داستان فیلم برگرفته از رمانی به همین نام است که به زندگی فردی جامایکایی به نام «دیی» میپردازد که هیچوقت نتوانست حادثه مرگ برادرش در کودکی را فراموش کند. دیی زیر پر و بال یک تولید کننده موسیقی بزرگ میشود که...
داستان فیلم برگرفته از رمانی به همین نام است که به زندگی فردی جامایکایی به نام «دیی» میپردازد که هیچوقت نتوانست حادثه مرگ برادرش در کودکی را فراموش کند. دیی زیر پر و بال یک تولید کننده موسیقی بزرگ میشود که...
پیشنهادهای اندک برای چنگ زدن
«انتخاب بعد از انتخاب از استودیو وان. گزیننده رقصندهها را دقیقاً جایی که میخواست قرار داده بود و مخاطب را برای دریافت بیشتر ترغیب میکرد. هیچکس که تاریخ و ریشههای رگی را میفهمید، نمیتوانست در برابر هیچ ردیفی از برچسب افسانهای استودیو وان مقاومت کند. از دفتر مرکزیاش در برنتفورد رود کینگستون، استودیو وان و بنیانگذار آن، کلمنت داد، هر شکل...
پیشنهادهای اندک برای چنگ زدن
«انتخاب بعد از انتخاب از استودیو وان. گزیننده رقصندهها را دقیقاً جایی که میخواست قرار داده بود و مخاطب را برای دریافت بیشتر ترغیب میکرد. هیچکس که تاریخ و ریشههای رگی را میفهمید، نمیتوانست در برابر هیچ ردیفی از برچسب افسانهای استودیو وان مقاومت کند. از دفتر مرکزیاش در برنتفورد رود کینگستون، استودیو وان و بنیانگذار آن، کلمنت داد، هر شکل از بیان رگی را در خود خلاصه کرده بودند. باسلاینهای اولیه، الگوهای درام اولیه که هنوز هم توسط تولیدکنندگان معاصر رگی و رپرهای آمریکایی به شدت اقتباس میشوند. بهنوعی، هیچ ریتم دیگری در رگی بهاظهار نمیرسد که بهاندازهٔ ریتمهای استودیو وان متحرک و همسو باشد.»
— ویکتور هدلی؛ «یاردی» (1992)
«یاردی» اثرِ کارگردانیِ ادریس البا، تا حدودی یکی از کسلکنندهترین فیلمهایی است که امسال ممکن است ببینید؛ یک درام گانگستری بیانگیزه که مجموعهای از کلیشههای فیلمهای گانگستری را کنار هم چیده است. چند عنصر قابل ستایش وجود دارد و کارگردانی در کلیت قابلقبول است، اما در مجموع بسیار سطحی است و چیز جدیدی ارائه نمیدهد؛ چیزی که در چند فیلم دیگر هم دیدهاید. دوست داشتم اینطور نباشد؛ من طرفدار بزرگ البا هستم، اما راستش بخش زیادی از نقشآفرینیهای او پس از «استرینگِر بل» ناامیدکننده بودهاند — از «راکانرولا» گای ریچی گرفته تا «پروتئوس» ریدلی اسکات و غیره — و فهرست کارهای بازیگریاش چندان تحسینبرانگیز نیست. با اینحال، برای نخستین تجربهٔ کارگردانیاش امید داشتم پروژهای با دقت بیشتر انتخاب کند. بهنظر میرسد او سراغ موضوعی شخصی رفته، داستانی که با محیطش آشناست، ولی فیلم پر از شخصیتها، تمها و اتفاقهای کلیشهای است؛ در بهترین حالت گاهبهگاه جالب میشود و در بدترین حالت اصلاً کار نمیکند، با ریتمی نامشخص که به جایی نمیرسد — و سپس تمام میشود.
فیلم با اقتباس از رمان ویکتور هدلی (1992) و فیلمنامهای از هدلی، بروک نورمن بروک و مارتین استلمان آغاز میشود: کینگستون، جامائیکا، سال 1973، شهری در میانهٔ جنگ قبیلهای خونین. جری درِد (اِورالدو کریری)، از خشونت خسته، تصمیم میگیرد در زمین بیطرف میان قلمرو دو باند یک جشن خیابانی برگزار کند. همهچیز خوب پیش میرود و حتی موفق میشود روسای رقیب را روی صحنه ببرد و دست بدهند، اما جوانی در جمع، جری را با شلیک به قتل میرساند و برادر کوچکترش، دی، را ویران میگذارد. در مراسم سنتی «ناین-نایتس» دی از بدرقهٔ روح جری خودداری میکند و طبق سنت این کار مانعِ گذر روح میشود؛ مدتی بعد دی آغاز به دیدن ارواح و احساس تحتنظر بودن میکند. ده سال بعد، دی (آمل آمین) در دستگاهِ تهیهکننده/سرِ باند، کینگ فاکس (شلدون شپرد) جایگاه پیدا کرده، کسی که آن روز هم روی صحنه بوده. فاکس دی را «سگ دیوانه» میپندارد و او را با یک کیلو کوکائین به هکنیِ لندن میفرستد تا آن را به مرتبط لندنیش، ریکو (استیفن گراهام)، تحویل دهد. دی مشتاق رفتن است چون معشوقهٔ دوران کودکیاش، ایوون، سالها پیش بههمراه دخترشان به لندن رفته و آنها از هم دور افتادهاند. اما در دیدار با ریکو میان آنها تنشی ایجاد میشود و دی با کوکائین فرار میکند؛ بعدها با گروهی از موسیقیدانان و یک تورک که حاضر به خرید مواد است همراه میشود. همزمان، دی تلاش میکند با ایوون و دخترش ارتباط برقرار کند، متوجه میشود قاتل جری ممکن است در لندن باشد، و ناخوشنود میشود وقتی میفهمد فاکس خودش برای ترتیب دادن اوضاع میان دی و ریکو به شهر میآید.
اصطلاح «یاردی» معنای دوگانهای دارد؛ در میان دیاسپورای جامائیکا معمولاً به کسانی اطلاق میشود که در جامائیکا متولد شدهاند، اما بیرون از حوزهٔ کارائیب معمولاً به باندهای سازمانیافتهٔ جامائیکایی که در خاک دیگر کشورها فعالیت میکنند، خصوصاً در بریتانیا، اشاره دارد. از پاتوا «یارد» بهمعنای «خانه» برگرفته شده و هم نکوهش باندهای جنایی را دربردارد که ادعای عشق به وطن میکنند اما با اعمالشان به آن بیحرمتی میکنند، و هم نوعی غرور ملی و تمایل به پیوند با سرزمین مادری را القا میکند. در رابطه با هویت ملی و قومی است که «یاردی» قویترین جلوهاش را دارد — فیلم در بهتصویرکشیدن نه تنها زمان و مکان، بلکه یک زیرفضای فرهنگی، واقعاً موفق است.
تقریباً همهچیز کاملاً اصیل بهنظر میرسد، گویی مستند است (شاید به این دلیل که خود البا در هکنی بهدنیا آمده و بعدها بهعنوان دیجی کار کرده و بیشتر بازیگران یا جامائیکاییاند یا اصالت جامائیکایی دارند؛ حتی پدر بزرگ پدریِ استیفن گراهام هم جامائیکایی بود). موسیقی متن هم صرفاً نشاندهندهٔ دهههای ۷۰ و ۸۰ نیست، بلکه به فیلم ریتم میبخشد و البا آهنگهایی با اهمیت فرهنگی انتخاب کرده — از جمله ترکهایی چون «کینگستون تاون» (1970)، «ورک تو دو» (1972)، «وار اینا بابلون» (1976)، بازخوانی «جانی وزیر» توسط اسکیپ مارلی (2018)، و «مای جامائیکن گای» (1983). البا در جشنواره ساندنس گفته که موسیقی پیام و حالوهوایی میآورد و برایش مهم بوده که مخاطب احساس کند از کلاب خارج شده و همان جو را تجربه میکند.
این حس اصالت تا حدی به جنبهای از فیلم که احتمالاً برای بسیاری مشکلساز خواهد شد هم کشیده شده — دیالوگها کاملاً به پاتوا سنگین اجرا شدهاند، بدون زیرنویس. شخصاً این تصمیم را ستایشبرانگیز میدانم؛ هیچچیز تماشاگر را سریعتر از زیرنویس انگلیسی برای گفتار انگلیسی از فیلم بیرون نمیکشد. هرچند درک بعضی از دیالوگها سخت است و شاید برخی ابعاد شخصیتی از دست برود، اما ادعای نابجا مبنی بر اینکه «۴۰٪ فیلم غیرقابلفهم است» اغراقآمیز است. این دقیقاً همان لهجهای است که این افراد با آن صحبت میکنند؛ وقتی با لهجه یا گویشی روبهرو میشویم نباید سریع حکم به دشواری کنیم — مثل خواندن متون کهن انگلیسی یا نمایشنامههای رنسانس؛ وقتی بهآن خو بگیرید، مشکل چندانی پیش نخواهد آمد. البا هم گفته که از مخاطبی که با آن لهجه آشنا نیست خواسته که خوب گوش کند و نتیجه این بوده که مردم احساس میکنند وارد سفری اصیل به جایی ناشناخته شدهاند.
نه تنها طراحی صوتی عالی است، بلکه بافت تصویری هم فرهنگ و مکان را بهخوبی منتقل میکند؛ البا با دیدِ کسی که آنجا زندگی کرده، جزئیات اوایل دههٔ ۱۹۸۰ هکنی را ثبت کرده و این اصالت در وسایل صحنه هم حفظ شده — طبق گفتهٔ طراح صحنه، تقریباً هیچچیز بهطور سفارشی ساخته نشده و اکثر اقلام نمونههای واقعی همان دوره بودهاند. البا دربارهٔ اصالت به بازیگران گفته که «به دوربین دروغ نگویید، در لحظه صادق باشید؛ اگر حسش را ندارید، انجامش ندهید چون مشخصاً دروغ از آب درمیآید.»
متأسفانه، آنچه فیلم را واقعاً میسوزاند این است که موفقیت در بازسازی محیط، تقریباً تنها نکتهای است که میتوان برای تحسین نام برد؛ بقیهٔ فیلم ضعیف است. از کجا شروع کنم؟ نخست اینکه این داستان را بارها دیدهایم — گانگستری با قلبی پاک که میان وفاداری و میل به ترک زندگی خلاف، و تنها عشق زنی نیکسرپرست، درگیر است — هیچ شخصیتی اوریجینال نیست و شخصیتهای اصلی (شاید بهجز ریکو) مثل قطعات یک بسته کلیشهای کنار هم قرار گرفتهاند. داستان هم جهتگیری دراماتیکی ندارد؛ از صحنهای به صحنهٔ دیگر میپرد بدون پیوند علت و معلولی قوی؛ بیشتر مجموعهای از صحنههای نهچندان مرتبط است تا یک روایتی منسجم.
استفاده از روایت صوتی (voiceover) نیز آزاردهنده است — بسیار تعلیمدهنده و توضیحی و چیزی نمیگوید که با تماشای فیلم قابل فهم نباشد. روایتهای صوتی که جزئیات داستان را قدمبهقدم توضیح میدهند معمولاً ایدهٔ بدیاند؛ تنها نوع کارآمد آنها روایتهای بدیعی مثل ترنس مالیک یا روایتهایی هستند که تضاد مستقیم با آنچه میبینیم ایجاد میکنند، و این نوعی نیست.
مسئلهٔ اصلی این است که روایت بهمراتب ضعیفتر از محیطی است که در آن قرار گرفته. این مشکل مختص این فیلم نیست، ولی در اینجا برجستهتر است چون (الف) روایت بسیار کلیشهای است و (ب) محیط با قوت جان داده شده. فیلم آنقدر شیفتهٔ کلیشههای فیلم گانگستری است که نه میتواند ژانر را وارونه کند و نه آنقدر اغراقآمیز است که بشود فقط از سر لذتبردن پذیرفت، مثل «اسکارفِیس» یا «رومئو ایز بلیدینگ». فیلم در میانهٔ میدان بیخطر و بیهیجان قرار دارد — نه کار بزرگی را اشتباه انجام میدهد و نه کار بزرگی را درست.
خلاصهٔ دیگرِ دیدگاه منتقدانه
در کینگستونِ دههٔ ۱۹۷۰ که تقریباً قبیلهای و خشونتآلود بود، جوانی بهنام «دی» شاهد قتل برادرش «جری» است، اما خوشبختانه توسط رئیس محلی «فاکس» به فرزندی پذیرفته میشود که او را به لندن میفرستد. در لندن او با معشوقهٔ سابقش «ایوون» که سالها پیش با پسرشان به آنجا رفته ملاقات میکند؛ پسر را از زمان کودکی ندیده است. دی در جمع موسیقیدانان جای پای خود را پیدا میکند اما پیش از شروع حرفه، ردِ قاتل برادرش را درمییابد. مهی از خشم بر او مستولی میشود و هیچ نصیحتی مانع تصمیم او برای انتقام نمیشود؛ این مسیر او را بهسوی تقابل با بیرحمِی بهنام «ریکو» میبرد. با افزایش خشونت و بهخطر افتادن جان خانواده و دوستانش، داستان به نقطهای میرسد که خیابانهای لندن را به بخشی از جامائیکای قانونگریز تبدیل میکند.
این فیلم آشکارا محصول عشقِ ادریس الباست و در مقاطعی خوب کار میکند. پاتوا قانعکننده است و داستان حسِ جامعه و وفاداری را خوب نشان میدهد. اما خیلی زود چرخها از مسیر درمیآیند و همهچیز به درامی جنایی محاسباتی و کلیشهای تبدیل میشود و شخصیتپردازی استیفن گراهام در نقش ریکو تا حدی نامحتمل و کلیشهای است. فیلم خشونتآمیز است اما چندان افراطآمیز نیست و فیلمنامه هم نقدی بر چرخهٔ بیپایان انتقام دارد، اما وقتی وارد هستهٔ داستان میشویم، اثر کلیشهای و بیخلاقیت جلوه میکند تا به پایانی که از دور هم قابل پیشبینی است برسد. بازیها — بهویژه آمین — بد نیست و فیلم اصلاً فیلمِ بدی نیست، اما اگر بازیگران دیگری هم میداشت میتوانست به شکلی متفاوت و بهتر ارائه شود.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران