در «End of the Century» چیزی نادر و گرانبها وجود دارد. با اینکه فیلم به زور یک ساعت و نیم طول دارد، اما به شکلی جرات میکند پرسشهای بزرگی دربارهٔ عشق، اشتیاق و تمنّا مطرح کند—مسائلی که خیلی از فیلمهای کوئیر دربارهٔ روابط مردان همجنسگرا پیش از این به آن پرداختهاند. در عمق فیلم، قصهای از ارواح نهفته است؛ همانگونه که همهٔ نمایشهای بزرگِ حافظه...
در «End of the Century» چیزی نادر و گرانبها وجود دارد. با اینکه فیلم به زور یک ساعت و نیم طول دارد، اما به شکلی جرات میکند پرسشهای بزرگی دربارهٔ عشق، اشتیاق و تمنّا مطرح کند—مسائلی که خیلی از فیلمهای کوئیر دربارهٔ روابط مردان همجنسگرا پیش از این به آن پرداختهاند. در عمق فیلم، قصهای از ارواح نهفته است؛ همانگونه که همهٔ نمایشهای بزرگِ حافظه چنیناند—و حضور این ارواح را در هر قاب دقیق و زیبا حس میکنید. لوسیـو کاسترو با فیلم اولش هدیهای واقعی به ما داده است، که بر دو بازی آرام و نفسگیر تکیه دارد. هرچه بیشتر به «End of the Century» میاندیشم، خاطرهاش قدرتمندتر میشود. فیلم مرا به یاد پیوندهای زودگذرِ گذشته، معمای ماندگارِ «چه میشد اگر»، و ارواحِ لحظات و تجربههایی میاندازد که هرگز رخ ندادند ولی میتوانستند رخ دهند. عشق همیشه لازم نیست انفجاری در جهان باشد؛ گاهی میتواند مثل ستارهای باشد که در حال محو شدن است، یکی از میلیاردها ستاره در آسمان شب. با این حال ما هنوز به آسمان نگاه میکنیم و یاد آن را میبینیم و از کوچکی، اهمیت و زیباییاش شگفتزده میشویم. و گرچه ممکن است تنها یکی از میلیاردها باشد، محو شدنش را کمتر ویژه نمیکند—هنوز هم میتواند معجزهآسا باشد.
- دنیِل لَمین
تماشای این فیلم را واقعاً دوست داشتم، هرچند که دو بار دیدمش تا «فکر کنم» ترتیب زمانی ماجراها را فهمیدهام. اُچو (خوان باربِرینی) در بارسلونا در حال استراحت است که مردی را از بالکنش میبیند و بعد او را دوباره در ساحل میبیند. وقتی برای بار سوم او را—خاوی (رامون پوجول)—دوباره از بالکن میبیند، او را به بالا دعوت میکند و آنها رابطهای پرشور ولی تا حدی تراکنشی (او حتی مجبور میشود برود و کاندوم بخرد) دارند و سپس روز بعد را با هم میگذرانند. در جریان گفتوگو درمییابند که این تنها بارِ ملاقاتشان نبوده است...
در ابتدا فکر کردم بخش بعدیِ فیلم بیان نوستالژیکِ آن وقتی است که ظاهراً اُچو پیش دوستش سونیا (میا ماسترو) میرود و پس از آنکه سونیا برای چند روز پیش مادربزرگش رفته، اُچو حسابی مست میشود و با دوستپسر سونیا (همان خاوی) وارد رابطه میشود. بعد از یادآوریهای روی پشتبام، خاوی به همسرش بازمیگردد و اُچو را در آپارتمانش میگذارد؛ اما این بار ما خانوادهای شاد میبینیم—دو مرد با دختری خردسال—که زندگیای رضایتبخش، هرچند تا حدودی روزمره و خانهدار، را با هم میگذرانند. حالا این سناریوها که همه همزمان درست باشند، امکانپذیر نیست؛ خط زمانی دیدارها جور درنمیآید. احتمال دارد اُچو برخی—شاید حتی همه—این صحنهها را تصور میکند و برای ما مشخص نیست کدام بخشها واقعیاند. همین ابهام است که فیلم را جذاب میکند. دیالوگها کماند—تقریباً در پانزده دقیقهٔ اول حرفی زده نمیشود—اما بهنظرم این کمگویی به ابهام میافزاید و هر دو بازیگر در اجرای هر بخش از داستان که بهتنهایی قابلباور است، خوب ظاهر میشوند. در نهایت گمان میکنم فیلم دربارهٔ تنهایی و تأثیرات روانی آن بر آدم است. آیا هر یک از این بخشها واقعاً از گذشتهٔ او بودهاند، یا پدیدارهایی ایدهآلشده و پرشور از تخیل زندهٔ او؟ این پرسش همان چالشی است که برای تخیلِ ما هم باقی میماند، و در مجموع کارگردان لوسیـو کاسترو موفق میشود آن تعلیق احساسی را در سراسر این اثر نسبتاً کوتاه بهخوبی حفظ کند. اگر کسی راهحل قطعیتری به ذهنش میرسد—خوشحال میشوم بداند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران