ماجرای واقعی کلی گنگ، فیلمی بیوگرافی وسترن به کارگردانی جاستین کرزل و با بازی راسل کرو، چارلی هونام، نیکلاس هولت و جرج مکای است. داستان درباره یک استرالیایی جنگلنشین به نام ند کلی و گروه قانون شکنش را در دهه 1870 میلادی روایت میکند…
ماجرای واقعی کلی گنگ، فیلمی بیوگرافی وسترن به کارگردانی جاستین کرزل و با بازی راسل کرو، چارلی هونام، نیکلاس هولت و جرج مکای است. داستان درباره یک استرالیایی جنگلنشین به نام ند کلی و گروه قانون شکنش را در دهه 1870 میلادی روایت میکند…
حالا که خیلی نوشتهام دربارهٔ «تاریخ حقیقی گروه کلی»، احساس میکنم اصلاً به عمق این فیلم جذاب، پیچیده و تکاندهنده نرسیدهام. با استفاده از داستان ند کلی و ماجراهایش، فیلم مفهوم اسطورهسازی استرالیایی را باز میکند، روایتها و شخصیتهایی را که هویت استرالیاییمان را محدود کردهاند به پرسش میگیرد و ایدهآلهای مردانگی استرالیایی را به چالش میکشد. «تاریخ حقیقی گروه کلی» یک سمفونی باشکوه از...
حالا که خیلی نوشتهام دربارهٔ «تاریخ حقیقی گروه کلی»، احساس میکنم اصلاً به عمق این فیلم جذاب، پیچیده و تکاندهنده نرسیدهام. با استفاده از داستان ند کلی و ماجراهایش، فیلم مفهوم اسطورهسازی استرالیایی را باز میکند، روایتها و شخصیتهایی را که هویت استرالیاییمان را محدود کردهاند به پرسش میگیرد و ایدهآلهای مردانگی استرالیایی را به چالش میکشد. «تاریخ حقیقی گروه کلی» یک سمفونی باشکوه از آشوب و تناقض، خشم و ترس، سردرگمی و روشنی، عشق و انتقام، همدردی و خشونت است. پس از تماشای آن مات و مبهوت شدم؛ مغزم از وسعت اثر به صدا درآمد. این باز هم یکی از آثار برجستهای است که در بافتِ اینکه ما بهعنوان یک ملت چه کسانی هستیم و برای رسیدن به اینجا چه کردهایم، کنکاش میکند — در این مورد، اسطورههایی که برای توضیح و توجیه بهترینها و بدترینهای خود ساختهایم. جاستین کورزل فیلمی قابل توجه و منحصربهفرد ساخته؛ آثاری است که هم تکاندهنده و هم تحریکآمیز است و بدون تردید از بهترینهای سال است.
آیا در اسطورهسازی حقیقت اهمیت دارد؟
«در پایانِ روز نردهها هنوز کامل نبود، ولی خانوادهام شاهدِ نیروی تازهٔ من بودند و فهمیدند که من میتوانم مردِ خانه باشم.»
و دربارهٔ آن مردان باید گفت که آنها استرالیایی بودند؛ خوب میدانستند ترسِ قانونِ بیرحم و خاطرهٔ تاریخیِ بیانصافی در خونشان ریشه دوانده بود؛ مرد ممکن بود کارمند بانک یا ناظر باشد، شاید هرگز بیدلیل زندانی نشده باشد اما در دل میدانست پوشیدن کلاه سفیدِ زندان چه حسی دارد، زدنِ شلاق برای نگاه کردن به نگهبان در چشم چه حسی دارد، حتی آدم مرفهی مثل موت هم همان هوا را تنفس کرده بود؛ بنابراین آگاهی از بیانصافی تا مغزِ استخوانِ او نفوذ کرده بود.
فیلم برگرفته از رمان پیتر کری (2000)، با فیلمنامهای از شان گرانت و کارگردانی جاستین کورزل، درست برخلاف عنوانش، فیلمی دربارهٔ دروغهاست. دقیقتر بگوییم، فیلم نقش محوری دروغها در ساخت اسطورههای فرهنگی را نشان میدهد: هر اسطورهای داستانی ساختگی است، تفسیر و بازخوانیِ شخصی از رویدادهای واقعی که گاهی برای بزرگنمایی شهرتِ کسی و گاهی برای کوچکنمایی او شکل میگیرد. همچون رمانِ کری، «تاریخ حقیقی» هم یک اثر داستانی تاریخی است که شخصیتها و رخدادهایی را میآفریند و آنها را در کنار حقایق شناختهشده دربارهٔ ند کلی میگذراند. این بهترین تصویر سینمایی از گروه کلی است: سنگین، خشن، خاکستری، از نظر جنسی مبهم و از نظر روانی فرساینده، با بازیهای فوقالعاده و فیلمبرداریهایی تحسینبرانگیز. فیلم کلی را بهعنوان نمادی مهم در هویت فرهنگی استرالیا میپذیرد و میانِ محکومکردنِ او بهعنوان قاتفی جامعهستیز و ستایشِ او بهعنوان مبارزی متعصب، موقفی میانه دارد. این فیلم خود را خیلی جدی میگیرد؛ بنابراین کسانی که به دنبال سرگرمی ساده و سبکِ نسخهٔ متوسطِ «ند کلی» گرِگور جوردن (2003) هستند، احتمالاً از آن متنفر خواهند شد؛ اما اگر حالتی پیچیده، چالشبرانگیز و اسرارآمیز میخواهید، «تاریخ حقیقی» قطعاً انتخابِ شایستهای است.
فیلم در سه بخش («پسر»، «مرد» و «ناظر») تقسیم شده و در تمام مدت راوی آن ند کلی است که برای دخترش مشغول نوشتنِ خاطرهنامه است تا او مردِ پشتِ اسطوره را بشناسد. در 1867، ند 12 ساله (ارلاندو شوِردت در نقش نوجوانی خارقالعاده) با مادرش الن (اسی دیویس بسیار خشمگین)، پدر دائماً مستش جان «رد» کلی، و دو خواهر و برادر کوچکترش زندگی میکند. زندگی سخت است و وضع با سروان اونیل (چالی هانم با لهجهای ناموفق) بدتر میشود که رد به او اجازه میدهد با الن رابطه داشته باشد. الن محافظتی سرسخت نسبت به فرزندان دارد و از رد متنفر است؛ ند هم به او بسیار نزدیک است (در پردهٔ اول نوعی زمینهٔ ادیپال حس میشود). وقتی رد در زندان میمیرد، ند مسئولیت مرد خانه را بر عهده میگیرد، اما الن او را برای همراهی با هری پاور (راسل کروی فالْستافی) میفرستد، راهزنِ مشهور بوشرَنجر. وقتی ند میفهمد الن او را به پاور فروخته، فرار میکند. سالها بعد ند (جورج مککی بسیار ملموس) بازمیگردد و تلاش میکند با مشتزنیِ بدون دستکش روزی حلال به دست آورد. پس از آشنایی با افسر پرزرقوبرق الکساندر فیتزپاتریک (نیکلاس هولت)، ند وارد رابطهای با مری هِرن (توماسین مککنزی برجسته) میشود. دوستیِ ند و فیتزپاتریک وقتی بهخاطر توجهِ فیتزپاتریک به خواهرِ ند، کیت، فرو میپاشد، به فرارِ ند و تشکیلِ گروه کلی میانِ دوستان نزدیک و احتمالاً معشوقش جو بیرن، برادرش دن و دوست دن، استیو هارت، منجر میشود. ند با جذبِ جوانانی که از استعمارِ بریتانیا خستهاند، گروه کلی را تشکیل میدهد و با رشد شهرتشان، نیروهای دولتی تصمیم میگیرند به هر قیمت آنها را شکار کنند.
بخش زیادی از جزئیات در «تاریخ حقیقی» ساختگی است، همانطور که در رمانِ کری هم بود. برای مثال، مری شخصیتی خیالی است و تا آنجا که میدانیم کلی فرزندی نداشته است. فیتزپاتریکِ فیلم نیز با شخصیت تاریخی تفاوت دارد؛ شهرت او در پژوهشهای اخیر تا حدی تجدید نظر شده و او رابطهای با کیت نداشته است. تصویرِ الن هم در فیلم ساختگی است — در فیلم او ستونِ پرغروری از جامعه است، در حالی که در واقعیت مردم نسبت به او خصومت داشتند و او را طرد میکردند. یکی دیگر از ابداعات فیلم، گرایش گروه کلی به خودخواندنِ «پسرانِ الک» است؛ این اشاره به یک جامعهٔ مخفیِ خیالی ایرلندی دارد که علیه اشغال انگلستان فعالیت میکرد. وقتی ند میفهمد از نوادگانِ یکی از بنیانگذارانِ آن است، غرورِ ملیگرایانهاش شعلهور میشود و گروه آن را شعارِ جنگیشان میپذیرند.
شاید بحثبرانگیزترین عنصر ساختگی، مسئلهٔ گرایشِ جنسیِ کلی باشد. تا جایی که میدانم هیچ پیشنهادِ علمی مبنی بر غیرِمستقیمِبودنِ گرایشِ او فراتر از دگرجنسگرایی مطرح نشده، اما هم در کتاب و هم در فیلم، او با نوعی اشاره به بایسکشوالی نشان داده میشود. صحنهٔ نخستِ آشنایی با جو که کشمکشی بازیگوشانه برای گرفتنِ کتاب است و با افتادنِ کلی رویِ جو و نزدیکبودنِ چهرهها به هم پایان مییابد، یا صحنهای در پیرایۀ عمومی که فیتزپاتریک برهنه و کلی تنها در زیرپوش است و گفتوگویی بسیار رک و با شیمیِ همجنسگرایانهٔ قابللمس دارند، همه این نکات را تقویت میکنند. حتی اشارهای هم به احتمالِ علاقهٔ فیتزپاتریک به بدرفتاری با حیوانات شده است. مهم نیست این زیرمتنها چقدر واقعیاند؛ آنچه آنها در متنِ فیلم انجام میدهند، به چالش کشیدنِ مردانگیِ خشن و صِرفِ اسطورهٔ کلی است.
مسئلهٔ دروغ، اسطورهسازی و ساختگیبودن از همان ابتدا مطرح میشود، با نوشتۀ افتتاحیه که میگوید «هیچکدام از آنچه میبینید درست نیست». سپس یکی از نخستین جملات دیالوگ، هشداری از کلی به دخترش است دربارهٔ کسانی که «داستان را با واقعیت اشتباه میگیرند»، و میگوید تنها روایتی که او میتواند به آن اعتماد کند روایتِ خودِ اوست، چون «هر مرد باید نویسندهٔ تاریخِ خود باشد». البته کلی در نظر نمیگیرد که روایتِ دستاول هم به همان اندازه در معرض مبالغه و اغراق و حتی دروغگویی است. و طنز ماجرا اینجاست که در واقعیت کلی هرگز چنین دستنوشتهای برای دختری ننوشته چون اساساً دختری نداشته — بنابراین فیلم با نامِ «تاریخ حقیقی» و سپس اعلامِ آنکه هیچکدامش حقیقت نیست، لایههای بیشتری بر تضادِ خودش میافزاید.
فیلم به خوبی میداند چگونه افسانهها در جوامع، بهویژه جوامعِ تحتِ ستم، پراکنده میشوند و چگونه این افسانهها به مرور به جایگاهِ نمادین میرسند؛ در این فرایند حقیقت به ندرت اولویت دارد. یکی از نکاتِ رمانِ کری — و چیزی که به روشنی در فیلم بازتولید شده — انعطافپذیریِ تاریخ است: تاریخ چیزی ثابت و یگانه نیست، بلکه با هر عملِ تفسیر تغییر میکند. برای مثال، روایتِ رسمی میگوید آخرین کلماتِ کلی «چنین است زندگی» بوده، اما مورخان به درستی درستیِ این ادعا را زیر سؤال بردهاند. در رمان و فیلمِ کری/کورزل، کلی هیچچیزی نمیگوید و تا پایان در سکوتی استوار میماند. در این معنا، کری و کورزل رکوردِ رسمی را رد میکنند و نسخهای متفاوت را برمیگزینند که نشاندهندهٔ طبیعتِ سیالِ تاریخ است. موضوعِ اصلی فیلم همین است: نماد شدنِ کلی و رشدِ اهمیتِ او به طریقی نسبتاً جدا از واقعیات.
فیلم بین دو دیدگاهِ متضاد دربارهٔ کلی قرار دارد — یا قهرمانی برای مردم معمولی یا قاتفی بیمارگونه. کورزل با اینکه به ریشههای خشونتِ کلی از جمله کودکی بد و سنواتِ سرکوبِ بریتانیایی میپردازد، از به تصویر کشیدنِ یکی از شرمآورترین حوادثِ داستانِ کلی فروگذار نمیکند: قتلِ سه پلیسِ بیسلاح در استرینگیبَرک کریک در 1878، دو نفر از آنها با خونسردی پس از تسلیمشدن. این حادثه با تمام زشتی و فسادش نمایش داده میشود و یکی از قویترین سکانسهای فیلم است: وحشیانه، خونآلود، بربرانه و بیپروا. ند کلیِ فیلم یک درنده است — نه رابینهودِ افسانهای، نه ضدِ نظامِ خشنِ فیلمِ دیگران، و نه شارمِ نقشهای دیگر — او فردی خشونتطلب و خونریز است که گاهی بهنظر میرسد از کشتن لذت میبرد. در این جنبه، او یادآورِ تصاویری از شخصیتهایی چون دن «مَد داگ» مورگان در سینمای اولیه است.
از نظر ظاهری نیز نکات زیادی برای ستایش هست. طراحیِ لباسِ آلیس بابیدج آگاهانه گاهبهگاه نامتعارف است اما این انتخاب با موضوعِ تغییرپذیریِ تاریخ همخوانی دارد و هیچ لباسی در فیلم بهنظر نامتناسب با فضایی که کورزل میخواهد نمیرسد. بابیدج همچنین در خلق زرهٔ معروفِ ضدگلولهٔ گروهِ کلی معجزه کرده است. طراحی صحنهٔ کارن مورفی هم بسیار خوب است و زشتیِ محیطی که کلی در آن بزرگ شد را بهخوبی ثبت میکند و بعد آن را با محیط افراطیِ آشنا برای فیتزپاتریک مقابله میدهد.
اما برگ برندهٔ فیلم فیلمبرداری خیرهکنندهٔ آری وِگنر است؛ کاری از بهترینهایی که در سالهای اخیر دیدهام. از شاتِ افتتاحیه — نمایِ پرندهای که رو به پایینِ جنگلی پوشیده از برف و درختانِ خشک — تا سکانس اوجِ درگیری در گلِنروان، وِگنر لحظاتِ بدیعی خلق میکند. سه نمونه که برایم برجسته بودند: حاملانِ مشعلِ پلیس که در سیاهی مطلق بهطرزی تصویری درخشنده ظاهر میشوند؛ نمای نقطهنظر از داخل کلاهخودِ کلی که با روزنهای کوچک همهچیز را آشفته، گیجکننده و خفقانآور نشان میدهد و تماشاگر را برای لحظهای در پوستِ او قرار میدهد؛ و تصویرِ ساده اما زیبا از کابینی که در شبِ سیاه شعلهور میشود. کارِ وِگنر قابلتحسین است — اگر از فیلمبرداریِ تأثیرگرا لذت میبرید، دیدنِ این سکانس واجب است. ارزشِ اسکار را دارد؛ گرچه احتمالِ گرفتنِ جایزه شاید اندک باشد.
نقدهای کوچک هم هست: لهجۀ هانم در برخی صحنهها واقعاً ضعیف است، اما او تنها در پردهٔ اول حضور دارد؛ فیلم در جاهایی کند میشود و شاید میتوانست 10–15 دقیقه کوتاهتر باشد. همچنین کسانی که انتظارِ اثری سبکتر و سرگرمکنندهتر شبیهِ فیلمِ 2003 دارند، از این فیلم ناامید خواهند شد — اما فیلم قصدِ همراستا شدن با آن آثار را ندارد.
زیباییِ سرد، فشارِ روانی و پیچیدگیِ مفهومی: این فیلم بازگشتی قدرتمند برای کورزل پس از شکستِ «Assassin’s Creed» است. با اذعان به دشواری — شاید محالبودن — دستیابی به واقعیتی برای نمادِ شناختهشدهای مثل ند کلی، فیلم نشان میدهد که در فرایند شکلگیریِ چنین اسطورههایی، حقیقت خیلی زود کنار گذاشته میشود. در عین حال فیلم مطرح میکند که این الزاماً بد نیست — اگر حتی تاریخ هم میتواند بازتفسیر شود، چرا اسطورهها نتوانند؟ وقتی پای ساختِ اسطورهٔ ملی در میان است، آیا حقیقت تا این اندازه اهمیت دارد؟
نقد دیگر، نگاهِ شخصیتر و مخاطبمحور:
نوشتنِ این نقد کارِ سختی بود؛ من پیشتر با زندگیِ ند کلی آشنا نبودم و احتمالاً این داستان خارجِ استرالیا برای بسیاری ناآشناست. همیشه عجیب است که فیلمی با این بازیگران برجسته تبلیغاتِ کافی دریافت نمیکند. جورج مککی روزبهروز نقشهای مهمتری میگیرد و در این فیلم بیتردید برجستهترین اجرا را دارد — بازیای واقعاً قابلتوجه از بازیگری که هر بار بیشتر متأثرم میکند.
راسل کرو زمانِ کمی در صفحه دارد، اما هرچه هست تمامِ توانش را میگذارد. چارلی هانم همچنان درخشان است، نیکلاس هولت بار دیگر نشان میدهد که سزاوار فرصتهای بیشتری است، و اسی دیویس در نقشِ مادرِ ند عالی است. با این حال توماسین مککنزی بیش از همه شگفتیساز است؛ او در «جوجو رابیت» کمدیِ درخشانی نشان داد اما اینجا دامنهٔ دراماتیکِ کاملاً متفاوتی ارائه میدهد. بهطور کلی، بازیگران از بهترین مواردی هستند که فیلم ارائه میدهد.
کورزل برای بازسازیِ دقیقِ فضای آن دوره خساست به خرج نمیدهد و بازیگران را مدام در صحنههایی ناراحتکننده قرار میدهد. فیلمبرداری آری وگنر زیباست و موسیقی جِد کورزل هم خوب عمل میکند. با این حال من نتوانستم با داستان یا شخصیتها ارتباط عاطفی برقرار کنم. این فیلم سخت برای نقد بود چون پس از تماشا نمیدانستم دقیقاً چه حسی نسبت به آن دارم؛ یک روز صبر کردم تا مطمئن شوم نقد من منصفانه خواهد بود.
برای بیش از یک ساعت فیلم برایم بیهدف جلوه کرد. ند از کودک به مرد تبدیل میشود، کودکیاش با جزئیاتِ زیاد نشان داده میشود (نقش نوجوانِ ند هم عالی است)، و هر آنچه بر او یا خانوادهاش گذشته صریحاً روی پرده آمده، اما برای من کافی نبود تا توجهام را حفظ کند. سی تا چهل دقیقهٔ آخر بهتر و پایان تأثیرگذار و شوکهکننده است، اما همهچیز از پیوند عاطفی لازم تهی است؛ بیشتر از آدمها به کشته شدنِ یک حیوان حساس شدم. فیلم تصویری تکاندهنده با کشتارِ بیحد و گریز، خون و سطوحی از برهنگی است — اگر نسبت به این موارد حساسید، هشدار داده میشود. این اثر یک «آرامجوش» است که زندگیِ ند موتورِ روایت است، اما برای من جذابیتِ لازم را نداشت؛ شاید دانستنِ داستانِ واقعی پیش از تماشا کمک کند، مطمئن نیستم.
در مجموع، «تاریخ حقیقیِ گروه کلی» از نظرِ فنی شگفتانگیز است و ترکیبی از بازیگران عالی را در خود دارد. جورج مککی بازیگرِ فوقالعادهای است و توماسین مککنزی سورپرایز بزرگِ فیلم است. فیلمبرداری زیبا، موسیقی خوب، طراحی صحنهٔ برجسته و تصاویرِ بصریِ تکاندهنده فضایی واقعگرا و درگیرکننده فراهم میآورند، اما همهٔ اینها نتوانستند مشکلاتِ روایتگری فیلم را جبران کنند. کندیِ ریتم و فقدانِ پیوندِ عاطفی با شخصیتها باعث شد من نتوانم در قصه سرمایهگذاری کنم. کموبیش تبلیغاتِ بینالمللیِ ضعیف هم نشان میدهد که شاید فیلم مناسبِ بینندگانِ بیاطلاع از این گروهِ واقعی نباشد. آن را بیشتر به خاطرِ ویژگیهای فنیاش پیشنهاد میکنم، اما خودم احتمالاً دیگر تماشایش نخواهم کرد.
امتیاز: C
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران