بگذارید با این جمله شروع کنم که کاملاً درک میکنم چرا این فیلم تا این حد مورد انتقاد قرار گرفته است — چون خودم در نیمهٔ اول فیلم از آن متنفّرم. در بخش زیادی از فیلم، بسیاری از شخصیتها آدمهایی ناپسند و بیادب نشان داده شدهاند، بهویژه شخصیت بیل لانگِ مل گیبسون. داستان در نیمهٔ اول واقعاً ضعیف پیش میرود. تا وقتی استوارت لانگ تصمیم...
بگذارید با این جمله شروع کنم که کاملاً درک میکنم چرا این فیلم تا این حد مورد انتقاد قرار گرفته است — چون خودم در نیمهٔ اول فیلم از آن متنفّرم. در بخش زیادی از فیلم، بسیاری از شخصیتها آدمهایی ناپسند و بیادب نشان داده شدهاند، بهویژه شخصیت بیل لانگِ مل گیبسون. داستان در نیمهٔ اول واقعاً ضعیف پیش میرود. تا وقتی استوارت لانگ تصمیم نمیگیرد کشیش شود، من واقعاً با فیلم ارتباط برقرار نکردم؛ دلیلش این بود که لانگ در نیمهٔ اول فیلم آدمی واقعاً دوستنداشتنی و آزاردهنده بود و تماشای او برایم دشوار بود. اینکه در پایان شخصیت استوارت برایم قابلاحترام شد قطعی است، اما در نیمهٔ اول نتوانستم او را دوست داشته باشم.
فیلم دقیقاً افتضاح نیست، ولی خوب هم نیست. پردهٔ سوم فیلم قابلقبول است، اما همهٔ آنچه در پردهٔ اول میگذرد ضعیف است و پردهٔ دوم که دوران گذار استو است، معمولی است. وقتی دو پردهٔ اول ضعیف باشند، یک پردهٔ سوم خوب بهتنهایی نمیتواند فیلم را نجات دهد — که حیف است چون پردهٔ سوم واقعاً بد نبود.
پیام کلی فیلم دربارهٔ مسیر رستگاری جالب است، اما قبلاً نمونههای بهتر و با شخصیتهای قویتر از این را دیدهایم. این مسیر تماشایی نیست که بد باشد، اما کلیشهای و کمرمق است و بارها پیشتر اجرا شده است.
دیدن تغییر رفتار بیل لانگ و تبدیل شدن او به انسانی تاحدی شایسته در پایان فیلم خوشایند بود، چون او میفهمد باید واقعاً مراقب پسرش، استو، باشد؛ اما این تغییر بهتنهایی او را بهطور کامل در چارچوب فیلم جبران نمیکند. علاوه بر این، در بیشتر فیلم بیل شخصیتی واقعاً ناخوشایند است، که باعث میشود در پایان هم سخت بتوان او را دوست داشت… با این حال، آن رقص پایانی با همسرش لحظهٔ تأثیرگذاری بود.
بخش اصلی فیلم دربارهٔ بخشش است، و تقریباً همهٔ شخصیتها چیزی دارند که برایش طلب بخشش میکنند. بیل و کاتلین لانگ انگار از انتخابهایی که آنها را به این نقطه رسانده پشیماناند و مشخص است از آنچه آنها را از هم جدا کرد، نادماند. استو هم میخواهد برای همهٔ کارهایش بخشش بگیرد؛ تقریباً از همهٔ گذشتهاش پشیمان است. بخش ناامیدکننده این است که کارهایی که استو انجام داده آنچنان زیاد است که تماشاگر شاید نتواند کاملاً او را ببخشد، هرچند آنچه بر او گذشته تأسفآور است.
از نظر من «پدر استو» مطلقاً فاجعهآمیز نیست؛ در بهترین حالت فیلمی میانمایه است. پردهٔ سوم خیلی خوب از آب درآمده، اما همهٔ مشکلات قبلی طعم بدی در دهان میگذارد. اگر به چنین موضوعاتی علاقه دارید، ارزش یک بار دیدن را دارد، وگرنه بهتر است آن را رها کنید. در نهایت برای من این فیلم بیشتر یک رأی منفی است.
مارک والبرگ در این فیلم بهخوبی نقشی را که نام فیلم را بر دوش دارد بازی میکند: بوکسری که به دختری معتقد به کلیسا بهنام کارمن (ترزا روئیز) دل میبازد. او نمیتواند به او نزدیک شود، بنابراین گاهی بهطور فرصتطلبانه تصمیم میگیرد در کلیسای او حاضر شود و ببیند آیا این کار کمکی میکند یا نه. خیلی زود درمییابد که موضوع «خدا» واقعاً چیزی دارد و تصمیم میگیرد برای کشیشی تعمید بگیرد و همهٔ فکرهای مربوط به دختر را پشت سر بگذارد. همزمان متوجه میشود به بیماری تحلیلبرندهای مبتلاست که با گذر زمان تواناییهایش را کاهش میدهد.
این یکی از آن داستانهای الهامبخش است، اما من شخصاً با «استو» همدلی نکردم. تبدیل ناگهانی و عمیق او به ایمان در فیلم چندان توضیح داده نشده و جز چند نقش قابلقبول از جکی ویور (که مادرش را بازی میکند)، بقیهٔ اجزای فیلم تا حدی ضعیف و کممحتوا بودند. هرگز حس نکردم درک درستی از انگیزهها و چگونگی شکلگیری شخصیت او پیدا کردهام. بازگشت مالکوم مکداول به پردهٔ سینما خوشایند است و مل گیبسون هم بهعنوان پدر نسبتاً بیتفاوت نقش قابلقبولی دارد، اما متأسفانه این فیلم تنها یک بیوگرافی دیگر است—گاهی تأثیرگذار— دربارهٔ مردی که از طریق کلیسا (یا بدون آن) در برابر سختیها الهامبخش میشود. دیدنی است، اما متأسفانه فراموششدنی.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران