این فیلم اولین قسمت از سهگانه فیلمهایی در مورد مشغلههای جامعه فرانسوی است و داستان زن یک آهنگساز را روایت می کند که با مرگ شوهر و فرزندش دست و پنجه نرم می کند.
این فیلم اولین قسمت از سهگانه فیلمهایی در مورد مشغلههای جامعه فرانسوی است و داستان زن یک آهنگساز را روایت می کند که با مرگ شوهر و فرزندش دست و پنجه نرم می کند.
درد، تراژدی، سوگواری، رنجهای روانی و ذهنی؛ سفری کاتارتیک بهسوی رهایی در فیلمی که مناسب همه تماشاگران نیست.
تماشای این فیلم برای من سه بار تلاش برد تا بتوانم آن را تمام ببینم. در مقطع کنونی که خودم درگیر فرآیند سختی از سوگواری هستم، تماشای اثر برایم بهویژه دشوار بود. همه چیز از یک تصادف رانندگی جدی آغاز میشود که در آن ژولی همسر و دخترش...
درد، تراژدی، سوگواری، رنجهای روانی و ذهنی؛ سفری کاتارتیک بهسوی رهایی در فیلمی که مناسب همه تماشاگران نیست.
تماشای این فیلم برای من سه بار تلاش برد تا بتوانم آن را تمام ببینم. در مقطع کنونی که خودم درگیر فرآیند سختی از سوگواری هستم، تماشای اثر برایم بهویژه دشوار بود. همه چیز از یک تصادف رانندگی جدی آغاز میشود که در آن ژولی همسر و دخترش را از دست میدهد. او، مانند من، نیاز شدیدی به فرار و کنارهگیری از دیگران احساس میکند و گویی برای تاب نیاوردن درد و فقدان خانوادهاش، خود را تا حد نابودی کنار میگذارد. فیلم بهنوعی استعارهای درباره مفهوم آزادی است؛ آیا این نگرشهای فرار از درد واقعاً رهاییبخشاند؟ صادقانه بگویم نمیدانم. هرچقدر هم بدویم، رنجهایمان همچنان به مقابله با ما ادامه میدهند؛ ما هرگز از آنچه هستیم دست برنمیداریم.
در میانه این بحرانِ شخصی، فیلم به ملاحظاتی درباره امیدها و مسیر پروژه اتحادیه اروپا نیز میپردازد؛ از طریق تکمیل دشوارِ یک سمفونی که توسط همسرِ درگذشته ژولی ـ که آهنگساز بود ـ برای اتحادیه سفارش داده شده و نیمهتمام مانده است. فیلم که در دوره پس از پیمان ماستریخت ساخته شده، رویکردی اروپامحور دارد که با توجه به شکورزیهای اروپایی امروز، تا حدودی طعنهآمیز است.
کارگردان، کریستوف کیشلوفسکی، فیلمسازی است که عموماً در مسیر جشنوارهها میماند و آثارش ذاتاً تجاری نیستند. این فیلم هم بیشک دلِ همه را نمیرباید: نسبتا سنگین، ناخوشایند، سرد و افسرده است، درست مانند رنگی که نام فیلم از آن گرفته شده. فیلمبرداری بسیار قوی و پُر از منابع هنری است؛ قابهایی با ارزش و زیبایی بصری بالا، رنگهای سرد که آبی در آنها غالب و تقریباً در سراسر اثر حضور دارد.
اجرای خیرهکننده ژولیت بینوش را در این فیلم باید برجسته کرد؛ یکی از شدیدترین، تأثیرگذارترین و قدرتمندترین آثار او در مقام بازیگر. بنوآ رِژان و شارلوت وَری نیز کار بدی نکردهاند و هر یک بهطرز مهمی از کار بینوش پشتیبانی میکنند، اما این بازیگر اصلی است که با لیاقت فراوان فیلم را بر دوش میکشد و واقعاً میدرخشد.
صدابرداری و موسیقی فیلم هم قابل تامل است: استفاده از موسیقی بسیار معین، سنجیده و دقیق است و بهجای بهکارگیری چندین قطعه، فیلم تنها از یک ترانه بهره میبرد؛ «ترانهای برای اتحاد اروپا» ساخته زبیگنف پرایزنر. بهکارگیری محدود موسیقی باعث شده هر لحظه صوتی با تصویر همسویی محکمی داشته باشد.
در مجموع این اثر یک نمایش مشاهدهگرانه از سوگ و پیامدهای آن است؛ دیالوگها اندک و ریتمِ روایت با احتیاط حرکت میکند و پایان روشنی ارائه نمیدهد. بازیگران مکمل لحظاتی کوتاه فراهم میکنند تا ما همانطور که خودِ ژولی مجبور به تطبیق است، بازتنظیم شویم. شاید مقدار اندکی طنز در برخی قسمتها میتوانست فضا را کمی آرامتر کند، اما در کل این فیلم نمونهای خوب از داستانپردازی دقیق و اجرای در اوج یک بازیگر است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران