پادشاه سالمند و مُسن وقتی به دختران فاسد و فریبخوردهاش رحم میکند و آن دختری که از همه سالم تر و صادقتر است از خود میراند، دچار دردسری بزرگ میشود…
پادشاه سالمند و مُسن وقتی به دختران فاسد و فریبخوردهاش رحم میکند و آن دختری که از همه سالم تر و صادقتر است از خود میراند، دچار دردسری بزرگ میشود…
نامزد دریافت ۱ جایزه پرایمتایم اِمی؛ ۱ برد و مجموعاً ۱۷ نامزدی.
یک اقتباس قدرتمند که بازی مرکزی ضعیف آن را لکهدار میکند
«لیرِ شکسپیر را نمیتوان بازی کرد. سازوکار حقیرِ صحنه که طوفانی را تقلید میکنند که او بیرون میرود در آن، در نمایاندن هولِ عناصر واقعی به همان اندازه ناتوان است که هر بازیگری در نمایاندن لیر ناتوان خواهد بود؛ شاید آسانتر باشد که روی صحنه شیطانِ میل턴 یا یکی از چهرههای هولناک میکلآنژ را تجسم...
یک اقتباس قدرتمند که بازی مرکزی ضعیف آن را لکهدار میکند
«لیرِ شکسپیر را نمیتوان بازی کرد. سازوکار حقیرِ صحنه که طوفانی را تقلید میکنند که او بیرون میرود در آن، در نمایاندن هولِ عناصر واقعی به همان اندازه ناتوان است که هر بازیگری در نمایاندن لیر ناتوان خواهد بود؛ شاید آسانتر باشد که روی صحنه شیطانِ میل턴 یا یکی از چهرههای هولناک میکلآنژ را تجسم کنند. بزرگی لیر در بُعد جسمانی نیست، بلکه در بُعد فکری است: انفجارهای احساس او هولناکاند، همچون آتشفشان؛ طوفانهاییاند که آن دریای ژرفِ ذهنش را از ته میورانند و همهٔ داشتههای وسیعش را آشکار میکنند. ذهن اوست که برهنه میشود. این جسمِ گوشت و خون بیاهمیت به نظر میرسد؛ همانطور که خودِ او نیز آن را نادیده میگیرد. بر صحنه چیزی جز ناتوانیهای جسمانی و ضعف، عجزِ خشم نمیبینیم؛ اما وقتی متن را میخوانیم، دیگر لیر را نمیبینیم، ما لیر میشویم، در ذهن اویم، و از عظمتِ او تغذیه میشویم که بدخواهی دختران و طوفانها را به چالش میکشد.»
— چارلز لمب؛ «در باب تراژدیهای شکسپیر از نظر مناسبتِ اجرا روی صحنه». چاپ نخست در The Reflector، جلد دوم، شماره چهار (زمستان 1811)، با عنوان «تئاترالیا، شماره 1 — در باب گاریک و بازیگری؛ و نمایشنامههای شکسپیر از نظر مناسبت اجرا روی صحنه»، امضاء شده با «X»
موضوع وقتی دیدن اجرای یک نقش یا اقتباس ادبی به گونهای است که آن اجرا را «قطعی» مینامیم این است که آن اجرای قطعی قضاوتِ عینی ما را دربارهٔ اجراهای بعدی همان نقش مخدوش میکند؛ چرا که هر اجرای بعدی ناچاراً ناکافی به نظر میرسد. نمونهها زیادند: آنتونی شر در نقش ریچارد سوم در اجرای 1984 بیل الکساندر در RSC، کنت برانا در نقش هنری پنجم در فیلم 1989 خودش، هریس یولین در نقش ویلی لو من در اجرای 2010 دیوید اشبیورنسون در گیت تئاتر، جیلیان اندرسون در نقش بلانش دوبوآ در اجرای 2014 بندیکت اندروز در یونگ ویکِ «اتوبوسی به نام هوس»، یا کریستوفر لی بهعنوان دراکولا و مارلون براندو بهعنوان کورتز در «آخرالزمان اکنون» (1978) — همگی اجراهایی قطعیاند.
برای من، لیر قطعی واضح است — اوون رو در اجرای باشکوه سلینا کارتمِل در تئاتر ابی 2013. رو قطعاً از کارگردانی فوقالعاده بلندپروازانهٔ کارتمِل بهره برد؛ اما فارغ از کمکِ کارگردانی، صحنههای تپهٔ طوفانی چیزی بودند که پیش از آن هرگز ندیده بودم: رو جملهبهجمله (!) بین یک جور فریادِ خشم نسبتاً استاندارد (هرچند به طرز درخشانی صحنهآرایی شده) و برگشتن مستقیم به سوی تماشاگر و سخن گفتن آرام و تقریباً بیهیجان تغییر وضعیت میداد. جمله. به. جمله. بیآنکه وزنِ یامبیک پنتامترِ شعر را بشکند! انتخاب کارتمِل اینجا روشن است؛ بهکارگیری دو سبکِ ادا، استعارهٔ صوتی/بصریِ مختصریست برای آشفتگی درونیِ شخصیت، اما هرچند وسیلهٔ تماتیک سادهایست، اجرا کردن آن به کنترلی عظیم نیاز دارد تا موفق شود.
و بعد آنتونی هاپکینز در اقتباس تلویزیونیِ نویسنده/کارگردان ریچارد آیر (از جمله آثارش «آیریس»، «یادداشتهایی دربارهٔ یک رسوایی»، «قانونِ فرزندان») برای بیبیسی میآید. وای...
اجرای او هرگز برای من به استادکاریِ رو نمیرسید، اما آنچه ناامیدکننده است این است که او انگار علاقهای به فراتر رفتن از حداقلِ ضروری در تفسیر نقش ندارد.
با این حال، حضور هاپکینز در هر اقتباس تصویری از «پادشاه لیر» به خودیِ خود غیرمنتظره است. او قبلاً این نقش را بازی کرده بود — بیش از صد اجرا در تولید 1986 دیوید هِر در تئاتر ملی؛ دورهای که بلافاصله پس از آن بیش از صد اجرا نیز در تولید 1987 پیتر هال از «آنتونی و کلئوپاترا» دنبال شد. هاپکینز مدتها نسبت به بازیگری صحنه دلسرد شده بود و موفقیتهای سینماییاش در فیلمهایی مثل «آدم فیل» دیوید لینچ (1980) و «باهی» راجر دانلدسون (1984) تنها این نارضایتی را تشدید کرد. تجربهٔ اجرای شکسپیر بیش از دویست بار در دو سال برای او ناخوشایند بود و احساس فرسودگی کرد؛ پس از پایان اجرای «آنتونی» به آمریکا رفت تا تمام وقت در سینما کار کند. او بارها گفته که چقدر آن دو سال را دوست نداشت و چقدر نسبت به شکسپیر، بهویژه لیر، بدبین شد. در ترکفایلِ خود دربارهٔ «تایتوس» (1999) اشاره میکند که از نظر او کار با شکسپیر تمام شده بود تا اینکه جولی تایمور او را قانع کرد در اقتباس فیلمیِ تولیدِ 1994 او برای Theatre for a New Audience بازی کند. او همچنین گفته که احتمالاً «تایتوس» آخرین بازی او در آثار شکسپیر خواهد بود (اجرای خودش را «ترانهٔ قو» نامیده). واضح است که نظرش عوض شد (یا آیر او را قانع کرد)، اما اینکه این بازگشت با «لیر»، از میان همهٔ نمایشنامهها، رخ دهد کاملاً غیرمنتظره است.
پس دقیقاً مشکل اجرای او چیست؟ چگونه کسی که بیش از صد بار نقش را بازی کرده میتواند نمایشی نامطلوب ارائه دهد؟ خوب، احتمالاً به همین خاطر: او نقش را بیش از صد بار بازی کرده. اجرا خسته، دلزده و تنبل است، انگار تبدیل به روتین شده و آنقدر آشنا شده که معنا از متن تبخیر شده (مثل وقتی که کلمهای را پی در پی تکرار میکنید و آن کلمه عجیب بهنظر میرسد). هاپکینز لیر را مردی سادهخشم، عادتکرده به بهدستآوردن خواستههایش، و با کمترین پذیرش احساسات بازی میکند؛ مردی که چسبندگیاش به واقعیت دارد شُل میشود. خودِ این خوانش پایهای از شخصیت اشکالی ندارد، اما مسأله این است که ما قبلاً چنین نوعِ بازیِ هاپکینز را در آثار دیگری دیدهایم، یا دستکم گونهای از آن را — از «افسانههای پاییز» ادوارد زویک (1994) تا «نیکسون» الیور استون (1995) تا «گرگنمای جو جانسون» (2010). در واقع اجرای او در لیرِ آیر تا ضرب به ضرب کپیِ اجرای او در «تایتوس» تایمور است. بینِ شخصیتها شباهتهایی هست، اما نه آنقدر که اجزاء باید دقیقاً به همان شیوه بازی شوند (برای مقایسه، اجرای برایان کاکس در دو نقش را ببینید؛ تایتوس در تولید پیشگامِ دبوراه وارنر 1987 در RSC و لیر در تولید 1990 وارنر در تئاتر ملی — سه سال فاصله و دریایی از تفاوتِ تعبیرگری آن دو اجرا را جدا میکند).
اجرای هاپکینز دو دنده دارد — نقشخوری نمایشیِ اغراقآمیز و فریادزنانِ همان نقشخوری نمایشی. بس. اگر فقدان پاتوس، احساس یا ظرافت را در اجرای او با نمونههایی مانند کاکس، پال اسکوفیلد (در فیلم پیتر بروک 1971)،یوری یروِت (در فیلم گریگوری کوزینتسف 1971)، لارنس الیویه (در فیلم تلویزیونی مایکل الیوت 1983 برای ITV) یا آنتونی شر (در تولید 2018 گرگوری دوران در RSC) مقایسه کنیم، همهٔ آنها دامنهٔ وسیعتری نشان میدهند و فهمی عمیقتر و گستردهتر از متن دارند تا اجرای تکنوتهٔ هاپکینز. نیز تمایل او به مکث در وسطِ مصرعهای شعر بسیار حواسپرتکن است و وزنِ شعری را کاملاً مختل میکند. چنین مکثهایی موجب ایجاد سکونهای مصنوعی در خطوط یامبیک پنتامتر میشود و وزنِ شعر را به ترکیبی عجیب از مقاطع وزنیِ دیگر تبدیل میکند. کارگردانِ قویتر باید این را برطرف میکرد یا از بازیگر میخواست به نثر سخن بگوید (کاری که برخی بازیگران دیگر انجام میدهند)، اما اینکه بازیگر به صورت شعر حرف بزند ولی احترامی برای وزن قائل نباشد... عجیب است.
خوشبختانه بقیهٔ بازیگران بهطور کلی قویاند. و چه گروه بازیگرانی! اما تامپسون در نقش گونریلِ بسیار بدجنس؛ جیم برودبنت در نقش گلَستِر عمیقاً همدرد؛ جان مکمیلان در نقش ادموند کمحرف؛ اندرو اسکات در نقش اِدگار عاطفی؛ جیم کارتر در نقش کِنت زمخت؛ فلورنس پیوِ جوان و چشمدرشت در نقش کوردلیا؛ کارل جانسون در نقش لافزنِ کاملاً جدی؛ کریستوفر اکلسون در نقش آسوولد بهطرز مناسب مضحک؛ آنتونی کالف در نقش آلبانی فرمانده؛ و چوکوودی ایووجی در نقش فرانسه مؤدب — همه درخشاناند. با این حال، فیلم را اجرای امیلی واتسون و توبیاس منزیس در نقش ریگان و کورنوال، که تشنهٔ خون به نظر میآیند، میدزدند. ریگانِ واتسون از خامِ جنسی میریزد و صحنهٔ کورکنندهٔ (بسیار صریح) که هر دو را آشکاراً برمیانگیزد، دقیقاً چنین تأثری دارد. دو اجرای فوقالعاده که باعث شد آرزو کنم زمان بیشتری از حضورِ مشترک آنها در نمایش میدیدم.
جهتگیریِ آیر هم تأثیرگذار است، هرچند ریتم تدوین در صحنهٔ آغازین کمی نامتوازن است و ترکیببندی نماها گاهی تصویر را مسطح میکند و آن را اندکی شبیه تئاتری فیلمبرداریشده جلوه میدهد. تصمیم او برای قرار دادن نمایش در لندنِ معاصر، با لیر بهعنوان یک شبهدیکتاتور در حال بازنشستگی، اما بسیار کارآمد است (در این روایت اِدگار اخترفیزیکدان است، ادموند در نیروی مسلح است). با این بستر، صحنهٔ مرکزِ خرید بهخصوص بهخوبی تصور و اجرا شده: لیر اکنون کاملاً دیوانه در مرکز خریدی نیمهویران در منطقهای بدآوازه، مثل یک ولگرد لباس پوشیده، با چرخ خریدی، و با یک عروسک حرف میزند. تصویری عمیقاً نگرانکننده که کاملاً سقوط او را مجسم میکند. صحنهای که در اردوگاه پناهجویان پناهجویان ترتیب داده شده نیز خوب طراحی شده است. کنایههای سیاسی کمی صریحاند—لیر به صورتِ واضحی به چهرههای پناهجویان نگاه میکند و وادار میشود دربارهٔ مسائلی بیندیشد که پیشتر هرگز در نظر نداشته—اما این هم مؤثر، بهموقع و غیرمداخلهجویانه است.
پس در مجموع، اقتباسی قوی با گروه بازیگرانِ عالی که تنها بهخاطرِ اجرای ضعیف نقش مرکزی تاحدی تنزل یافته است. متأسفانه نقش لیر آنقدر محوری، تعیینکننده و تسلطآور است که اگر کار نکند، مشکل ایجاد میشود. اجرای هاپکینز آنقدر بد نیست که کل کارهای عالی دیگر را خیلی مخدوش کند، اما آزاردهنده است چون میتوانست خیلی بهتر باشد. بد نیست اشاره کنم که اعضای گروه در هفتههای اخیر در توییتر و مصاحبهها فعال بودهاند و بارها گفتهاند چقدر خوشحال بودند که با هاپکینز کار کردهاند و چقدر فکر میکنند او در این نقش عالی است (اغلب حتی وقتی سرِ صحنه کاری نداشتند هم میرفتند فقط تماشاگر ضبط او باشند). پس آخرش چه چیزی من میدانم؟
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران