در پادآرمانشهری در آینده و یا شاید یک دنیای موازی عجیب، بزرگسالانی هستند که مجردند و یا در پیدا کردن زوج ناتوانند. آنها باید به یک هتل بروند و ظرف ۴۵ روز شریک زندگی مناسبی پیدا کنند؛ در غیر این صورت، به حیوانی دلخواهِ خودشان تبدیل میشوند و آنها را در جنگل رها میکنند ...
در پادآرمانشهری در آینده و یا شاید یک دنیای موازی عجیب، بزرگسالانی هستند که مجردند و یا در پیدا کردن زوج ناتوانند. آنها باید به یک هتل بروند و ظرف ۴۵ روز شریک زندگی مناسبی پیدا کنند؛ در غیر این صورت، به حیوانی دلخواهِ خودشان تبدیل میشوند و آنها را در جنگل رها میکنند ...
یک داستان دیستوپیایی عجیب دیگر که در آینده میگذرد.
از کارگردان فیلم نامزد اسکار «داگتوث». اگر با سبک او آشنا باشید، این فیلم را خواهید پسندید. شاید بهترین فیلم آیندهنگر که دیدهام نباشد، اما مثل دیگر آثار این ژانر، یک روایت دیستوپیایی است؛ کمدی سیاه-رومانتیک با داستان قابل قبول، بازیهای خوب و در مجموع سرگرمکننده. ریتم فیلم گاهی سنگین و افسردهکننده است، اما صحنههای غیرقابلپیشبینی مکرر...
یک داستان دیستوپیایی عجیب دیگر که در آینده میگذرد.
از کارگردان فیلم نامزد اسکار «داگتوث». اگر با سبک او آشنا باشید، این فیلم را خواهید پسندید. شاید بهترین فیلم آیندهنگر که دیدهام نباشد، اما مثل دیگر آثار این ژانر، یک روایت دیستوپیایی است؛ کمدی سیاه-رومانتیک با داستان قابل قبول، بازیهای خوب و در مجموع سرگرمکننده. ریتم فیلم گاهی سنگین و افسردهکننده است، اما صحنههای غیرقابلپیشبینی مکرر باعث میشد که جذبش بمانم. پرده اول در هتلی میگذرد که معرفی دنیای عجیب و وضعیت آغاز کنش است. وقتی بخش دوم آغاز میشود، خصوصاً با آمدن ریچل وایز، فضا به یک رمانس نامتعارف تغییر میکند و تا پایان با همان لحن پیش میرود و در انتها با چرخشی ساده بسته میشود. شخصیت کالین فارل تا حدی شبیه آنچه در فیلم «Her» دیدهایم هست، اما نه آن فیلم و نه همان موضوع — صرفاً ترکیب ژانرها شباهت دارد. فیلم خوب بود، از آن لذت بردم، ولی نه به اندازهای که برخی میگویند. به نظر من فیلمی است که بهخاطر خاص بودنش یک بار دیدنش کافی است.
۷/۱۰
تجربهای عجیب بود؛ من تازه یک آدابگزاری دوازدهسالهای را در روابط شخصیام که بهصورت خودخواسته ایجاد کرده بودم، به پایان رساندم، نتیجه چند رابطه بد در اوایل دهه ۲۰۰۰. دیدن نوعی دیستوپیا که در آن تنهایی تا حدی بدنام شده که عملاً خلاف قانون است، بسیار جذاب بود. قبلاً هرگز فکر نمیکردم چنین وضعیتی ممکن باشد، اما روندهای اخیر در «صحیحگرایی سیاسی» از یک سو و رادیکالیسم مذهبی و سیاسی از سوی دیگر نشان میدهد که متأسفانه دیگر هیچ چیز ناممکن نیست. ایده فیلم قابلتوجه بود و هم موسیقی متن و هم فیلمبرداری عالی بودند. فیلمنامه عجیب و کارگردانی جسورانه برخی از بهترین بازیهای کالین فارل، ریچل وایز و جان سی. رایلی را بیرون کشید. بیصبرانه منتظر دیدن آثار دیگر این نویسنده/کارگردان بدیع هستم؛ امیدوارم دیدگاه تا حدی بونوئلوارش ادامه یابد.
این فیلم، اولین تجربه زبان انگلیسی یورگوس لانتیموس بود. بسیار خندهدار است. همه بازیگران باید دیالوگها را بیهیجان و بدون احساس اجرا میکردند که در ابتدا خیلی عجیب به نظر میرسد. فیلمنامه و کارگردانی فیلم بسیار هوشمندانهاند و تمهای فیلم را بهخوبی برجسته میکنند. این اثر بسیار عجیب و منحصربهفرد است و من از آن واقعاً لذت بردم.
★★★★
«لوبستر» نامتعارفترین داستان عاشقانهای است که دیدهام؛ اما با وجود فضای ناراحتکنندهاش، مرا بهطرزی غیرمنتظره تحت تأثیر قرار داد. ایده تبدیل شدن به حیوان در صورت نیافتن عشق، در بدترین معنای ممکن عجیب اما جذاب است. کل فیلم جنبهای تهدیدآمیز دارد و همیشه مرا درباره اتفاق بعدی در حالت انتظار نگه میداشت؛ این حس با ارکستر تیز و دقیق که زیر هر سکانس جریان دارد تقویت میشد. یورگوس لانتیموس فیلمنامه را بهشکلی بسیار ناپخته و نامأنوس نوشته است؛ میدانم که هدف رسیدن به حالتی تند و تأثیرگذار بوده اما برای من چندان مؤثر نبود. مدام فکر میکردم اگر فیلم طبیعیتر به نظر میرسید، تأثیرش بر من بیشتر میبود. با این حال بازیها فوقالعادهاند؛ اینکه بازیگران چطور بیهیجان بازی میکنند اما همچنان واقعگرایانه به نظر میآیند شگفتانگیز است، حتی اگر از سبک اجرا خوشم نیاید. با وجود همه انتقاداتم، تجربه را واقعاً دوست داشتم و هنوز درباره پایان فیلم فکر میکنم — کاری که یک فیلم خوب باید بکند.
نتیجهگیری: خوب
کمی پس از ترک همسرش، دیوید (کالین فارل) به هتلی لوکس فرستاده میشود که دقیقاً چهلوپنج روز فرصت دارد تا با شخص دیگری ارتباط عاطفی واقعی برقرار کند؛ در غیر این صورت قرار است به حیوانی به انتخاب خودش (مثلاً یک خرچنگ با توان باروری و عمر افسانهایاش) تبدیل شده و به حیاتوحش رها شود. او تنها نیست؛ در این محیط نسبتاً استریل و تحت نظارت مدیر مرتب و مقرراتی (اولیویا کولمن) دوستهایی پیدا میکند: مردی مطیع و همرأی با لنگش (بن ویشاو) و دوستی متعجب که لکنت دارد (جان سی. رایلی). واقعیت این است که دیوید کمی رها شده و آنچنان جذاب نیست، اما موفق میشود با زنی که دچار خونریزی بینی است (جسیکا باردن) و سپس با زنی که تقریباً نوک بینیاش را هم نمیبیند (ریچل وایز) رابطه برقرار کند — شاید بتواند از تبدیل شدن به موجودی چنگالدار در اعماق سرد خلاص شود؟ در همین حین درمییابیم که او هدف پنهانیای هم در هتل دارد که مربوط به سگش «باب» است، و بنابراین برنامهای برای فرار ممکن است در کار باشد. پس از آن با گروهی از شورشیان روبهرو میشود که قوانین روابط را نقض کردهاند؛ برخی از آنها از هتل تقریباً نظامی فرار کردهاند و اکنون هرگونه تعامل عاطفی یا فیزیکی را ممنوع میکنند — تا حدی که اگر کسی ببوسد، لبهایش را بدوزند! وقتی او و معشوقهاش (وایز) در این دنیای متضاد جدید تلاش میکنند مسیرشان را پیدا کنند، آیا واقعیتر و امنتر است که با این آنارشیستها باشند یا بهتر بود زیر چتر خانم کولمن و تیم عجیبش میماندند؟ داستان و اجراها طعمی لذتبخش از بیثباتی دارند و با پیشروی داستان میبینیم انسانی را که وقتی فیلم آغاز میشود کمترین علاقه را به عشق دارد، چگونه این مسئله کمکم بر زندگیاش تسلط مییابد و حتی بقایش را به خطر میاندازد. بازیگران مکمل همگی قوی، عجیب و مرموز ظاهر شدهاند و شخصیتپردازی — بهویژه از سوی وایز، باردن و حتی ویشاو که معمولاً تا حدی خشک است — کمک میکند تا مجموعهای از موقعیتهای دیستوپیایی شکل گیرد که در عین برخوردهای آدمواره با روابط انسانی، هرازگاهی به طرز مسخره و سورئال نحوه مواجهه مردم با نظمِ سرکوبگر اجتماعی را نمایش میدهند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران