اکثر مردم برای ماه تاریکی آنجا را ترک میکنند. در حین ترک شهر و آماده شدن برخی برای خواب زمستانی، رخدادهای مرموزی آشکار میشود: تلفنهای همراه ربوده و نابود میشوند، یک تیم کامل سگهای سورتمهای به قتل میرسند؛ زمینهچینی مرگ و نابودی قریبالوقوع.
وقتی کشتارها و تغذیهها آغاز میشود، هیچ رحمی در کار نیست. من تعدادی فیلم درباره خونآشامها دیدهام و صادقانه بگویم این یکی از بهترینهای ساختهشده است: ساده، بیپیرایه و بیزیباسازی. این گروه خونآشام به رهبری مارلو بدون هیچ رحم و شفاعتی بَرو را تکهتکه میکنند تا طعمهشان را بیابند و از آدمها بهعنوان طعمه برای بیرون کشیدن بازماندگان از مخفیگاهشان در کوچهها و خیابانهای برفگرفتهٔ شهر معدنی استفاده میکنند.
نیمهٔ دوم فیلم به داستان بقا بدل میشود؛ وقتی کلانتر اِیبن و همسر در شرف جداییاش، استلا، گروهی از بازماندگان را هدایت میکنند که با پناهگرفتن در یک اتاق زیرشیروانی خود را نجات میدهند. ترسیده و سرد، آنها دریافتهاند که فقط زمان مساله است تا کشف شوند و کشته شوند.
اگرچه فیلم صحنههای خون و خشونت نسبتاً زیادی دارد، قلب واقعی آن در شیوهای نهفته است که با نشان ندادن، قبل از کشتارهای اولیه شما را میترساند؛ این برای من واقعیترین نوع وحشت است: کم نشان بده، بیشترین تنش را بساز، بعد ضربه را وارد کن—و هر بار مرا از ترس به لرزه میاندازد. همچنین خشونت زنده و روشهای کشتار خونآشامها و نحوهٔ مقابلهٔ اِیبن و دیگران با آنها بهخوبی نمایش داده شده است.
نکتهٔ جالب اینکه این فیلم بر اساس رمان تصویریای نوشتهٔ استیو نیلز ساخته شده و او در نگارش فیلمنامه با فیلمسازان همکاری داشته است. نیلز در ابتدا ایدهٔ فیلم را پیشنهاد داد اما پس از رد شدن توسط چند تهیهکننده، آن را بهصورت رمان تصویری بازنویسی کرد و سپس همان یکی از تهیهکنندگان بعداً آن را برای ساخت فیلم برداشت.
۸۶٪
نظر کوتاه دیگران: معمولی است.
نکتهٔ تکمیلی: فیلم پرتنش و خونین است اما کامل نیست. نبود روشهای روشن برای نشاندادن پیشرفت داستان و جهان فیلم (چون همهچیز همیشه تاریک است) باعث شده حس اجتنابناپذیری یا شتابزدگی به بیننده دست بدهد؛ این یک حس عجیب برای روایت است. انتخاب بازیگران مناسب و کارگردانی محکم است، اما از نظر ریتم کمی نامتوازن بهنظر میرسد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران