یک نوه آمریکایی این دانشمند بدنام که تلاش می کند ثابت کند که پدربزرگش آنقدرها که مردم فکر می کنند دیوانه نبوده است، به ترانسیلوانیا دعوت می شود، جایی که او فرآیندی را کشف می کند که یک جسد مرده را دوباره زنده می کند.
یک نوه آمریکایی این دانشمند بدنام که تلاش می کند ثابت کند که پدربزرگش آنقدرها که مردم فکر می کنند دیوانه نبوده است، به ترانسیلوانیا دعوت می شود، جایی که او فرآیندی را کشف می کند که یک جسد مرده را دوباره زنده می کند.
نامزدِ ۲ جایزهٔ اسکار — ۱۰ جایزه و در مجموع ۸ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان375
برای آنچه قرار است ببینیم، باید آرام وارد قلمرو نبوغ شویم.
«یانگ فرانکشتاین» را مل بروکس کارگردانی کرده و فیلمنامه را با جین وایلدر همنوشته است. در این فیلم وایلدر، مارتی فلدمن، پیتر بویل، تری گار و مادلین کان بازی میکنند؛ موسیقی اثر جان موریس و فیلمبرداری از جرالد هیرشفلد است. فیلم سیاهوسفید است و ادای احترامی محبتآمیز به فیلمهای فرانکشتاین یونیورسال در دهه ۱۹۳۰ است....
برای آنچه قرار است ببینیم، باید آرام وارد قلمرو نبوغ شویم.
«یانگ فرانکشتاین» را مل بروکس کارگردانی کرده و فیلمنامه را با جین وایلدر همنوشته است. در این فیلم وایلدر، مارتی فلدمن، پیتر بویل، تری گار و مادلین کان بازی میکنند؛ موسیقی اثر جان موریس و فیلمبرداری از جرالد هیرشفلد است. فیلم سیاهوسفید است و ادای احترامی محبتآمیز به فیلمهای فرانکشتاین یونیورسال در دهه ۱۹۳۰ است. گرگ هست، قلعه هست. یا یا باید گفت: همهچیز در این وامگرفتن عاشقانه از کلاسیکهای آن دوره کار میکند.
یا طرفدار مل بروکس هستید یا نیستید؛ به نظر نمیآید میانهای وجود داشته باشد. حتی طرفداران پروپاقرص او هم میپذیرند که همه آثارش یکسان خوب نیستند، ولی وقتی در اوج بود — مثل سال ۱۹۷۴ که همین فیلم و «Blazing Saddles» منتشر شد — میتوان او را استاد پارودی دانست. شاید امروز کمی ملایم بهنظر برسد، اما «یانگ فرانکشتاین» هنوز نمونهای از کمدی سطح بالا و اجرای دقیقِ هنر سینماست: بازیها، شوخیهای بصری و صوتی، طراحی دکور قلعهٔ فرانکشتاین و داستانی روان که نه تنها تکههایی از کلاسیکهای هیولایی را کنار هم نگذاشته، بلکه چرخش و صحنههای قابلذکری هم به آن افزوده است (مثل «Puttin' on the Ritz» و همان لحظات «Oh my!»). اثری متعلق به زمان خودش، اما همچنان سرگرمی خوبی برای طرفداران مل بروکس. (۸/۱۰)
وقتی پس از دههها فرصت شد این فیلم را دوباره ببینم — به بهانهٔ ادای احترام به کلوریس لیچمن — نتوانستم مقاومت کنم، هرچند نگران بودم که بهعنوان یک بزرگسال دیگر نتوانم آنطور که جوانتر بودم از فیلم لذت ببرم. اما بیجهت نگران بودم. این فیلم شاید کارِ آیکیو بالا نباشد، اما نمونهٔ خوبی است از کاری که مل بروکس بهتر از همه انجام میداد: هجو ژانرهای سینمایی و کلیشههای فیلمی. همه بهنظر از ساختن فیلم لذت بردهاند و این در اثر پیداست. بعضی از بخشها تبدیل به عبارتهای ماندگار شدهاند: اسب که نینای کشیده وقتی نام خاصی برده میشود، شوخی دیداری درِ مخفی («شمع را برگردون!») و دیالوگهای کلاسیک دیگر. این فیلم در لیستِ «موردعلاقهها»یم قرار نمیگیرد، اما ارزش داشت دوباره برای خندهها و نگاهی به آنچه جوانترِ من بخشی از آن را خندهدار میدانست، دیده شود — و منِ پیرتر با او موافقم.
شاید بهتر است ابتدا بگویم که من نوشتار مل بروکس را دوست دارم، اما سبک بازیگری جین وایلدر را ضدّ خود میدانم؛ بنابراین نظر من ترکیبی است. این فیلم یک پارودی است — و شایسته است که نامهایی مثل جیمز ویل و گلِن میلر و دیگرانی که بهطور ناخواسته به این فیلمنامهٔ زیبا و تند کمک کردهاند، بزرگ در تیتراژ باشند. وایلدر، نوهٔ آن دانشمند دیوانهٔ مشهور، تصمیم میگیرد به ترانسیلوانیا برود و تصادفاً با فرمولی مواجه میشود که ممکن است مردگان را زنده کند. به نظرم بالاترین امتیاز بازی به مارتی فلدمن میرسد؛ او در نقش همرزم «ایگور» فوقالعاده است و سعی میکند جلوی رفتارهای اغراقشدهٔ ستاره را بگیرد — چون وایلدر تقریباً هر نقشی را با همان شیوهٔ پرشور، چشمهای بزرگ و حرکات نمایشی بازی میکند که برای من چندان خندهدار نیست. با این حال، همراه با بروکس، آنها در نوشتار موفقاند و بهعنوان پارودی این فیلم ژانر را خوب میچیند — گاهی صریح و گاهی زیرپوستی — و وقتی دیالوگها را میشنوید، ناگزیر به خنده میافتید. از نظر من شاید بازیگرِ آزاردهندهتری میداشت بهتر بود، اما فیلمنامه تاب زمان را خوب تحمل کرده و هنوز دیدن آن ارزش دارد.
یکی از کمدیهای بزرگ دههٔ ۷۰ است. من قبلاً چندان با نام مل بروکس آشنا نبودم و بیشتر از شهرتش میشنیدم تا از دیدن آثارش، بنابراین تصمیم گرفتم با تماشای این فیلم احساسِ کمبود را جبران کنم؛ داستان دربارهٔ نوهٔ آن دکترِ مشهور و نجیبزادهٔ آلمانی، دکتر فرانکشتاین است که سالها نام و نسبتش را انکار کرده و ناگهان به قلعهٔ خانوادگی فراخوانده میشود — چرا فراخوانده شده دقیقاً در فیلمنامه خوب توضیح داده نشده، اما برای فیلم مهم است که بازگردد و همین کار را میکند. آنجا با مردم محلی در ارتباط قرار میگیرد و تصمیم میگیرد بیشتر درباره تلاشهای پدربزرگش برای بازگرداندن مردگان تحقیق کند.
همانطور که از این خلاصه پیداست، فیلمنامه نقطهٔ قوت فیلم نیست: داستان ضعیف و گاهی فاقد منطق است. شخصیتها باید تصمیماتی بگیرند و بیهیچ دلایل منطقی آنها را میگیرند. البته بهعنوان یک کمدی این مسئله چندان اهمیت ندارد و همین بیمنطقی بخشی از شوخیهای فیلم را میسازد، اما یک یا دو لحظه هست که من از نبود منطق گلایهمند شدم. کارگردانیِ بروکس الهامبخش و خوب است. از نظر فنی، فیلمبرداری سیاهوسفید برجسته است و آشکارا برای تقلید از جلوهٔ بصری فیلمهای بزرگ فرانکشتاین دههٔ ۳۰ با بازی بوریس کارلُف طراحی شده؛ نورپردازی، طراحی صحنه، لباسها و اِلمانهای بصری هم همه قابل تحسیناند. دیالوگها، گاهی بداهه، عالی عمل میکنند و شوخیها بسیار خوباند، حتی آن شوخیهای کمی جسورتر. در بازیها، جایگاه برتر به اجرای الهامبخش جین وایلدر تعلق دارد؛ یکی از نقشهای کمدی بهیادماندنی او. مارتی فلدمن در یکی از شاخصترین آثارش فوقالعاده است و پیتر بویل و کلوریس لیچمن هم شایستهٔ تحسیناند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران