در سال 1989، یک دختر دبیرستانی نامحبوب به نام لیزا به طور تصادفی یک جسد را در طی یک طوفان رعد و برق مییابد و با استفاده از تخت برنزه شکسته در گاراژ خود، شروع به بازسازی او به مرد رویاهای خود می کند.
در سال 1989، یک دختر دبیرستانی نامحبوب به نام لیزا به طور تصادفی یک جسد را در طی یک طوفان رعد و برق مییابد و با استفاده از تخت برنزه شکسته در گاراژ خود، شروع به بازسازی او به مرد رویاهای خود می کند.
«لیزا فرانکنشتاین» ناامیدی اول سال من است. بازیگران جوان با دل و جان نقشهای اغراقآمیز و کمپی را پذیرفتهاند و احساسات و بیانهای تعمدیشان فضایی سبک و سرگرمکننده با مقادیر وعدهدادهشدهای از خون و شومی را رقم میزند. متأسفانه فیلمنامه همان وفاداری به ابسورد را ندارد و در نتیجه در سرتاسر روایت ناهماهنگیهای لحن و مضمون دیده میشود؛ داستان آنطور که انتظار میرفت پر قوه...
«لیزا فرانکنشتاین» ناامیدی اول سال من است. بازیگران جوان با دل و جان نقشهای اغراقآمیز و کمپی را پذیرفتهاند و احساسات و بیانهای تعمدیشان فضایی سبک و سرگرمکننده با مقادیر وعدهدادهشدهای از خون و شومی را رقم میزند. متأسفانه فیلمنامه همان وفاداری به ابسورد را ندارد و در نتیجه در سرتاسر روایت ناهماهنگیهای لحن و مضمون دیده میشود؛ داستان آنطور که انتظار میرفت پر قوه نیست و بیتفاوتی و ابهام درباره هدف و پیام فیلم طعمی تلخوشیرین به جا میگذارد.
امتیاز: C
فیلمی کمدی-ترسناک (نه برعکس) به کارگردانی زلدا ویلیامز و نویسندگی دیابلو کادی که ماجرای نوجوانی سوگوار را روایت میکند؛ دختری که مادرش به قتل رسیده و حالا با نامادری آزاردهنده و نامادریای دوستداشتنی زندگی میکند. کاترین نیوتون در نقش لیزا انتخابی بینقص است. لیزا که به خاطر گذشته و رفتارهایش در مدرسه بدل به ققنوسی سیاه شده، وقت زیادی را در قبرستانی قدیمی میگذراند (انیمیشن تیتراژ را با دقت ببینید) و روی سنگقبر نوجوانی دیگر که در ۱۸۳۷ با نور سبز فوت شده، مینشیند. فیلم فضایی مشابه کمدیهای رمانتیک نوجوانانه دههٔ ۸۰ دارد (داستان در ۱۹۸۹ میگذرد)، تا نقطهای پیشبینیشدنی سبک و لطیف باقی میماند—قطعاً آنقدر شیرین نیست که بعضیها فکر میکنند—و پایانی غیرمنتظره دارد. برای خندیدن در شبهای آخر هفته ارزش دیدن دارد. امتیاز: 6.6 از 10 (B برای جنبهٔ سرگرمی).
«لیزا» نوجوانی منزوی است که در یکی از آن خانوادههای دوم زندگی میکند: پدر ضعیف او با «جانت» خودپسند و زنندهای ازدواج کرده و او دختر مهربانی به نام تافی دارد. در مدرسه، لیزا دلبستهی مایکلِ موفرفری شده و او هم کمی علاقه نشان میدهد. ناگهان صاعقهای همهچیز را تغییر میدهد؛ ساکنِ مدتها درگذشتهٔ مقبرهای که لیزا همیشه کنار آن مینشست (بازیگر: کول اسپرَوز) بهصورت الکترونیکی احیا میشود و راهش را به خانه و کمد او پیدا میکند—مثلِ «ET»، لیزا موجود مخفی خود را در کمد دارد. مشکل این است که از دوست جدیدش بخشهایی ناقصاند—گوش، زبان، دست و...—و ماجراهایی شکل میگیرد که علم و کمدی و مقداری انتقام را ترکیب میکند تا تلاش کنند او را به شکوه پیانونوازیِ سابقش بازگردانند. اگر فیلم یک رویهٔ مشخص را برای مخاطب انتخاب کرده بود، میتوانست بسیار سرگرمکنندهتر باشد. فیلم میخواهد گسترهٔ وسیعی از مخاطبان را جذب کند و برای همین از تاریکی و ماهیت بزرگسالانهٔ طنز چشمپوشی کرده است. بسیاری از موقعیتها—بهویژه پایان نسبتاً بیرحمانه و تکاندهنده—میتوانست بهتر کار کند اگر زلدا ویلیامز فیلم را بیشتر به سمت مخاطبانی میبرد که طنز تیره را میپسندند، بهجای اینکه آن را رقیق کرده و شبیه کمدیهای برادرانه کند. فیلم بهتر از انتظاری است که داشتم و نیوتون هرچه جلو میرود خوب عمل میکند؛ افسوس که فیلم واقعاً نمیدانست به کجا برود یا مخاطبش کیست.
نکاتی از خوبی در فیلم دیده میشود، اما آنقدر کوتاهاند که ضعفهای فیلم را پنهان نمیکنند. بهنظرم «لیزا فرانکنشتاین» ناامیدکننده است. تا حدودی میتوانم هدف سازندگان را درک کنم و گاهی از آن لذت بردم، اما در کل برایم کار نکرد. سرعت روایت چندان بد نیست و فیلم نسبتاً سریع میگذرد. دو ضعف بزرگ برای من دیالوگها و خودِ داستان بود؛ هر دو نسبتاً کُند و خستهکنندهاند—اگر اینطور نبودند شاید از فیلم لذت میبردم. بازیگران یکی از نقاط مثبت فیلماند: کاترین نیوتون را دوست دارم و او تلاش میکند با آنچه در اختیار دارد کار کند. کارلا گوژینو احتمالاً درخشانترین است و کاش صحنههای بیشتری از او میدیدم. لیزا سوبِرانو عملکرد قابل قبولی دارد و جو کرست هم ادامهای از نقشهایش را بازی میکند. فیلم در انتها کمی بهتر میشود، اما نه آنقدر که بتوانم بگویم تماشای آن برایم خوشایند بود. اکران محلیام را در سینمایی خالی دیدم که تجربهٔ دلپذیری بود. نمیدانم چرا اکران در برخی مناطق دیر انجام شد—شاید به دلیل رقابت با فیلمهای بزرگ دیگر باشد.
فیلمی وحشتناک از نویسندهای که بهنظر فاقد همدلی و از نظر اخلاقی تهی است. در آغاز فضای عجیب و پر از شوخیهایی وجود دارد که همگی کاملاً بیاثرند. نورپردازی آنقدر ضعیف است که در حدود نود درصد زمان تقریباً نمیتوان فهمید چه میگذرد. سپس قهرمانِ فرضی ما تبدیل به قاتلی زنجیرهای روانی میشود، و ظاهراً این نهتنها مشکلی ندارد، بلکه چیزی است برای خندیدن و تشویق. هرکس حتی اندکی با لیزا دربیفتد، مجاز به کشتن، تمسخر و برپایی جشن مرگش است. از زمان «Natural Born Killers» چیزی به این حد انحطاط اخلاقی ندیدهام؛ آن فیلم دستکم نقدی طعنهآمیز بر فرهنگ عامه و رسانهها بود، اما این فیلم بهطرز آشکار و بیعذر و بهانهای رفتارهای روانی را جشن میگیرد. اینکه چنین چرندیاتی امروزه تولید میشود و کسی آن را متوقف نمیکند نگرانم میکند. ترجیح میدهم کودکانم «تیلرساوِ ماساکر» را ببینند تا این آشغالِ صحنهای.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران