رز یک مربی آموزش رانندگی خوش اخلاق و تنهاست که در یکی از روستاهای ایرلند زندگی می کند. او داراری توانایی های ماورا الطبیعی است و سعی می کند که در خواست هایی که افراد روستا از او دارند را نادیده بگیرد.
رز یک مربی آموزش رانندگی خوش اخلاق و تنهاست که در یکی از روستاهای ایرلند زندگی می کند. او داراری توانایی های ماورا الطبیعی است و سعی می کند که در خواست هایی که افراد روستا از او دارند را نادیده بگیرد.
نویسنده/کارگردانهای آهرن و لاگمن آشکارا به کارشان عشق میورزند و در بهترین لحظهها «اکسترا اوردینری» داستانی از خودشناسی است که با طنزی لطیف و یک رومانس دستپاچه زنده میشود. اما فیلم بسیار ناپایدار است — با لحن نامتعادل، جوکهای ضربهای و گاه ناموفق، بازیهایی لرزان و شوخیهای بدنی بیش از حد — که آن را بیش از آنچه باید، تنها «عادی» نگه میدارد.
— جیک وات
یک...
نویسنده/کارگردانهای آهرن و لاگمن آشکارا به کارشان عشق میورزند و در بهترین لحظهها «اکسترا اوردینری» داستانی از خودشناسی است که با طنزی لطیف و یک رومانس دستپاچه زنده میشود. اما فیلم بسیار ناپایدار است — با لحن نامتعادل، جوکهای ضربهای و گاه ناموفق، بازیهایی لرزان و شوخیهای بدنی بیش از حد — که آن را بیش از آنچه باید، تنها «عادی» نگه میدارد.
— جیک وات
یک داستان روحی ایرلندی دلنشین که مرتباً خندهدار است؛ اما کریس دِ برگ احتمالاً از آن رضایت نخواهد داشت
«فقط یک راه برای آرام کردن یک روح وجود دارد. باید آنچه او میخواهد را انجام دهی. ارواح یک ملت گاه چیزهای بزرگی میطلبند؛ و باید هر طور شده راضی شوند.»
— پادریگ پیرس، «ارواح» (۱۹۱۵)
«برخی ارواح آنقدر آراماند که بهسختی میفهمی وجود دارند.»
— برنی مکگیل، «کابینت پروانه» (۲۰۱۱)
فیلم بلند اولِ نویسنده/کارگردانها مایک آهرن و اِندا لاگمن، «اکسترا اوردینری» (دلیل اینکه دو کلمه است در فیلم توضیح داده میشود) یک داستان روحی ایرلندی است که بهطور غیرمنتظرهای خندهدار از آب درآمده است. شاید نمونههای دیگری از کمدی/ارواح ایرلندی وجود داشته باشد، اما چیزی که به ذهنم میرسد فیلمِ نِیل جردن «هی اسپیریتس» (۱۹۸۸) است که با نیت خوب ساخته شده اما بد اجرا شده و تقریباً تمام بارش بر طنز «ببین چقدر ایرلندیها عجیباند» است. در مقابل، «اکسترا اوردینری» لزوماً درباره ایرلندی بودن شخصیتها نیست؛ بلکه روی شرافت ذاتیشان تمرکز دارد و در مورد شخصیت شرور، تمایلش به احضار آستاروت برای رسیدن به موفقیت موسیقایی — همانطور که برخی میپسندند — را نشان میدهد. فیلم در همه جنبههای درستش دلانگیز است؛ با استفاده از کلیشه مردمان شهر کوچک که مجبور میشوند با موقعیتهایی فراتر از توانشان روبهرو شوند و از کاملاً بههمریختگی آنها کلی خنده درمیآورد. طنز درونگر و بیاحترام به سنتهاست، اما به تماشاگری که فرض میگیرد حتماً ایرلندی است، چشمک نمیزند — احتمالاً بسیاری از خندهها برای مخاطب بینالمللی هم قابلفهم خواهد بود. بعضی ظرایف ممکن است از دست بروند، اما در مجموع فیلم با پالت گستردهتری کار میکند؛ با juxtaposition (تقابل) میان امر فراطبیعی و کاملاً روزمره. و این ترکیب بهخوبی جواب میدهد.
در شهری روستاییِ نامشخص ایرلندی، رُز دولی (آگاتا الیس) دختر جوانی است که توانایی صحبت با ارواح را دارد و همراه پدرش، پژوهشگر معروف فراطبیعی وینسنت دولی (ریستِرد کوپر، که نقش را گویی در یک درام هستیگرایانه بسیار جدی بازی میکند) کار میکند. اما پس از حادثهای با سگ، اتوبوس و یک چاله نفرینشده (پرسش نکنید) که وینسنت را میکشد، رُز سوگند میخورد دیگر از تواناییاش استفاده نکند. بیست سال بعد، رُز بزرگشده (کمدینِ ایستنداپ میو هیگینز که بهعنوان «نویسنده اضافی» هم نام برده شده) مربی رانندگی خوشبرخورد اما تنها است؛ تنها دوست واقعیاش خواهرش سیلور (تری چاندلر) است. هر روز تماسهایی از کسانی که دنبال ارتباط با مردگاناند دریافت میکند، اما سرسختانه خود را از دخالت بازمیدارد. در همین حال، مارتین مارتین (باری وارد درخشان، که بدنمایهاش مرا به مایکل کراوفورد یادآور کرد) و دخترش سارا (اما کولمن) مورد آزار روحِ همسرِ مرحوم مارتین، بانی، قرار دارند؛ بنابراین مارتین برای گرفتنِ درسی رانندگی با رُز تماس میگیرد اما نیت واقعیاش کمک خواستن است. هرچند بین آنها فوراً نوعی نزدیکی ایجاد میشود، رُز حاضر به کمک نمیشود. همزمان، ستاره یکشبهٔ موسیقی کریستین وینتر (ویل فورتِ بسیار خندهدار در نقش کاریکاتوری)، که در ایرلند بهعنوان فراری مالیاتی زندگی میکند، روحیهٔ بازگشت به شهرت دارد و یک باکره محلی را ربوده تا در شب ماه خون او را به آستاروت قربانی کند. مشکل اینجاست که همسرش کلودیا (کلودیا او’داهرتی تیززبان) تصادفاً باعث میشود دختر جوان، خب، منفجر شود. با نزدیک شدن شب ماه خون، کریستین باید باکرهٔ دیگری پیدا کند و چشمش به سارا میافتد. از سوی دیگر، رُز سرانجام تصمیم میگیرد تسلیم شده و به مارتین کمک کند تا بانی را دور کند، اما وقتی به خانه میرسند متوجه میشوند مشکل بزرگتری دارند: رُز میبیند اما در هوا معلق است (که هرگز خبر خوبی نیست). پس از نتیجهگیری که او در یک «طلسم نگهدارنده» محبوس شده، رُز به مارتین میگوید تنها راه نجات، جمع کردن اکتوپلاسم هفت روح است که تنها از طریق اجازه موقتی به هر روح برای تسخیر مارتین ممکن است. و اینچنین مسابقهای در برابر زمان آغاز میشود؛ رُز و مارتین برای نجات سارا تلاش میکنند و کریستین میکوشد آنها را متوقف سازد.
«اکسترا اوردینری» از آن فیلمهاست که اگر با گرمای اصیل ساخته نشده بود میتوانست بهطرزی حواسپرتکنانه تلخ شود. بله، طنز برای بیشترِ لحظات بیاحترام است، اما بهگونهای اجرا شده که شخصیتها را بهخاطر نقصهاشان دوستداشتنی میکند، نه اینکه بخواهد از ضعفهایشان بخندد. مثلاً وقتی رُز به مارتین توضیح میدهد چهکاری باید بکند تا سارا را آزاد کند، او میگوید: «اَه، مثل بیگانهروبی؟» و رُز کاملاً جدی پاسخ میدهد: «نمیدانم، من هرگز او را ملاقات نکردهام.» این لحظه خندهدار و در عین حال شیرین است و بخش زیادی از طنز فیلم در همین لبهٔ کنایهای ولی هرگز بدبینانه بودن قرار دارد.
یک جنبهٔ مهم طنز این است که شوخیها از همان ثانیههای اول پشت سر هم میآیند. تقریباً هر سکانسی در فیلم عنصر خندهداری در خود دارد. این نوع کمدی نیست که در نقطههایی جدی شود یا تجربههای شخصیتها آنها را مجبور به تغییرات بزرگ زندگیشان کند. از گِویس اوور آغازین تا آخرین کلمه، فیلم پر از لحظات طنز است. برای مثال، مارتین اساساً قربانی «خشونت خانگی توسط طیف ارواح» است (همسر مرحومش از کتکزدن او لذت میبرد)، اما آهرن و لاگمن هرگز اجازه نمیدهند این موضوع به مشکلی جدی بدل شود؛ برخلاف بسیاری از نویسندگان کمدی که از طنز برای پرداختن به مسائل سنگین استفاده میکنند. چنین چیزی ایرادی ندارد، اما «اکسترا اوردینری» این مسیر را انتخاب نکرده و بهخاطر همین تازگی دارد. رابطهٔ مارتین با سارا نیز بهخاطر همین رویکرد، از قاب معمول کلیشهای که در آن بالاخره در پایانِ احساسی متقابل به ارزش نقصهای هم پی میبرند فراتر نمیرود؛ فیلم راهش را متفاوت میپیماید و همین تازگی میآفریند.
طنز از ثانیههای اولیه مطرح میشود: فیلم با ضبط ویدیوییِ VHS از برنامه تلویزیونی وینسنت دولی آغاز میکند (با برخی از پایینترین ارزشهای تولیدی که ممکن است دیده باشید)، جایی که دولی توضیح میدهد دلیل کابوسآور بودن پنیر برای مردم این است که پنیر از همان جنسِ اجزای روح ساخته شده و بنابراین برای ارواح آسان است که در آن ساکن شوند. او میگوید که بیشتر پنیرها تسخیر شدهاند و ما مونتاژی از تصاویر پنیر را با خطوط ضبط VHS میبینیم. این تنِ غالب فیلم است؛ فیلم بهندرت از این لحن فاصله میگیرد (که تقریباً فوراً به شما میفهماند آیا از آن لذت خواهید برد یا نه). بعداً یک نقطهٔ مهم داستانی «ستُکِ باکره» کریستین است؛ عصایی جادویی که او را به سمت باکرهٔ مناسب برای قربانی هدایت میکند (هرچند کلودیا اشاره میکند شبیه یک دیلوی چوبی عظیم است). برای استفاده از آن باید عصا را بالا بگیرد، وردی زمزمه کند، سپس رهایش کند تا به طرف باکره اشاره کند؛ او باید چند گام در آن جهت بردارد، عصا را بردارد و دوباره تکرار کند. و بله، همانقدر خندهدار و مضحک است که به نظر میرسد؛ نماهایی از او که در میدان خالی مرتب عصا را برمیدارد و رها میکند واقعاً خندهدارند.
فیلم زیاد متکی به شوخیهای بصری نیست، اما در انتها لحظهای هست که باعث دردِ شکم از خنده میشود. در یک تعقیب و گریز خودرویی اوجگرفته، وقتی سارا روی جاده شناور به سمت قربانگاه میآید، کریستین و کلودیا در یک خودرو و رُز و مارتین در خودروی دیگر او را دنبال میکنند. چند نما اول داخلی و فشردهاند، اما وقتی نما باز میشود، متوجه میشویم چرا — کل تعقیب و گریز با سرعت حدود ۱۰ مایل در ساعت رخ میدهد، چون همه با سرعتی که سارا شناور است حرکت میکنند. این یکی از لحظات بسیار اسلَپاستیک است و حتی بدون راهحلِ روزافزون و عصبیِ کلودیا برای افزایش سرعت، یکی از بهترین صحنههای فیلم است — اما کاری که او برای سریعتر کردن اوضاع انجام میدهد، صحنه را به سطحی بالاتر میبرد. و از لو دادن چیزی خودداری میکنم، اما «سکانس گرگینهٔ زنجبیلی» باید دیده شود تا باور شود؛ کافی است بگویم که این طنز خالص در مایهٔ «فادر تد» است، با ساختاری مفصل که سادگی مطلقِ خطِ پایانی را تبدیل به لذتی دلچسب میکند (راستش اگر نگویند آهرن و لاگمن طرفدار «تِد» نیستند، تعجب میکنم — فیلم DNA مشابهی دارد).
شاید بامزهترین لحظه وقتی است که میبینیم کلایپ کوتاهی از شهرت کریستین نشان داده میشود، آهنگی به نام «زن کیهانی» که خیلی آشکار به تقلیدی از «A Spaceman Came Travelling» کریس دِ برگ شبیه است؛ از افکتهای کمکیفیت ویدئو تا زه آهنگ و اشعار خودمهمنما، همهچیز نشان میدهد از کجا الهام گرفته شده است. در نمایش فیلم که من حضور داشتم، این سکانس آنطور که انتظار میرفت خندهزا نبود — شاید چون بخش زیادی از مخاطبان خیلی جوانتر بودند و سرِ شوخی نبودند. برای بینندهای که آن قطعه را نشناسد، شناختش میتواند تجربه تماشای فیلم را غنیتر کند.
در جاهای دیگر، لحظات کوچکِ زیادی واقعاً برجستهاند. مثلاً دقیقاً در آغاز، زیرنویس «بر اساس یک داستان واقعی» روی صفحه ظاهر میشود؛ شاید کنایهای به سیل فیلمهای وحشت که این ادعا را، هرچقدر بیپایه، مطرح میکنند. همین که زیرنویس ظاهر میشود، یک کامیون زباله عملاً از قاب عبور میکند و کلمات را پاک میکند — لحظهای خودآگاه، زیبا و دقیق. همچنین تمایل فیلمبردار جیمز میثر به استفاده از پنها و کاتهای اغراقشده (معمولاً همراه با افکت صوتی خیلی اغراقآمیز) بهویژه در سکانسهای خودرویی، و تضاد میان فرمِ پرانرژی و محتوای کاملاً روزمره، همیشه خندهدار است. حتی در صحنهای میتر از ابزار بصریِ برین دِ پالما یعنی split diopter استفاده میشود، اما در محیطی کاملاً پیشپاافتاده (در صحنهای که کسی با یک طی صورتش را پنهان کرده) و نتیجه خندهآور است. یک نمای دیگر که در پوسترها دیده میشود، نمای کلاسیک «جنگیری»، رُز را نشان میدهد که در باغِ مارتین ایستاده و به پنجرهٔ روشن بالا نگاه میکند. و صحنهٔ درسِ رانندگیِ کریستین هم واقعاً خندهدار است (بزرگترین ترسش از رانندگی است)؛ او بیشتر زمان را صرف پوشیدن دستکش رانندگی میکند تا رانندگی و پس از پیمودن چهار قدم و بهطرزی عجیب با بینی خونین، تصمیم میگیرد بس است و بیحرکت مینشیند تا رُز در باز کردن در ماشین کمکش کند. همچنین ناتوانیِ کلودیا در درک اینکه چرا قربانی باید در شب معینی کشته شود و تکرارِ جملهٔ «فقط آن زنه را بکش» یکی از جکهای مداوم خندهدار فیلم است.
نهایتاً نباید از اجرای باری وارد در نقش مارتین هم چشم پوشید. بهخاطر ساختار داستانی، او باید چند شخصیت مختلف را بازی کند اما هر کدام هنوز شکل مارتین را دارند؛ بنابراین او باید همهچیز را با تن صدا و زبان بدن منتقل کند؛ از پیرمرد حیرتزده تا زنی نکوهشکننده و سیگاری — و تفاوتها در اجرا دامنهٔ توانایی او را نشان میدهد.
«اکسترا اوردینری» فیلمی بارزاً ایرلندی است، اما برندِ خودآگاه ایرلندیاش بهخوبی قابل انتقال به دیگر مخاطبان هم هست. اجراهای قوی، خندههای پیوسته، چندین شوخی بصری عالی و لحن کلی گرم، فیلمی دلپذیر میسازند. برای بعضیها نقطهٔ اوج نقش مضحکِ فورت خواهد بود، برای دیگران لحظات واقعی و مؤثر میان رُز و مارتین. هرچه ترجیح شما باشد، اکیداً پیشنهاد میکنم این فیلم واقعاً دوستداشتنی را ببینید.
در این کمدی-وحشت که در پایان واقعاً اوج میگیرد، نقش ویل فورت خیلی پرپیچوخم است و این بر تجربهٔ من اثر گذاشت. اما میو هیگینز (در اولین فیلم سینماییاش) و شمای کلی شوخطبعیِ «اکسترا اوردینری» جبران میکنند و لحظاتی از خندهٔ بلند بهوجود میآورند (قطعاً بیش از ده بار خواهید خندید، بهخاطر ضربآهنگ دقیق دیالوگها) و عناصر سینمایی نوآورانهای دارد. بعضی صحنهها بهاندازهٔ شیوهای که کارگردانها جنبههای جادوی سیاه را هجو میکنند نوآورانهاند (ترانهٔ پایانی هم مناسب است) و همگی چشمگیرند. من واقعاً از «اکسترا اوردینری» لذت بردم، جز بخشهایی که کشدارند و ممکن است کمی صبرتان را بیازمایند. درجه: B-.
«نامتعارف، عجیب، دلگرمکننده»
این فیلم برایم تبدیل به یکی از کلاسیکهایی شد که بارها آن را بازبینی خواهم کرد. اوجگیری نهایی واقعاً بینظیر بود — کمدی ناب. پایانش هم خوب بود.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران