نامزد 1 جایزهٔ اسکار؛ 39 جایزه و در مجموع 77 نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان3859
در عصری که چالشهای روزمره زندگی میتوانند عقل آدم را بهسختی بیازمایند، تحت فشار قرار گرفتن وقتی مسایل روی هم انباشته میشوند کاملاً ممکن است. «لیندا» (رز بیرن) رواندرمانی است که در کمک صادقانه و حساس به بیماران مشکلدارش ناتوان است — اما این فقط آغاز دشواریهای اوست. او باید از کودکی بیمار (دلینی کوئین) مراقبت کند؛ کودکی پرنق و اغلب قدرنشناس و مراقبانی سمج...
در عصری که چالشهای روزمره زندگی میتوانند عقل آدم را بهسختی بیازمایند، تحت فشار قرار گرفتن وقتی مسایل روی هم انباشته میشوند کاملاً ممکن است. «لیندا» (رز بیرن) رواندرمانی است که در کمک صادقانه و حساس به بیماران مشکلدارش ناتوان است — اما این فقط آغاز دشواریهای اوست. او باید از کودکی بیمار (دلینی کوئین) مراقبت کند؛ کودکی پرنق و اغلب قدرنشناس و مراقبانی سمج و پرادعا که خواستههای زیادی دارند. بدتر از همه، ترکیدگی لولهای در سقف آپارتمان باعث شده مادر و کودک به هتلی نقل مکان کنند که اقامتشان بهخاطر بیاعتنایی صاحبخانه به تعمیرات طولانی شده است. در تمام این مصائب، لیندا تنهاست؛ چرا که همسر بیاحساسش (کریستیان اسلیتر) اغلب برای کار دور است. این مجموعه مشکلات او را وادار میکند خودش هم نزد یک همکار مشاور (کانن اوبراین) برود، کسی که بیاعتنایی پیوستهاش نه تنها کمکی نمیکند بلکه بهنوعی بر تنشهای زندگی او میافزاید. به تدریج فشارهای جداگانه هر یک از این حوادث روی هم انباشته شده و تابآوری را تقریباً غیرممکن میسازد. با گذشت زمان، لیندا احساس میکند خودش را از دست میدهد و به جنون شخصی نزول میکند. مری برانشتاین (بازیگر، نویسنده و کارگردان) این وضعیت را در فیلمی تیره و تند و تیز بررسی میکند که واکنش زنِ روی لبه را در آستانه انفجار نشان میدهد. فیلم صراحتاً حسی خام، تیز و واقعگرایانه دارد که گاهی تماشای آن را به تجربهای ناراحتکننده تبدیل میکند. موج بیپایان چالشها برای گذران یک روز عادی، پیدرپی و با سرعت نفسگیر به رخ شخصیت اصلی (و تماشاگران) تحمیل میشود. بهنظر میرسد هرچقدر هم لیندا تلاش کند مشکلاتش را حل کند، کافی نیست و اغلب در معرض انتقادهای کوچک و ناروا قرار میگیرد که بهنوبه خود متهمسازیها و شرمساریهای ناعادلانهای را برمیانگیزند. این ویژگیها با استفاده مکرر فیلم از نوعی کمدی سیاه تشدید میشود؛ خندههایی که درباره رخدادها یا موضوعاتی است که شاید بسیاری از ما با خندهزدن به آنها احساس گناه کنیم. نقطه قوت واقعی فیلم اجرای فوقالعاده رز بیرن است؛ بیشک بهترین کار دوران بازیگری او و قابل توجه برای توجه جوایز، که پشتیبانی محکمی از سوی دلینی کوئین، کانن اوبراین و دیگر بازیگران دریافت میکند. البته «اگر پا داشتم میزدمت» برای همه مناسب نیست و حتی سینمادوستان پر و پا قرص هم ممکن است گاهی صبر، تحمل و حساسیتشان بهچالش کشیده شود. با این حال این فیلم از آن آثاری است که بیپروا بسیاری از نارساییهای جامعه معاصر را عیان میکند و اگر خواهان بهبودی در دنیایی باشیم که کمبود همدلی، فهم و حمایت رواج یافته است، دیدن چنین آثاری واجب و مفید است. جای تعجب نیست که بسیاری در چنین شرایطی دلتان بخواهد واکنشی از سر خشم نشان دهند — شاید وقتش باشد که خودمان کمی قویتر شویم.
رز بیرن در این فیلم اجرای درخشانی ارائه میدهد، اما به نظرم طرح کلی داستان گاه بیش از حد شبیه فیلمی ترسناک ساختگی میماند. او نقش «لیندا» را دارد؛ رواندرمانی که شوهرش برای قایقرانی رفته و دختر بینامش نوعی بیماری نامشخص دارد که فشار زیادی بر مادر وارد میکند. سپس برای افزایش بدبختیها، نشت آب سقف آپارتمان را سوراخسوراخ کرده و آنها را وادار میکند به یک موتل ساده پناه ببرند. با صدای مداوم دستگاه تغذیه کودک که حتی در رؤیاهایش همراه اوست، لیندا بهسمت فروپاشی عصبیِ ناشی از کمخوابی و الکل میرود که حتی روانپزشک خودش (کانن اوبراین) هم قادر به کمک به او نیست. او بهتدریج مسیر واقعیت را گم میکند، و ما هم همینطور. دقیقاً چه بر سر این زن و فرزند بیچهرهاش آمده؟ گاهی نوشتهها بسیار تند و بهجا هستند و بیرن واقعاً میتواند جنون رو به رشد شخصیتش را با تأثیری قوی منتقل کند، اما قطعات زیادی از پازل مفقودند و برای ما اجازه نمیدهند ارزیابی معناداری داشته باشیم یا فراتر از مِشمئز شدن نسبت به مصیبت او کاری انجام دهیم. تا انتها کمی از ماجرا روشن میشود، اما تا آن زمان من خیلی گم و عملاً بیعلاقه شده بودم در این گرداب ناامیدی. فیلم پیامی قدرتمند درباره اهمیت گوش دادن و خطرات و ناامیدیهای ناشی از نشنیدن منتقل میکند، اما بسیاری از شخصیتهای فرعی یا غایباند، یا پرداخت کافی ندارند، یا بهصورت سادهلوحانه و صرفاً بهعنوان بهانههایی برای نشان دادن کسی که ظاهراً از سوی کسانی که باید مراقبش باشند رها شده به تصویر کشیده شدهاند. در نهایت برای من مشکلِ باورپذیری بود که در اوجگیریاش تا پایان به نتیجهای رسید که با شناخت بیشتر از لیندا کمی پیشبینیپذیر میشد. ارزش دیدن دارد، اما عمدتاً برای تماشای رز بیرن در بهترین فرمش.
با عرض پوزش از آلمودووار، عنوانِ جایگزینِ این فیلم میتوانست «زنی در آستانه فروپاشی عصبی» باشد. اثر اولِ مری برانشتاین دیوانگی مطلقِ بزرگ کردن یک کودک در زمان و مکانِ کنونی را با دقتی محسوس ثبت میکند؛ تماشای آن کمتر شبیه سینماست و بیشتر شبیه زنده ماندنِ حمله پانیکِ کسی دیگر در زمان واقعی است. رز بیرن نقش لیندا را بازی میکند؛ رواندرمانی که زندگیاش از هر سو در حال فروپاشی است: کودکی با بیماری مرموز که به لوله تغذیه نیاز دارد، شوهری غایب، یک پرونده ناپدید شدن، و جلسات درمانیِ روزافزونِ خصمانه با همکارش که کانن اوبراین نقش او را دارد. بیرن در این نقش چنان تکاندهنده عمل میکند که تشخیص اینکه بازیاش است یا واقعاً در آن وضعیت گیر افتاده است دشوار میشود. هر عصب پارهشده، هر لحظه هیستریِ کمابیش کنترلشده و هر تلاش برای نگه داشتنِ خویشتن در حالی که همهچیز در حال فروپاشی است، کاملاً و ناراحتکننده واقعی به نظر میرسد. این نوع بازی بیپروایانه است؛ اجرایی که باعث میشود بپرسید رفتن به چنین فضاهایی چه هزینهای دارد. موسیقی و طراحی صوتی فیلم، کارِ فیلیپه مسدر و با ریمیکسِ روی گارسیا، نقش همبازی واقعیِ فیلم را بازی میکنند. این کار واقعاً منحصربهفرد و بدیع است؛ برانشتاین و تیم صدا از صوت نه تنها برای تأکید بر وضعیت ذهنی لیندا، بلکه برای بازتولید آن استفاده میکنند. چشمانداز صوتیِ فیلم سرکوبگر، مزاحم و بیوقفه است، بهطرزی که نیازهایِ والدگری، سیستم پزشکی، تعهدات حرفهای و صدای درونیای که همزمان به شما میگوید در همه چیز شکست خوردهای را بازتاب میدهد. این فیلمسازیِ خفهکننده و درخشان است. در کنار این، داستانی کنایهآمیز درباره درمانگران هست که خود قادر به مدیریت فرزندان و زندگیشان نیستند؛ تناقضی که شخصی عمر حرفهایاش را به هدایت بحران دیگران اختصاص میدهد در حالی که خودش در غرقابِ بحران است. لیندا دانشی را منتقل میکند که نمیتواند بهکار بندد، مرزی را حفظ میکند که نمیتواند نگه دارد و شایستگیای را اجرا میکند در حالی که از هم میپاشد. بینشِ تیز این فیلم درباره حرفههای کمککننده و شکاف بین دانستنِ عقلانی و توانِ عمل زمانی که جهان خودمان در آتش است، قابل توجه است. برانشتاین اینجا خود را بهعنوان کارگردانی برای تماشای آینده تثبیت میکند؛ او از نرم کردن لبهها یا ارائه تسکین آسان یا پایانی مطمئن خودداری میکند. این در معنای حقیقیِ کلمه سینمای وحشت است؛ نه با پریدن ناگهانی یا تهدیدات فراطبیعی، بلکه با ترس واقعی از فروپاشی عقل در حالی که همچنان از شما انتظار میرود کارکردن، والد بودن و حضور داشتن را ادامه دهید. فیلمی است که بعضی بینندگان را از بچهدار شدن بیشتر دلسرد میکند و والدین را به شکلهایی هم تایید میکند و هم بیثبات میسازد. «اگر پا داشتم میزدمت» واقعاً تماشایِ دشواری است؛ یک شاهکارِ وحشتِ روانشناختی که مادری را بهعنوان کارِی تقریباً ناممکن نشان میدهد، با شجاعت اجرا شده توسط بیرن و کارگردانی بیپروای برانشتاین. 10 از 10.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران