برندهٔ ۲ جایزهٔ اسکار؛ مجموعاً ۵۱ جایزه و ۱۲۴ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان996
فیلم The Whale با پیشرویی کند اما موثر تا پایان عاطفی و دلخراشاش، بهحق جای خود را در فهرست «احساسیترین فیلمهای سال» کسب میکند؛ بهویژه با بازی زیرپوستنشینی و بیچونچرای تأثیرگذار برندن فریزر که مهمترین نقطه قوت کار است. سایر بازیگران نیز در شکلگیری شخصیتی که تماشاگر نسبت به آن احساس همدلی عمیق پیدا میکند سهم دارند، اما فیلم بهخاطر صحنههای آزاردهنده و ناآرامکنندهاش اثری...
فیلم The Whale با پیشرویی کند اما موثر تا پایان عاطفی و دلخراشاش، بهحق جای خود را در فهرست «احساسیترین فیلمهای سال» کسب میکند؛ بهویژه با بازی زیرپوستنشینی و بیچونچرای تأثیرگذار برندن فریزر که مهمترین نقطه قوت کار است. سایر بازیگران نیز در شکلگیری شخصیتی که تماشاگر نسبت به آن احساس همدلی عمیق پیدا میکند سهم دارند، اما فیلم بهخاطر صحنههای آزاردهنده و ناآرامکنندهاش اثری آسانهضم نیست. دارن آرونوفسکی داستانی دپرسیونزا، پرشور و بالاتر از همه بیپرده دربارهی آسیبدیدگی، پذیرش و تلاش برای مثبتاندیشی روایت میکند؛ شاید نحوه بیپروایی او برای بعضی مخاطبان آزاردهنده باشد، اما پیامهای فیلم بهخاطر اجرا و بازیها بسیار ماندگارند. دستمال همراه داشته باشید.
داستان The Whale هستهای دلخراش دارد: چارلی (با بازی برندن فریزر) میکوشد برای ترککردن دخترش جبران کند. او بهمرور به چاقی افراطی دچار شده؛ بیماریای که بهعنوان مکانیزمی برای مقابله با زندگی مملو از پشیمانی رخ نموده است. این پشیمانی در تمام صحنهها و تعاملات بر چارلی پوششی از گذشته است که تا دم مرگ همراهش خواهد بود. نقشپردازی چنین شخصیتی کار عظیمی است و فریزر آن را بینقص ایفا میکند؛ احساساتی که منتقل میکند چنان ملموساند که بهراحتی به صحنههای اندوه خالص و نومیدی مینشینند. نه تنها فریزر، که کل گروه بازیگری پشتیبان نیز عالی عمل میکنند. هنگ چائو فوقالعاده است؛ زیرِ ظاهر سخت و بیامان و متمرکز بر علم، پیوندی عمیق و واقعی با چارلی نهفته که او را آزار میدهد، اما در مقابل خواستههای چارلی درمانده میماند و مدام به تقویت اعتیاد او کمک میکند. تقابلی خشن و دلسوزانه که با مراقبت اجرا شده است. سیدی سینک هم نقش الی را بهشدت خشن و بیرحم بازی میکند؛ شخصیتی آساننفرتانگیز با کمترین ویژگیهای جبرانپذیر، که اگرچه به نظر میرسد هدف سازندگان همین بوده، گاهی کمی اغراقشده و به حدِ غیرقابلباوری ظالمانه است که از اثربخشی پیام فیلم کم میکند. ریتم کار برای من اندکی کند بود و بخش فرعی مربوط به توماس گاهی بیهدف بهنظر میرسید و میتوانست حذف شود. با وجود این اشکالات جزئی، فیلم با بازیهای فوقالعاده، فیلمبرداری چشمگیر و احساسات شدیدش حمل میشود؛ تجربهای که بسیاری را راضی خواهد کرد، اما برای همه مناسب نیست.
این فیلم دومین تجربهی تممحور همجنسگرایانه برندن فریزر پس از Gods and Monsters (۱۹۹۸) است، اما تقریباً تفاوتی بنیادین با آن دارد. اینجا چارلی بهشدت چاق و بیمار است، حرکتی ندارد و عادات غذایی افراطیاش سلامت او را بهشدت تهدید کرده. بهزودی بخشی از گذشتهاش که او را به این وضعیت رسانده روشن میشود و با وخامت حال، او آرزوی آشتی با دختری را دارد که هشت سال پیش رهایش کرده بود تا با معشوق سابقش زندگی کند. اگرچه فریزر در این نقش فوقالعاده است، اما برای من اجرای سیدی سینک در نقش دختر خودخواه و نفرتانگیز الی برجستهتر بود؛ گاهی از شدت نفرت از او عصبانی میشدم. تای سیمپکینز هم نقش پسری نیکنیّت را خوب بازی میکند که آشناییاش با این خانواده معیوب چشمش را باز میکند. هنگ چائو بهخوبی نقش پرستار و همراه رنجکشیدهٔ چارلی را ایفا میکند. با نزدیکشدن مرگ، فضا پر از تلخی، کینه و پشیمانی میشود، اما شاید—شاید—نوایی از آشتی هم شنیده شود. فریزر هرگز اجرای مشابهی نخواهد داشت؛ بازی او صادق، عاطفی و پُرتوان است، خصوصاً در صحنههای روبهرویی با دختر آزاردهندهاش. داستان تا حدی اجتنابناپذیر پیش میرود، که برایم معمولاً مشکلساز است، اما اینجا باعث تمرکز روی چند داستان و شخصیت مرتبط میشود و حواس را پرت نمیکند. فیلم گاهگاهی هم طنز دارد. از دانستن جزئیاتِ چگونگی رسیدن او به این وضعیت عمداً پرهیز کردم—دانستن شاید ضربهای به تجربه تماشای این اثر برجسته میزد. شجاع و بیملاحظه؛ تماشایش ارزش دارد.
تحسین میکنم؛ برندن فریزر در این نقش واقعاً درخشان است. تحسینها و ایستادن تماشاگران را دیدهام و بیچونوچرا مستحقاند؛ از صحنهٔ اول تا آخر، اجرای او چشمگیر است. دیدن بازگشت قوی بازیگری که برخی از ما با او در آثار کمدی قدیمی آشنا شدیم بسیار خوشحالکننده است. بازیگران پشتیبان نیز بسیار خوباند: سیدی سینک، تای سیمپکینز و سامانتا مورتون در سطح بالایی قرار دارند و هنگ چائو حتی یک پله بالاتر است — اجرای شگفتانگیزی از او. صحنههای قدرتمندی در فیلم وجود دارد؛ حتی من که معمولاً با آثار داستانی زود تحت تأثیر قرار نمیگیرم، از بعضی صحنهها حس فروپاشی و تأثر عمیق گرفتم. فریزر و چائو از مهمترین عوامل این تأثیرند و همهٔ عوامل فیلم شایستهٔ ستایشاند. این فیلم از دستهٔ «حتماً ببینید» است.
دوستش داشتم. واقعاً احساسی در من ایجاد کرد.
هر فیلمی که دارن آرونوفسکی کارگردانی کرده باشد معمولاً صحنههای خشنی دارد که دیدنشان سخت و آزاردهنده است. آرونوفسکی کارگردانی است که آثارش منتظرش میمانند، زیرا یکی از فیلمهایش (Requiem for a Dream) از آثار مورد علاقهٔ من است. رخداد مهم در The Whale بازگشت برندن فریزر پس از مشکلات متعدد سلامتی، بهویژه در ناحیهٔ ستون فقرات و جراحیها و همچنین کمرنگ شدن شهرتش است؛ او نقشهایی بازی کرده بود که موفقیت تجاری زیادی نداشتند. فریزر در این فیلم نقش شگفتانگیزی ارائه میدهد که سزاوار جایزهٔ اسکار است؛ اجرایی که از او در این نوع نقشها انتظار نمیرفت، چرا که او سابقهٔ خوب در نقشهای کمدی داشته است. این درام شبیه یک نمایش تکنفره است، اگرچه دیگر بازیگران هم خوباند؛ اما دلیل اصلی تحسین من برندن فریزر است. گریم و شیوهٔ نمایش نفسکشیدن شخصیت باورپذیر بودند و حیرتانگیز است که کسی چگونه میتواند چنین نقشی را به اینگونه اجرا کند. فیلم عمدتاً در یک لوکیشن فیلمبرداری شده، جز صحنههای فلشبک. سیدی سینک از همان دقایق اول آزاردهنده و تحریکآمیز است و تا حدی اعصاب بیننده را بههم میزند. هنگ چائو کاریزمایی شگفت دارد و حتی در نقشهای کمحجم هم افزودنی فوقالعادهایست؛ دلم میخواهد او را در صحنههای بیشتری ببینم.
وقتی دربارهٔ The Whale فکر میکنم، ترجیح میدهم از پایان شروع کنم تا از آغاز، چون پایان ملودراماتیک تقریباً همهٔ خوبیهای فیلم را تهدید میکند. پایان فیلم تا حدی دستکاریشده، تصنعی و اغراقآمیز است و اگر چیزهای قبل از آن بهخوبی اجرا نشده بود، میتوانست کل پروژهٔ دارن آرونوفسکی را تضعیف کند. اما بهلطف فیلمنامهٔ دلخراشِ ساموئل دی. هانتر و اجرای استثنایی برندن فریزر، چشمپوشی از ضعفهای فیلم آسانتر میشود. فیلم که بر اساس همان نمایشنامهٔ ۲۰۱۲ ساخته شده، دربارهٔ چارلی است؛ استادی منزوی که به چاقی شدید مبتلاست، بیش از ۶۰۰ پوند وزن دارد و از خانه بیرون رفتن برایش ممکن نیست. روزهای او در آپارتمانی کوچک و تنگ میگذرد و تنها مراقب و دوستش، لیز (هنگ چائو)، گهگاه به دیدنش میآید. در طول فیلم دو بازدیدکنندهٔ غیرمنتظره هم وارد زندگی او میشوند: یک مبلغ مذهبی و دختر نوجوانِ دورافتاده و خصمانهاش، الی. با وخامت حال چارلی (او بارها از رفتن به بیمارستان امتناع میکند)، تصمیم میگیرد همهٔ توانش را برای بهدستآوردن آخرین فرصتِ آشتی با دخترش به کار گیرد و هر دقیقهٔ باقیماندهاش را صرف نزدیکشدن به او بکند. فضای بستهٔ فیلم و تکیهٔ شخصیت اصلی بر ماندن روی یک کاناپه حس خفقانآوری خلق میکند که با احساسی که چارلی تجربه میکند همخوانی دارد. این داستان دربارهٔ همدلی است و در نگاه اول شاید سخت باشد برای چارلی احساس همدردی عمیق کرد؛ ظاهر او تکاندهنده و دفعکننده است و طبیعی است که بعضیها او را مانند نمایشگاهی عجیب ببینند. اما فیلم بیشتر از پوستهٔ چاقی میگذرد و به قلب او میرسد؛ پایانِ داستان نشان میدهد تا چه اندازه نسبت به چارلی دلسوز شدهام. کسانی که فیلم را «شرمدادن نسبت به چاقی» میدانند، نکتهٔ اصلی را نمیبینند: این فیلم دربارهٔ دیدن انسان پشت یک ظاهر دشوار است، نه تمسخر یا تحقیر. موضوعات جدیای چون افسردگی، بیماری روانی و اعتیاد مطرحاند؛ چارلی سالهاست که برای تسکین نومیدی و ناراحتیاش با غذا خوددرمانی کرده و اکنون گرفتار اختلال خوردن است. همهٔ اینها بدون اجرای فریزر اینقدر تأثیرگذار نبود؛ او یکی از بزرگترین اجراهای چند سال اخیر را ارائه میدهد و این فقط به خاطر گریم یا لباس نیست، بلکه بهخاطر نحوهٔ حلول او در نقش و درد عمیقی است که در چشمانش دیده میشود. اجرای او دل را میدرد و نفس را بند میآورد. عملکرد هنگ چائو نیز بههمان اندازه دلخراش است؛ با زبان بدن و حالات صورت، رنجی را که چارلی به او وارد میکند بهخوبی منتقل میکند. تماشا و تجربهٔ مراقبت لیز از دوستش در این شرایط آخرین actی از محبت بیخودانه است و چائو عذابش را بهطرزی ملایم اما مؤثر نشان میدهد. اگر تصور میکنید این فیلم آسان است، بدانید سخت و تکاندهنده است؛ وقتی از سالن بیرون بیایید روی ابرها نخواهید بود. این درامی برای بزرگسالان است که با داستانی از کینه، آسیبپذیری، پشیمانی و انسانیت شما را به اشک خواهد انداخت. به همین دلایل The Whale یکی از بهترین فیلمهای سال است.
بهخاطر اینکه فیلم بر پایهٔ نمایشنامهای ساخته شده، بیشتر اتفاقات در یک اتاق میگذرد. البته وضعیت سلامتی شخصیت اصلی حرکت او را دشوار کرده، اما بهنظرم لوکیشن محدود به ضرر فیلم تمام شده است. شاید چشمانم پیر شده، اما تصویربرداری The Whale بیش از حد تاریک است؛ انگار میخواهند با نورکمبودن مدِ خلقوخو را نشان دهند یا هزینهها را پایین بیاورند. کاش گاهی چراغی روشن میکردند. با این حال فیلم احساسات درست را نشانه میگیرد، نقاط غافلگیرکنندهای دارد و کلیتِ آن در ژانر درام نوآر کار قابلتوجهی است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران