این فیلم که در سال 1987 و در اسلو اتفاق می افتد، داستان پسری 17 ساله ای را دنبال می کند که قصد دارد از تربیت سنتی خود فرار کند و اولین گروه بلک متال نروژی را به همراه گروهش دایر کند. او برای اینکه نام گروه موسیقی آنها بر سر زبانها بیفتد، دست به شیرین کاری های تبلیغاتی شوکه کننده ای میزند اما طولی نمی کشد که مرز میان نمایش و واقعیت ناپدید می شود. در ادامه، آتش افروزی ها، خشونت ها و یک قتل وحشتناک که به نوعی زیر سر این اربابان هرج و مرج است، تمام ملت را دچار شوک می کند…
این فیلم که در سال 1987 و در اسلو اتفاق می افتد، داستان پسری 17 ساله ای را دنبال می کند که قصد دارد از تربیت سنتی خود فرار کند و اولین گروه بلک متال نروژی را به همراه گروهش دایر کند. او برای اینکه نام گروه موسیقی آنها بر سر زبانها بیفتد، دست به شیرین کاری های تبلیغاتی شوکه کننده ای میزند اما طولی نمی کشد که مرز میان نمایش و واقعیت ناپدید می شود. در ادامه، آتش افروزی ها، خشونت ها و یک قتل وحشتناک که به نوعی زیر سر این اربابان هرج و مرج است، تمام ملت را دچار شوک می کند…
این فیلم بیشتر شبیه یک کمدی/پاردی بود تا یک اثر جدی.
اثر بهخوبی ساخته شدهای است، چیزی میان «فیلمهای پسرانه» و «درام روانشناختی».
با این حال، یک لایه کم دارد — و منظورم این نیست که «صدای بلک متال کجاست» یا «وارگ حق داشت» یا «اما فلسفه عمیقی وجود داشت!» و از این قبیل حرفها. منظورم این است: در فیلم Generation P (2011) ابتدا لحظهای هست که...
این فیلم بیشتر شبیه یک کمدی/پاردی بود تا یک اثر جدی.
اثر بهخوبی ساخته شدهای است، چیزی میان «فیلمهای پسرانه» و «درام روانشناختی».
با این حال، یک لایه کم دارد — و منظورم این نیست که «صدای بلک متال کجاست» یا «وارگ حق داشت» یا «اما فلسفه عمیقی وجود داشت!» و از این قبیل حرفها. منظورم این است: در فیلم Generation P (2011) ابتدا لحظهای هست که شخصیت مرکزی در جنگل قارچ آمانیتا میخورد و خیلی شدید سفر میکند، و بعد لحظهای دیگر که در خانه اسید مصرف میکند و خدایان باستانی سومری روی دیوارها ظاهر میشوند.
اگر آن دو لحظه از Generation P را جدا کرده و روی Lords of Chaos پیوند بزنی — آنوقت عمق رواییای زیرِ برخی تکانهها و جهتگیریهای افراد دخیل قرار میگیرد.
در غیر این صورت تماشای فیلم مثل دیدن فیلمی درباره چارلز مانسون، جیمی هندریکس، بلک سبت یا رامونز است که در آن آدمها همیشه فقط آبجو مینوشند و تو مدام این حس آزاردهنده را داری که چیزی کم است، چیزی درست نیست...
خُب تصور اینکه اوایل دهه ۱۹۹۰ در نروژ و سوئد یک سبک جدید با تمایلات سنگینِ اساطیری و غیراِرادی بتواند بدون تجربههای روانگردان همراه منفجر شود، در این روزگار چندان قابل باور نیست.
حتی گروههای «تجاریتر» مثل Dimmu Borgir و Tiamat هم مطمئناً به این و آن چیز تجربه زدهاند. آدم با آبجو تنها آیینی شبهاساطیری که هنوز زنده و حتی در حال تحول است، نمیسازد. همین را میتوان درباره دث متال اوایل دهه ۹۰ سوئد هم گفت. آلبومهایی مثل Left Hand’s Path و Like an Ever Flowing Stream با آبجو ساخته نشدهاند.
صرفنظر از این حرفها، Lords of Chaos تا جایی که ممکن بود خوب ساخته شده است. کارگردان در اصل کارگردان کلیپهای موسیقی و تبلیغاتی است — درست مثل کارگردان Generation P — هر دو سعی کردند مهارتهایشان را در مدیومی جدید به کار بگیرند، بودجه را کش دهند و بهترین اجرا را از بازیگرانِ مشتاق و درجهب تبدیل کنند.
این تلاش جواب داد. اگر شرایط ساخت فیلم را در نظر بگیری، فیلم صددرصد جواب میدهد و واقعاً ارزش بازدید مجدد را دارد.
آفرین به همه کسانی که این فیلم را تا جای ممکن خوب ساختند!
برابر از طنز و تکاندهنده؛ یک «داستان واقعی» لذتبخش
- شکنجهی خشونتآمیز
- مرگ فرا رسیده
- آرماگدون
- Terror و وحشت
- جنازههای خونین
- فساد و گندیدگی
- آنارشی
- شکنجهی خشونتآمیز
- ضدمسیح
- لوکیفر
- پسر شیطان
- آرماگدون لعنتی محض
- آرماگدون لعنتی محض!
— Mayhem؛ «Pure Fucking Armageddon» (نوشتهٔ Øystein "Euronymous" Aarseth و دیگران)، از EP Deathcrush (1987)
اصالت احتمالاً مهمترین ارز در موسیقی است. گروههایی که واقعاً میتوانند بگویند «همهچیز دربارهٔ موسیقی است» و این ادعا را پشتیبانی کنند، بهخودیخود از رقبای کماصالتشان بسیار جلوترند؛ کسانی که ممکن است حرفهای خوبی بزنند اما سبک زندگی کاملاً متفاوتی دارند. فکر کنید چطور Guns N' Roses گروههای گلم متال دهه هشتاد را پوچ و خودستایانه جلوه داد، و چطور چند سال بعد نروانا آنها را مضحک و ولخرج نشان داد. زندگی اعضای The Doors و Sex Pistols بهمراتب میتوانست از آنچه در ترانههایشان هست هم افراطیتر و شورشیتر باشد. با این ذهنیت، Lords of Chaos به متال سیاه نروژ اواخر دهه هشتاد/اوایل دهه نود مینگرد و سؤال میکند: «آیا تصویر افراطیشان اصیل بود یا ساختگی؟»
فیلم اقتباسی است از کتاب Michael Moynihan و Didrik Søderlind (1998) Lords of Chaos: The Bloody Rise of the Satanic Metal Underground، فیلمنامه را Dennis Magnusson و Jonas Åkerlund نوشتند و Åkerlund (Spun؛ Polar) کارگردانی کرده است. داستان صحنهٔ بلک متال را از منظر همبنیانگذار Mayhem، Øystein "Euronymous" Aarseth، روایت میکند. ادعا میشود جماعتی فرقهگون از شیطانپرستان ضدسامانه بودند که قربانی انسانی میکردند، خودکشی را ستایش میکردند و قتل و خشونت ضدمسیحی را ترویج میدادند؛ فیلم مطرح میکند که بسیاری از پیروان میدانستند چنین اظهاراتی صرفاً برای مقاصد بازاریابی است و «ترساندن و شر منتشر کردن» را نباید لفظاً گرفت. اما Lords of Chaos دربارهٔ چیزهایی است که وقتی برخی از اعضا این حرفها را برداشتند و واقعاً اجرایش کردند، رخ داد. آنچه با گروهی از جوانان بیخطری شروع شد که سیاه میپوشیدند، از شر حرف میزدند و سبک موسیقایی جدیدی میساختند، خیلی زود به خودکشی، آتشسوزی و قتل منتهی شد، چون برخی سعی کردند ثابت کنند واقعاً «اصیلترین» اجراکنندگان این ژانرند. فیلم همزمان تاریکاً خندهدار و بیرحمانه تکاندهنده است و عمدتاً مخاطبانش کسانیاند که کم یا هیچ چیزی درباره این صحنه نمیدانند؛ بعید است بسیاری از گروههای بلک متال فعلی از اینکه هنرشان محل شوخی طعنهآمیز قرار گرفته خوششان بیاید. Åkerlund هرگز صحنه را آنقدر جدی نمیگیرد که خودِ صحنه خود را میگیرد، و بسته به دیدگاهتان این یا بزرگترین قوت فیلم است یا آشکارترین ضعفش.
اسلو، ۱۹۸۷. سه سال از زمان شکلگیری گروه Mayhem توسط نوازنده گیتار هفدهساله Øystein "Euronymous" Aarseth (با اجرای درخشان Rory Culkin) میگذرد. Euronymous از یک خانواده طبقه متوسط و در حومهای راحت زندگی میکند و مصمم است یک زیرژانر جدید «بلک متال واقعی نروژی» بسازد، اما تا آن زمان گروه پیشرفتی نکرده است. اوضاع وقتی عوض میشود که آنها دموئی از Pelle "Dead" Ohlin (با بازی برجسته Jack Kilmer)، خوانندهٔ سوئدی دنبال گروه میفرستد؛ او را استخدام میکنند و اگرچه از ابتدا نشانههای خودویرانگری نشان میدهد، صدایش آنقدر با سبک گروه جور است که او را تحمل میکنند و Dead و Euronymous دوستی واقعیای شکل میدهند. اما با گذشت زمان رفتار Dead بیثباتتر میشود — در کنسرتها خود را پاره میکند و خون را به جمعیت میپاشد، قبل اجراها از کیسهای که حاوی پرندهٔ مرده است بو میکشد، در جنگل اطراف خانهٔ تمرین گروه برهنه پرسه میزند و کلهٔ خوک به مخاطبانی که بهنظرش اصیل نیستند میاندازد. بعد از یک اجرا، Euronymous با هواداری دستپاچه بهنام Kristian "Varg" Vikernes (بازی بسیار مزاحم Emory Cohen) آشنا میشود که در ابتدا او را کمارزش میپندارد. در همین حال، تحتتأثیر افسردگی، Dead خودکشی میکند — مچ و گلو را میبرد و با شاتگان به پیشانی شلیک میکند. وقتی جسد را پیدا میکنند، Euronymous از جسد عکس میگیرد؛ یکی از همین عکسها بعدها برای جلد EP 1991 Dawn of the Black Hearts استفاده میشود و او از جمجمهٔ Dead گردنبند درست میکند. اندکی بعد، Euronymous لیبلی برای بلک متال تأسیس میکند (Deathlike Silence) و فروشگاهی بهنام Helvete باز میکند که به هاب اجتماعی غیررسمی بلکمتالها بدل میشود. سپس آنچه را «دایره سیاه» مینامد در زیرزمین تشکیل میدهد، جایی که فقط کسانی را که شایسته میداند راه میدهد، که بالاخره Varg هم شامل میشود. اما با گذشت زمان و افراطیتر شدن Varg، کشمکشی برای قدرت میان او و Euronymous شکل میگیرد. وقتی Varg شروع به سوزاندن کلیساها میکند، Euronymous حس میکند دارد از جنبشی که خود پایهگذاری کرده عقب میماند و ادعا میکند که الهامبخش اعمال Varg بوده؛ در حالی که Varg قصد ندارد اجازه دهد Euronymous برای خود برتری بدزدد.
بلک متال، شاخهای افراطی از تراش و دث متال، عموماً توسط جریان اصلی تمسخر میشد و به خاطر زنستیزی، نژادپرستی، همجنسهراسی و جلالدادن به خودکشی مورد انتقاد قرار گرفت. همچنین بهعنوان ضدیهودی و ضد مسیحی دیده میشد و برخی از اجراکنندگان متهم به نئونازیسم و سخنان نفرتانگیز شدهاند. این زیرژانر اوج هنریاش را در نروژ اواخر دهه هشتاد و اوایل نود با گروههایی مثل Mayhem، Darkthrone، Immortal، Emperor و Gorgoroth رسید؛ اجراکنندگان نامهای مستعاری مانند Hellhammer، Demonaz Doom Occulta، Occultus، Nocturno Culto، Samoth، Faust و Satyr اختیار کردند. اغلب با «آرایش جسد» و نمادهای شیطانی ظاهر میشدند، و یکپارچگی موسیقایی برای حرکت اهمیت محوری داشت؛ برای ماندن در نقش یک بلکمتالر واقعی، نباید به موفقیت جریان اصلی چشم داشت؛ عنصر زیرزمینی فرهنگ برای حس اصالت و خطر آن مهم بود (در نزاعی میان Euronymous و Varg، Euronymous میگوید «باید بفروشد، وگرنه چه کار داریم اینجا؟»، نگرشی که برای Varg کاملاً بیگانه است). Åkerlund که برای گروههای مختلف کلیپ ساخته و خودش زمانی عضوی از صحنه بوده، و یکی از اعضای پایهای Bathory نیز هست، فیلم را «مزخرف ساختهشده» خواند؛ Vikernes نقش خودش را «قتلِ شخصیت» خواند و از اینکه با «یک بازیگر یهودی چاق» بازی شده بهویژه خشمگین بود.
یکی از جنبههای برجسته فیلم این است که بلک متال فقط ژانری موسیقایی نبود؛ شیوهای از زندگی بود، تجلیِ نظرات ضدسامانه افراد که خشم خود را بیشتر متوجه مسیحیت میکردند، همانطور که فرهنگ پانک محافظهکاری سیاستمدارانی مثل مارگارت تاچر و رونالد ریگان را هدف قرار میداد. با این حال Åkerlund علاقهمند به بزرگداشت حرکت نیست. لحظاتی از موفقیت و شور و شوق وجود دارد، اما بخش اعظم فیلم طراحی شده تا تصویرِ بلکمتالرها بهعنوان تجسم شیطان را تراش دهد. از این منظر، داستان عمدتاً درباره تصویر و بازاریابی است. Euronymous نوازندهٔ چندان بااستعدادی نیست، اما تاجر بسیار زیرکی است، خصوصاً در فروش خود؛ دقیقاً میداند چگونه شهرتی که میخواهد را بسازد — کمی آرایشِ «شر»، عکسی از جسد، چند شعر «شرّ»، یک «هیل سَیتَن» اینجا و آنوقت جریان اصلی در تب و تاب میافتد و کار تبلیغاتی او را برایش انجام میدهد. نوعی فرهنگِ خشمِ پیشینی، اگر بخواهید. در حالی که برخی دیگر شر را به معنای لفظی میدیدند، او آن را از منظر پتانسیل برندینگ میدید. این موضوع وقتی که او جسد Dead را پیدا میکند و عکسهایی میگیرد که بعداً برای تقویت شهرت گروه بهعنوان گروهی افراطی به کار میرود، روشنتر میشود.
بخش زیادی از طنز کنایی فیلم هم از همین طبیعت ساختگیِ شر سرچشمه میگیرد. پیامِ پیغامگیر Euronymous و Dead با صدای غُرشی اینگونه است: «الان نمیتونیم تلفن جواب بدیم چون مشغول قربانی کردن بچهها هستیم.» برای توصیف سبکشان، Euronymous با افتخار اعلام میکند: «وقتی مردم موسیقیمون رو میشنون، میخوایم اونها رو به خودکشی بندازه.» بعدتر اعتراف میکند: «تمام این چیزهای شر و تاریک قرار بود سرگرمکننده باشه.» شبی که یکی از بلکمتالرها خانهاش را ترک میکند تا کسی را بکشد، مادرش پیشنهاد میدهد براش اسپاگتی درست کند. یکی از اعضای Mayhem با دوچرخه رکاب میزند. Euronymous باید ماشین والدینش را قرض بگیرد تا جایی برود (سخت است آدم را بهعنوان منتشرکنندهٔ وحشت جدی گرفت وقتی سوار ولووی پدرت است) و خواهر بچهاش موهایش را سیاه کند. سخنرانی پراحساسی دربارهٔ ماهیت بلک متال با این تذکر قطع میشود که کبابت آماده است. Varg آهنگهایی را با پول قرض گرفته از مادرش ضبط میکند. Euronymous از مسیحیت شکایت میکند: «اونها با مهربانی و خوبیشون دارن ما رو تحت فشار میذارن.» و در احتمالاً خندهدارترین صحنه فیلم، وقتی Euronymous و Varg بیرون استودیو منتظرند، گروهی از زنان سالمند ظاهر میشوند و Euronymous با خوشحالی به سوی آنها میدود و غُرشی میکند: «هیل سَیتَن!» و اشارهٔ هورن را جلوی صورتشان تکان میدهد. این لحن کنایی از همان لحظات افتتاحیه معرفی میشود — اولین چیزی که میبینیم پرچم نروژ است، بعد تصاویر بایگانی از رقص هالینگ و اولاو پنجم، و Euronymous با صدای روایتی میگوید:
«نروژ، ۱۹۸۷. کشوری بسیار ثروتمند و مذهبی در نیمکره شمالی. نگاه کنید چقدر در خیابانهای اسلو معمولاً خوش میگذرد. و آنجا پادشاهمان با کلاه شیکی که دارد. کشور مادریام؛ خاکستری، کسلکننده، شکار فُک و نرخ خودکشی بسیار بالا.»
جایی که فیلم برخورد جدیتری با موضوعات دارد، دربارهٔ رفتارهای خودآسیبرسانی و افسردگیِ Dead است که در نهایت به خودکشیاش میانجامد، و همچنین زنستیزی تقریبا تمام اعضای حرکت (قابل توجه است که اولین باری که Varg اقتدارش را نشان میدهد، در صحنهای است که او به یک گروهی خیالی بهنام Ann-Marit دستور میدهد لباسش را دربیاورد و Euronymous فوراً ناراحت میشود). دربارهٔ Dead، فیلم میگوید که او قبلاً آنقدر کتک خورده بود که لحظاتی مرده محسوب میشد. بعد، وقتی برای اولین بار روی صحنه خود را پاره میکند، دوربین روی چهرهاش قفل میشود و هیچ واکنشی نمیبینیم — انگار حتی درد را هم احساس نمیکند (وقتی شخصیت معرفی میشود، شَاتی واضح از زخمها در دو بازو نشان داده میشود). وقتی خون را به جمعیت میپاشد، دوربین به Euronymous میرود که چهرهاش ترکیبی از وحشت و حسادت را آشکار میکند — او از همان اوایل میداند که هرگز نمیتواند آنقدر افراطی باشد.
از منظر زیباییشناسی، دو صحنهٔ کابوسوار بهخوبی توسط Rickard Krantz تدوین شدهاند، تصویربرداری Pär M. Ekberg هم حالوهوای تیره و در اجراهای زنده انرژی نیرومندی دارد. از نظر خشونت، فیلم دو قتل و یک خودکشی را نشان میدهد. هر سه صحنه طولانی و خالی از تخفیفاند، بهطرز واقعگرایانه توسط Ekberg فیلمبرداری شده و Krantz بهندرت قطع میکند. دو قتل شامل ضربات متعدد چاقوست که انگار تا ابد ادامه دارد (بهندرت در فیلمها میبینید که نشان دهند چهقدر کشتن کسی از نظر فیزیکی دشوار است)، اما خودکشی است که واقعاً مرا تکان داد. فکر میکنم تحملم برای صحنههای خونآلود بالاست، اما حتی من هم تماشای این صحنه را دشوار یافتم. نمیدانم آیا طول مدت خودکشی — او آرام یکی از مچها را میبُرد، بعد دیگری، کمی صبر میکند، بعد گلویش را میبرد، کمی دیگر صبر میکند و در نهایت به پیشانیاش شلیک میکند — یا طراحی صدای Mattias Eklund که عملاً صدای کارد را میشنویم که گوشت را میدرد، یا فقدان برشهای انقطاعی، یا نماهای بسته از زخمها بود، اما صحنه استثنائاً تکاندهنده است. براقتابشده و در عین حال دلخراش.
عنصر زیباییشناسی دیگری که ارزش اشاره دارد و احتمالاً جنجالبرانگیز خواهد بود این است که بازیگران همه به انگلیسی با لهجهٔ مادری خود صحبت میکنند، نه انگلیسی تصنعی با آواهای اسکاندیناوی. به نمونههایی مثل Sean Connery در The Hunt for Red October (1990)، Kevin Costner در Robin Hood: Prince of Thieves (1991) یا Tom Cruise در Valkyrie (2008) فکر کنید. شخصاً این را کمتر حواسپرتکننده مییابم تا اینکه همه انگلیسی حرف بزنند اما با لهجهٔ روسی در Child 44 (2015) — چرا روسها به هم انگلیسی با لهجهٔ روسی حرف بزنند؛ یا باید روسی حرف بزنند یا با لهجهٔ خودشان انگلیسی بگویند. اولش کمی نامأنوس است، اما سریع عادت میکنید و در نهایت کمتر از اینکه بازیگری لهجهای افتضاح بیندازد حواستان را پرت میکند.
در مورد مشکلات، برخی حتماً از رویکرد کنایی فیلم نسبت به سوژه ایراد خواهند گرفت. نماهای مکرر از اعضای گروه که از خانه والدینشان بیرون میروند نوعی تحقیر شوخطبعانه را القا میکند (در اصل، آنها فقط بچههای احمقیاند که کار احمقانه میکنند)، که تعبیر معتبری است اما قطعاً خشم برخی را برمیانگیزد. اندکی کمتر دفاعپذیر این است که فیلم واقعاً تلاش نمیکند نشان دهد چه چیزی این مردان جوان را به ساخت این نوع موسیقی و پذیرش این ایدئولوژی سوق داده یا چرا این آهنگهای ضعیف ضبطشده و فوقالعاده افسرده چنین پیروانی پیدا کردند. چرا، مثلاً، Ann-Marit اینقدر میخواهد با Mayhem وقت بگذراند؟ در موسیقی یا پیامشان چه چیزی وجود داشت که او و دیگران را جذب میکرد؟ چرا بلک متال بهطور کلی اینقدر جذاب بود؟ پرداختن به اینها کار زیادی نمیگرفت، و نبود هرگونه محتوایی که به معنای ایدئولوژی بلک متال برای پیروانش اشاره کند، یک خلأ بزرگ در مرکز فیلم باقی میگذارد. نتیجهٔ این کمکاری این است که فیلم فعالیتهای وحشتناکتر جنبش را کماهمیت جلوه میدهد. اینکه Åkerlund میگوید آنها فقط بچههای احمقی بودند که اوضاع از کنترلشان خارج شد، نوعی انکار مسئولیت برای اعمال شنیعشان فراهم میکند؛ بهانهای بیجهت که شدت آنچه برخی انجام دادند را کماهمیت میکند. فیلم همچنین بهطور کامل از پرداختن به نژادپرستی، همجنسهراسی و تا حدی زنستیزی موجود در جنبش پرهیز میکند.
از یک جنبه، Lords of Chaos تلاشی برای زدودن اسطورههاست؛ کوششی برای نشان دادن اینکه این گروه ترسناک آدمخوار، خونآشام، شیطانپرست، کلیساسوز و قاتل در واقع فقط مجموعهای از بچههای طبقه متوسط با مشکل ملالِ شدید بودند. از سوی دیگر، نشان میدهد آنچه از ابتدا بیخطری شروع شد به پیامدهای واقعی و جدی در جهان بیرون انجامید، چون چندین عضو جهانبینیهای نیهیلیستی و ضدسامانهشان را به افراط خطرناک کشاندند. Euronymous بهعنوان یک رهبر فرقهنما تصویر شده، کسی که خشونت و شورش موعظه میکند، اما خود به ایدئولوژیاش التزامی ندارد و وقتی برخی حرفهایش را لفظاً درمییابند، کاملاً درمانده میشود. Lords of Chaos داستان اوست قبل از اینکه داستان بلک متال بهطور کلی باشد، و این نکتهای حیاتی است. بله، فیلم زمینه فراهم میکند و در نمایش محیط موفق است، اما ادعای تاریخ قطعی ندارد. Åkerlund بیپرده نشان میدهد که پایههای فکریِ جنبش متشکل از پاگانیسم، شیطانپرستی و نازیسم بهطرز نحیف و مبهمی بود؛ او میگوید بخش زیادی از ایدئولوژی زیرساختی مضحک و در همپیچیده است. برای پیروان، این احتمالاً توهینآمیز خواهد بود. برای بقیه، طنز کنایی، خشونت تکاندهنده و نیهیلیسم تماتیک دست به دست هم میدهند تا فیلمی جذاب و ارزشمند بسازند که دیدنش توصیه میشود.
Lords of Chaos فیلمی دربارهٔ بیوگرافی کاملِ Mayhem نیست. اگر دنبال آن هستید، یا دنبال فیلمی دربارهٔ ظهور بلک متال در نروژ، باید جای دیگری را جستوجو کنید. در ظاهر، این اساساً فیلمی دربارهٔ Euronymous و رابطهاش با Dead و سپس با Varg است. اما در واقع دربارهٔ «لبهگیری» است. دربارهٔ kvlt بلک متالی که شاید بیش از خودِ موسیقی به هویت آن اهمیت میداد. دربارهٔ شر برای شر بهخاطر خودش. این بیرحمی از بیرون بهنظر تا حدی کارتونی و منزجرکننده است.
من برای حضور در اوج صحنه بلک متال دیر به دنیا آمده بودم (و زندگی در نیمکره جنوبی هم کمک زیادی نکرد)، اما وقتی اوایل دهه ۲۰۰۰ بزرگ میشدم، صحنه بلک متال شاید رونق نداشت اما هنوز حضور داشت و من بخشی از آن بودم. لبهگیری بر همهچیز اولویت داشت. بخش بزرگی از هویتم بود و کل هویت بعضی از آدمهایی که وقتمان را با آنها میگذراندم. البته ما کسی را نکشتیم، اما فضا تاریک شد و موسیقی واقعاً در آنجا در سایهٔ آن لبهگیری قرار گرفت. Lords of Chaos هم همین کار را میکند؛ موسیقی در حاشیه است. در واقع Lords of Chaos آنقدر دربارهٔ Mayhem نیست که راستش یادم نیست آیا Hellhammer (انسانی آشغال، شدیداً نامزد بهترین درامر زندهٔ جهان، و عضو Mayhem برای بیش از سی سال مجموعاً) حتی یک خط دیالوگ در این فیلم داشت یا نه.
یادم میآید وقتی جوان بودم از ثابتکردن خودم به آدمهایی خسته شدم که کل معیارشان برای «واقعی» بودن یک گروه بلک متال این بود که من هرگز آنها را گوش نکرده باشم. بالاخره به یکی از آنها گفتم بهترین گروه بلک متال تاریخ Twisted Sister است، و بعد او دیگر تلاش نکرد مرا در وفاداری به بلک متال «ردهبندی» کند. در آن مرحله چه فایدهای داشت؟ Lords of Chaos تقریباً بلک متال را همانطور میبیند. از آن چه فیلم دربارهٔ موضوع نشان میدهد، Twisted Sister هم میتوانست بهترین گروه بلک متال تاریخ باشد.
اما بعد از همهٔ اینها، میدانید چرا هنوز Lords of Chaos را دوست داشتم؟ شاید کمی نوستالژی بود، اما بیشتر از همه بهخاطر این بود که شخصیتهای واقعی در آن بودند. بله، شخصیتها همگی آدمهای نامطبوعی بودند. و شاید خیلی شبیهِ آدمهایی که براساسشان ساخته شدهاند نبودند (به جز آن بخش آدمنامطبوع بودن که منصفانه بهنظر میرسد). اما من درگیر آنها شدم. تنها شتابی دیوانهوار برای گذر از یک نکته تاریخیِ قابلتوجه از تاریخ یک گروه به نکته بعدی نبود. آدمهایی بودند که با هم تعامل میکردند. و این باعث میشود این بهترین بیوپیک موسیقاییای باشد که در سالها دیدهام (با وجود اینکه واقعاً بیوپیک نیست.)
۷۰٪
— Gimly
Lords of Chaos باعث شد درونم جان کاسک را احضار کنم و بپرسم: آیا نروژیها به این دلیل بلک متال گوش میدهند که بدبختاند، یا بدبختاند چون بلک متال گوش میدهند؟ برای من، مطمئنم چون داشتم این فیلم را تماشا میکردم، بدبخت بودم.
Lords of Chaos روایت نیمهساختگی (اگر بهتر بگوییم «بهندرت-واقعی») از صحنه بلک متال نروژ اوایل دهه نود است، از منظر همبنیانگذار مهمِ Mayhem، Euronymous (Rory Culkin). فیلم را سوئدیای بهنام Jonas Åkerlund کارگردانی و همنوشت کرده، در اسلو میگذرد، شخصیتها نروژیاند و ظاهراً بر اساس افراد واقعی ساخته شدهاند، و با نوع موسیقیای سروکار دارد که برای اسلو همان نقشی را دارد که گِرَنج برای سیاتل — بنابراین طبیعی است که همهٔ شخصیتهای اصلی با نامهایی مثل Pelle Ohlin یا Jan Axel Blomberg توسط بازیگران آمریکایی اجرا شدهاند که انگلیسی روان با لهجهٔ آمریکایی صحبت میکنند.
ترانههای Mayhem معمولاً به انگلیسی نوشته شدهاند، اما خواندن متنهای آنها — و باید خوانده شوند چون شنیدنشان شبیه آوازهایی از کتابهای هولناکِ اساطیری است — فقط ضعف نویسندگی آنها را برجسته میکند؛ به قطعاتی از «Funeral Fog» فکر کنید: «هر بار در این سال، این مه تاریک ظاهر خواهد شد/از گورها برمیخیزد تا جان دیگری را بگیرد که ممکن است نزدیک باشد/در میان ترانسylvania، تمام زندگی طبیعی مدتها پیش رفته/نازک و بسیار زیبا اما همچنین تاریک و مرموز است.» فیلم قطعاً خیلی خندهدارتر میشد اگر شخصیتها واقعاً اینطور صحبت میکردند.
فیلمنامه به همان اندازه نابسنده نوشته شده که ترانههای گروه بد نوشته شدهاند. برای مثال فقط همین را بگویم که به ما گفته میشود یک شخصیت گربه را بیش از هر چیز دیگری متنفر است، انگار جسد گربه آویزان از سقف کافی نبود (یا آیا Åkerlund فکر میکرد ممکن است ما آن را عمل عشقی تعبیر کنیم؟).
بدترین نکته اما تسامح و غیرقابلباورِ تلطیف شخصیت Euronymous است؛ واقعاً باید باور کنیم که بعد از پیدا کردن جسد خوانندهٔ اصلیاش — که پس از بریدن مچها و گلو با شاتگان سرش را پودر کرده بود — و بازآرایی صحنهٔ جرم و گرفتن پولاروید از نمایش وحشتناک (که همه تا حدی مستند است)، Euronymous زانو زده و برای دوست مردهاش اشک ریخته؟ بهطور مشابه، قطعات استخوان جمجمه که Euronymous از آنها گردنبند ساخت در فیلم تبدیل به استخوانِ مرغ میشوند.
این «آبپردهگذاری» تقریباً بیهدف است، و Euronymous و دیگر همنوعان بلک متالش همه بهطرز محتقری خودخواه، متکبر و سطحی نشان داده میشوند — که بهگفتهٔ منابع، بازتابی وفادارانه از همتایان واقعیشان است؛ سؤال این است که چرا باید نزدیک به دو ساعت را در چنین همنشینی خستهکنندهای سپری کنیم؟
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران