فیلمی کمرمق ولی تأثیرگذار دربارهٔ واقعیتِ عشق، ازدواج، ناامنی و اینکه همیشه «علفِ آن طرف حصار» سبزتر بهنظر میرسد.
این فیلم را سارا پولی نوشته و کارگردانی کرده و قصهٔ مارگوت را تعریف میکند؛ زنی که ظاهراً در یک ازدواج خوشبخت زندگی میکند اما وقتی با هنرمند/رانندهٔ ریکشا و خوشپوشی که روبروی خانهشان است آشنا میشود، چشمش شروع به سرک کشیدن میکند. ملاقات اولیهٔ مارگوت و...
فیلمی کمرمق ولی تأثیرگذار دربارهٔ واقعیتِ عشق، ازدواج، ناامنی و اینکه همیشه «علفِ آن طرف حصار» سبزتر بهنظر میرسد.
این فیلم را سارا پولی نوشته و کارگردانی کرده و قصهٔ مارگوت را تعریف میکند؛ زنی که ظاهراً در یک ازدواج خوشبخت زندگی میکند اما وقتی با هنرمند/رانندهٔ ریکشا و خوشپوشی که روبروی خانهشان است آشنا میشود، چشمش شروع به سرک کشیدن میکند. ملاقات اولیهٔ مارگوت و دنیل روی یک هواپیما و با استفادهٔ او از ترفندهایی برای سوارشدن در صف اول انجام میشود؛ آن دو زود با هم گرم میگیرند و پس از فرود با همان تاکسی تا خانه هممسیر میشوند — معلوم میشود تقریباً همسایهٔ دیواربهدیوار هم هستند.
میشل ویلیامز در نقش مارگوت فوقالعاده است؛ ترکیبی جذاب از اعتمادبهنفسِ خاموش، ناامنی، و رؤیابینِ ناکام که نمیداند از زندگیاش چه میخواهد. لو، همسر او، با بازیِ سث روگن، اجرای نسبتاً کم/دراماتیکی دارد؛ هرچند شخصیت او گاهی کمعمق و دوبعدی بهنظر میرسد. لو مردی است که در مقابل نیازمندیهای عاطفیِ مارگوت ناتوان نشان میدهد و بیشتر روی کارهای روزمره متمرکز میماند؛ این ناتوانیِ او در برقراری ارتباط یا تسلیدادن به مارگوت در بخشی از فیلم حسواقعی بودن را کم میکند، چون بعید است چنین مشکلی ناگهان پس از پنج سال زندگی مشترک پدید آمده باشد.
دنیل با بازی لوک کیربی نوعی نسخهٔ مردانهٔ آن آرکتایپِ رومانتیکِ سرزنده است: از خود مطمئن، جذاب، با شیدایی و اصالت هنری. او در اکثر زمانها نقشِ یک شخصیت رؤیایی و غیرواقعگرایانه را ایفا میکند که بیشتر حکم مشغولکنندهای برای مارگوت دارد تا اینکه واقعاً نشاندهندهٔ زندگی روزمره باشد — مثلاً اینکه چطور از راه کشیدنِ ریکشا کرایهٔ خانهاش را تأمین میکند، سؤالبرانگیز است.
فیلم بهطور کلی روی مارگوت متمرکز است و او واقعاً شخصیتی ملموس و سهبعدی دارد: گاهی آزاردهنده، با نیتهای خوب، مستعدِ خجالتزدگی و در کل ناتوان از کنار آمدن با زندگیای که هدفی مشخص ندارد. رابطهٔ او و لو در جزئیات روزمره واقعی بهنظر میرسد؛ آنها بازیها و راههای بانمکی برای اذیتکردن هم دارند. از سوی دیگر، ناتوانیِ فیلم در توضیحِ کاملِ یک نقصِ رابطهٔ زناشویی تاحدی آزاردهنده است، اما در کل این فیلم یک مطالعهٔ شخصیتمحور دربارهٔ آدمهایی است که دنبال خوشبختیاند — حتی وقتی فکر میکنند همین حالا آن را دارند — و شاید نشان میدهد خوشبختی هرگز کاملاً دستیافتنی نیست.
یکی از ستارههای دیگر فیلم خودِ شهر تورنتو است؛ پولی شهر را پرجنبوجوش، رنگارنگ و جذاب بهتصویر میکشد، طوری که دوست دارید خودتان هم آن را ببینید.
سارا سیلورمن در نقش خواهرزن الکلی («جری») با حضور محدود اما مؤثر ظاهر میشود. روگن هم با اینکه نقشِ او نسبت به دو نقش اصلی کمرنگتر است، اجرای قابلتأملی از مردی ارائه میدهد که میفهمد رویاهایش هم در حال تغییراند — ولی نه لزوماً به ارادهٔ او. فیلم در پایان کمی افت میکند؛ شدت اجرای بازیگران را دشوار است که پیوسته حفظ شود و بخشهایی از فیلم به سمت نمودهای فیزیکی میرود. فیلم شامل صحنههای برهنگی کامل فراوان است، اما تقریباً هیچگاه دنیل در این صحنهها حضور برهنه ندارد.
این فیلم برای همه مناسب نیست؛ کمبودها و موضوعاتی دارد که ممکن است برخی را آشفته کند، اما جایی که از نظر فکری کمی ضعیف است، از نظر عاطفی و هنری جبران میکند. تصویربرداری زیبا و فیلمنامهٔ خوبِ آن باعث میشود اگر از درامهای رمانتیک خوشتان میآید، ارزش دیدن داشته باشد.
امتیاز: 7/10
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران