دنبالهای بسیار خوب که استاندارد بالایی را که فیلمنامهٔ اصلیِ بلتی گذاشته بود حفظ میکند. در مرور سهگانهٔ اصلی «Exorcist» (من مجموعهٔ ششتایی DVD را دارم، با دو نسخهٔ قابلتوجه از نسخهٔ اصلی و دو پیشدرآمد اخیر که هنوز ندیدهام)، کنجکاو بودم دومین تجربهٔ ویلیام پیتر بلتی پشت دوربین را ببینم (برای ثبت در تاریخ، از «The Ninth Configuration» او که ده سال پیش ساخته...
دنبالهای بسیار خوب که استاندارد بالایی را که فیلمنامهٔ اصلیِ بلتی گذاشته بود حفظ میکند. در مرور سهگانهٔ اصلی «Exorcist» (من مجموعهٔ ششتایی DVD را دارم، با دو نسخهٔ قابلتوجه از نسخهٔ اصلی و دو پیشدرآمد اخیر که هنوز ندیدهام)، کنجکاو بودم دومین تجربهٔ ویلیام پیتر بلتی پشت دوربین را ببینم (برای ثبت در تاریخ، از «The Ninth Configuration» او که ده سال پیش ساخته شده بود بسیار خوشم آمد)، بهویژه برای فرنچایزی که تبدیل به کارِ اصلی او شد. او بار دیگر هم در نوشتن و هم در کارگردانی عملکرد قابلقبولی نشان میدهد. برای من چندان مهم نبود که لیندا بلیر در این فیلم حضور ندارد—دوست داشتم داستان به دنبال یک قاتل زنجیرهای از پیش مرده برود—و من از مدتها پیش طرفدار جورج سی. اسکات در فیلمهای ژانری بودهام. ترسها و شوکها واقعیاند، تعلیق و جذابیت برقرار است و فیلم آنقدر خوب است که آدم آرزو میکند دنبالههای بیشتری ساخته میشدند.
آنچه در این فیلم خوب است را باید به فیلمنامه و کارگردانی ویلیام پیتر بلتی و انتخاب بازیگران نسبت داد، بهویژه براد دوریف و جورج سی. اسکات؛ و آنچه ضعیف است ناشی از دخالتهای اجرایی است—بهویژه صحنهٔ آخراج دقیقهٔ نهایی که توسط کشیشی لحظهای اجرا میشود؛ همین موضوع نشان میدهد که پدر لامونتِ برتون از «Exorcist II: The Heretic» بیشتر در ذهن میماند تا پدر مورنینگِ نیکول ویلیامسون. برخلاف «The Heretic»، «III» از نظر شکل و فضا—به جز یک توالی رؤیایی عجیب—احساس میشود که متعلق به همان دنیای «The Exorcist» است؛ یعنی با زبان و موسیقی آن آشناست. تصاویر ماندگاری هست که مدتها بعد از پایان فیلم در ذهن میماند (صلیبی که چشم باز میکند، پیرزنی که روی سقف میخزد، نزدیک بود دختر اسکات گردنش قطع شود). در عین حال فیلم طنزی شکسپیری دارد؛ پدر جوزف دیٔر (اد فلندرز) که دیالوگش حتی به «Spaceballs» اشارهای میکند، شبیه قبرکن یا دربان در نمایشنامههای شکسپیر است.
آنچه در «III» مرا بیش از همه آزار میدهد همان نکتهای است که در «The Heretic» هم مرا میآزرد—هرچند به مراتب کمتر—و آن «چگونگی» است: چطور بیمار ایکس، ملقب به پدر دامیان کاراس (جیسون میلر)، برای پانزده سال در سلولی در بخش روانی بیمارستان میماند. خوب است بلتی تصمیم گرفت نقش ایکس را هم توسط میلر و هم توسط دوریف بازی کند—بیشتر دوریف تا میلر—چون دوریف در نقش جیمز «قاتل دو قلو» ونامِن مونولوگی طولانی و توضیحی دارد که نشان میدهد گاهی حتی میتوان چیز بد را جلا داد؛ هرچند داستان، حتی با ملاحظات ماورایی، چندان منطقی نیست (لاشهٔ یک کشیش محلی محبوب از «تابوتِ ارزانِ کوچک»ش بیرون میپرد و ناپدید میشود و هیچکس خبردار نمیشود؟)، اما همهچیز در نحوهٔ اجراست. دوریف داستانی خونمالکن و لرزانکننده روایت میکند (در لحظهای کوتاه حتی میپرسد «آیا این واقعاً اتفاق افتاده؟»، انگار خودش هم پذیرش آن را دشوار میداند). ممکن است میلر هم از پس این نقش برمیآمد، اما بهنظر میرسد فقط دوریف بود که این نقش را چنان اجرا کرد که تمام صحنهها را ربود و احترامی را که پیشتر برای او داشتم دوچندان ساخت.
این بهترین دنبالهای بود که برای «The Exorcist» ساختند—و این حرف بهتنهایی خیلی ادعا نمیکند. دنبالهٔ دوم افتضاح بود و آنهایی که پس از آن آمدند هم ضعیف بودند؛ در واقع بهقدری بد بودند که فوراً بازسازیشان کردند. اما این یکی قابلقبول است: بیشترین حسِ ادامهٔ واقعی «Exorcist» را دارد، آزاردهنده و هوشمندانه است و بهطرزی خوشذهن ماندگار میشود. با اینحال کمی اغراقآمیز است و بهاندازهٔ کافی کمریخت یا کمحرف نیست تا واقعاً شبیه فیلمی باشد که همهچیز را آغاز کرد. و راستش را بخواهید، در مقایسه با آنچه امروز در سینماها میبینیم، این فیلم هنوز اثر خوبی محسوب میشود.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران