سم (اندرو گارفیلد) شخصی قابل اعتماد، اما یک جوان بی هدف است. پس از ناپدید شدن همسایهاش که از قضا به او علاقه مند شده به سرعت جستجو را برای یافتنش آغاز میکند. سم به جستجو در شرق شهر لس آنجلس برای پیدا کردن سرنخی در مورد سارا ادامه میدهد، اما با حقایق و توطئههایی شوم، بیشتر از آنچه که وی تصورش را میکرد، روبهرو میشود.
سم (اندرو گارفیلد) شخصی قابل اعتماد، اما یک جوان بی هدف است. پس از ناپدید شدن همسایهاش که از قضا به او علاقه مند شده به سرعت جستجو را برای یافتنش آغاز میکند. سم به جستجو در شرق شهر لس آنجلس برای پیدا کردن سرنخی در مورد سارا ادامه میدهد، اما با حقایق و توطئههایی شوم، بیشتر از آنچه که وی تصورش را میکرد، روبهرو میشود.
قابلهمدلی؟ قطعاً نه. اما کمی عجیبوغریب بودن، تلخی دارو را نرم میکند و «Under the Silver Lake» فیلمی است که صرفاً میتوان گذاشت رخ دهد. بازیها قابل قبولاند و بله، خودنمایی زیادی در کار هست، ولی کمی اصالت هم دارد و همین تا حدی کار را میبرد.
رتبه نهایی: ★★★ — خوشم آمد. شخصاً توصیه میکنم یک بار ببینید.
من «It Follows» را دوست داشتم و از...
قابلهمدلی؟ قطعاً نه. اما کمی عجیبوغریب بودن، تلخی دارو را نرم میکند و «Under the Silver Lake» فیلمی است که صرفاً میتوان گذاشت رخ دهد. بازیها قابل قبولاند و بله، خودنمایی زیادی در کار هست، ولی کمی اصالت هم دارد و همین تا حدی کار را میبرد.
رتبه نهایی: ★★★ — خوشم آمد. شخصاً توصیه میکنم یک بار ببینید.
من «It Follows» را دوست داشتم و از این فیلم هم خوشم میآید.
همکاری میچل و دیزاستِرپیِس (Disasterpeace) باز هم فوقالعاده است. (این همان صدای یک ساندترک تأثیرگذار است، آقای نولان.) از نظر بصری بسیار تحریککننده است بدون آنکه با تکنیک به صورت تماشاگر کوبیده شود.
شاید برای همه مناسب نباشد. تصور میکنم برای بسیاری از مردان جوان بین 22 تا 35 سال خیلی نزدیک به خانه بنشیند.
اگر به نظر میرسد فیلم خود را معطوف به یک وضعیت سست کرده که با جنبههای سطحی فرهنگ پاپ تقویت شده، دلیلش این است که همین دقیقاً همان چیزی است که بخش قابلتوجهی از جمعیت مردان، مانند شخصیت اصلی (با بازی اندرو گارفیلد که او هم عالی است) به آن مشغولاند. «این به اندازه سینه و همبرگر رایج است.»
«هنر تو، نوشتههای تو، فرهنگ تو، پوستهای است از آرزوهای مردان دیگر؛ آرزوهایی فراتر از آنچه تو هرگز درک خواهی کرد.»
— اندرو گارفیلد
در سال 2001، فیلمسازی 26 ساله به نام ریچارد کلی فیلمی به نام «Donnie Darko» را ساخت. با بودجه اندک و در چند هفته فیلمبرداری، آن فیلم در گیشه تأثیر کمی گذاشت اما از نظر منتقدان مایه شگفتی شد و صدایی واقعاً منحصربهفرد در سینمای ژانر را نوید داد. سال بعد، با انتشار روی ویدئو و دیویدی، فیلم در مجموع دو برابر درآمد سینماییاش کسب کرد و به کلی اجازهٔ آزادی عمل به کلی برای پروژهٔ بعدیاش داد. تجربهٔ بعدی او، «Southland Tales»، در دهه بعد در کن با نقدهای شدید روبهرو شد و سرانجام به شکل فاجعهای مورد تمسخر قرار گرفت؛ کارنامه او تا حد زیادی آسیب دید.
در 2014، دیوید رابرت میچل دومین فیلم بلندش «It Follows» را ساخت که با بودجهٔ محدود و در چند هفته فیلمبرداری شد. این فیلم هم از نظر گیشه و هم از نظر منتقدان موفق بود و میچل را بهعنوان صدایی تازه در ژانر مطرح کرد و به او آزادی عمل زیادی برای پروژهٔ بعدیش داد. در 2018، همان پروژهٔ مورد انتظار در کن به نمایش درآمد و با نقدهای تند مواجه شد.
البته تشبیه کامل نیست—«Southland Tales» دومین فیلم کلی بود، در حالی که «Under the Silver Lake» سومین فیلم میچل است؛ «It Follows» به آن اندازه که «Donnie Darko» ستایش شد نبود؛ و «Under the Silver Lake» بههیچوجه آنقدر وحشتناک نیست که «Southland Tales» بود—اما توالی رویدادها مشابه است: فیلمسازی جوان که از موفقیتی غیرمنتظره سوار بر موج شده، پروژهٔ جاهطلبانهٔ قدیمیاش را که قبلاً نمیتوانست بسازد دوباره بیرون میکشد، آزادی مطلق به او داده میشود و حاصل، اغلب اثری خودپسند، متکبر، پیچیده و طولانی میشود. انگار هیچکس از غرورگراییِ مایکل سیمینو عبرت نگرفته است!
«Under the Silver Lake» خودش را بهعنوان ترکیبی از نوآر نو و زیروروژهٔ ژانر جا میزند و اساساً آمیزهای است از «Mulholland Drive» دیوید لینچ و «Inherent Vice»ِ توماس پنچون. تفاوت عمده این است که این فیلم به طرز بیرحمانهای بد است. همانطور که در آثار قبلی میچل نیز دیدهایم، «Silver Lake» هم همزمان نمونهای از ژانر و نقد آن است؛ اما اینجا همهچیز به سمت یک اثر پرادعا و بیپایه کشیده شده است. فیلمی 140 دقیقهای، تو در تو، مملو از پارانویا، پر از مکگافینها، ردپاهای گمراهکننده، بنبستهای روایی و جزییات بیپاسخ. داستان کارآگاهیِ چاندلری و هامتامی به دوران پستمدرن میآید، جایی که رابطهٔ نشانه و مفهوم چنان دلبخواهی شده که خودِ معنا تبدیل به کالایی متغیر و نامشخص گشته است. اما این بهراستی خودپسندانهترین آشغالی است که مدتها دیدهام؛ متفکرانهای کمعمق و خودمتقاعد که اهمیتنماییاش مخاطب را خسته میکند. از نظر بنیادین زنستیزانه است (میچل ظاهراً بهصورت بسیار «ایرونیک» شش شخصیت زن را عملاً به ابزار جنسی تبدیل میکند)؛ حداقل 45 دقیقه طولانیتر از نیاز است، روایتش بیتمرکز است، استعارههایش بیطرحاند، قهرمانش بیرمق است، حدود 377 تم در آن دیده میشود و فیلمنامهاش خندهدار است. از نظر تصویربرداری زیباست، ولی همین هم کافی نیست.
فیلم در لسآنجلس معاصر میگذرد و داستان سم (با بازی اندرو گارفیلد)، مردی 33 ساله و بچهمنش را دنبال میکند که بدون کار، بدون انگیزه و بدون جهتگیری است. روزهای او بیشتر شامل نشستن روی بالکن و نگاه کردن به همسایهاش (Wendy Vanden Heuvel) است که بدون بالاتنه راه میرود، داشتن رابطهٔ جنسی بیمعنی با یک دوستِ رابطه (Riki Lindhome)، و رفتن پیش رفیقش (Topher Grace) برای استفاده از یک پهپاد و جاسوسی از زنان (که خود نشاندهندهٔ چیزهایی در مورد فیلم است که هیچکدام از این سه شخصیت حتی نام هم ندارند). ناگهان با سارا (Riley Keough) آشنا میشود و فوراً عاشقش میگردد، اما وقتی روز بعد به آپارتمانش سر میزند، او را نمییابد؛ آپارتمان خالی است جز یک جعبهٔ کفش حاوی عکسی و چند تکهریز، و نماد عجیب روی دیوار. بعداً سم سارا را بهعنوان یکی از سه زنی که در تصادف با میلیاردر رسانهایِ مشهورِ جفرسون سِونس (Jefferson Sevence) کشته شدهاند شناسایی میکند، اما او باور نمیکند که سارا مرده است. و از همینجا سفرِ او برای پیداکردنِ او آغاز میشود که در نهایت شامل چیزهایی میشود مثل: طوطیای که جملهٔ بیمعنایی را پیدرپی تکرار میکند، دزدی هیپستر، کدهای مخفی در اشیاء روزمره مثل مجسمهها، متنهای آهنگ، مجلات قدیمی، بستههای غلات صبحانه، گروهی گلم-راک به نام «Jesus and the Brides of Dracula»، شمارهٔ جولای 1970 یک مجلهٔ مشهور، قاتل سگ، نویسندهٔ کمیکِ تئوری توطئه، «قوانین هوبو» (Hobo Code)، شبکهای عظیم از تونلهای زیرزمینی، یک «پادشاه» بیخانمان واقعی، یک کایوت کمککننده، یک سمورکِ بیاثر، آژانسی از همراهان که کارکنانش بازیگران کودک پیشیناند، یک بالرین بادکنکی، عمارت مسدودشدهای شبیه زانادو، یک ترانهسرا با ادعای عجیب، قاتل زنجیرهای زنِ پوشیده در نقاب جغد که وارد آپارتمان مردان میشود، و یک فرقهٔ نیوایج هدایتشده توسط مردان فوقثروتمند.
و اگر اینها به نظر پیچیده و سنگین میآیند، بدانید باز هم نصف قضیه را نگفتهام.
یکی از بلافصلترین ویژگیهای «Silver Lake» گسترهٔ گستردهٔ ادای احترامهایی است که میچل در لایههای روایی و شکلی وارد کرده. بعضی از این ارجاعات خیلی خوب و بعضی نه چندان خوب کار شدهاند. موسیقی ریچ وریلند و فیلمبرداری مایک جولاکیس هر دو بسیار نوستالژیکاند و فیلم را در سبکهای بصری گذشته ریشهدار میکنند. موسیقی وریلند (اگرچه خودم شخصاً آن را دوست نداشتم) تقلیدی محکم از کارِ آهنگسازانی مثل فرانز واکسمن و برنارد هِرمن است؛ و عکاسی جولاکیس با حرکات دوربین اغراقآمیز و زومهای ناگهانی که از ناکجاآباد میآیند، یادآور کارِ فیلمبرداران کلاسیکی است.
بیشتر ارجاعات دیگر در سطح داستاناند و اگرچه بعضی بهخوبی در روایت جا افتادهاند، خیلیها احساس میشوند به زور در فیلم جا زده شدهاند، انگار میچل میخواهد دامنهٔ مرجعهایش را نشان دهد تا حدی که فیلم در نهایت تبدیل به پَستیش میشود. نمونهها: وسواس مادر سم با جانت گِینور و فیلم «7th Heaven»؛ سم که با دوربین دوچشمی از بالکن نظاره میکند شبیه L.B. Jefferies در «Rear Window»ِ هیچکاک؛ علاقهٔ سم به تصویری از جلد جولای 1970ِ مجلهای معروف؛ پوستر نیروانا بالای تخت سم؛ سم و سارا که «How to Marry a Millionaire» را تماشا میکنند؛ نمایی کوتاه از یک کمیک «Amazing Spider-Man» (که با حضور گارفیلد در نقش مردعنکبوتی در دو فیلم خودارجاعی میشود)؛ بازتاب تصویری مارلین مونرو از فیلم نیمهتمام جورج کوکور؛ و صحنههایی که به ترانههای بسیار متنوعی ارجاع میدهند—همه اینها نشان میدهد که نقطهٔ اتکا و مرجعِ ثابت فیلم دیوید لینچ، بهخصوص «Mulholland Drive»، است؛ که فیلمِ لینچ بهمراتب سرآمدتر و پیچیدهتر است.
از منظر موضوعی، فیلم پراکنده است و هیچوقت به یک مسئله یا چند مسئلهٔ مشخص نپرداخته، بلکه مثل تولهسگی بیشفعال از این موضوع به آن موضوع میپرد. شخصیتها جملاتی میگویند مثل «چه کسی این روزها دنبال نمیشود؟» و «ایدئولوژیای که فکر میکردی با ارادهٔ آزاد پذیرفتهای در واقع پیامهای زیرآستانهای بوده»، اما همهٔ اینها در هرجومرج رواییای که هیچ چیز بیش از چند دقیقه بررسی نمیشود، بیمعنی میماند. اگر قرار است فرهنگ پاپ معنای پنهان عمیقی داشته باشد (که با بسیاری از نگاههای انسانشناسانه در تضاد است)، فیلم چنان مبهم و پخشوپلاست که مشخص نیست میچل واقعاً به این ایده معتقد است یا صرفاً دارد هزل میکند.
و بله، میفهمم که او چه کار میکند—فیلم را از دیدِ شخصی از نسل میلنیال که از فرهنگ پاپ اشباع شده و بهسادگی حواسپرت است روایت میکند—اما صرفِ روشنبودن نیت کارگردان به معنای موفقیت او نیست. الیور استون بیست سال پیش در «Natural Born Killers» تصویر بسیار بهتری از همان سرکوب توجه و اشباع رسانهای ارائه داد. یکی از جالبترین مسائل مطرحشده این است که بسیاری از نمادها و انگیزههای هنری که نسلها را تعریف کرده و نماد انقلابهای فرهنگی شدهاند از همان جای فاسد و بدبین سرچشمه میگیرند؛ موسیقیای که بیشترین نماد شور و آزادی بوده، در واقع ساختگیتر از بدترین گروههای پسران است. این دیدگاه پستمدرن جذاب است، اما بلافاصله پس از مطرحشدن رها میشود و فیلم به سمت صحنهای کاملاً بیمعنی از خشونت میرود که چیزی برای گفتن ندارد.
بخش نگرانکنندهتر اما، نحوهٔ تصویر زنان در فیلم است. بله، بخشی از فیلم دربارهٔ نگاه مردانه و شیءوار کردن زنان در هالیوود است، بنابراین درجهای از شیءسازی قابل توجیه است. اما میچل تا حدی این را انجام میدهد که انتقاد تبدیل به محتوا میشود—او برای نقد این کلیشه نیازی به نمایش شش زن (که فقط دو نفرشان اسم دارند و هیچکدام شخصیتپردازی قابلتوجهی ندارند) که خود را به سم میاندازند، نداشت. ممکن است نیات او خیرخواهانه باشد؛ او ظاهراً میخواهد مالکیت طلبانهٔ مردانه را هجو کند، اما نتوانسته مرز میان بازتولید و نقد را حفظ کند. نیت خوب همهچیز را عوض نمیکند: زنان در فیلم پشتزمینهاند و تلاش میچل برای نقد این گرایش هالیوود، خودش بدل به نمونهای دیگر از همان کلیشه میشود. پس تمام صحنههای بیدلیل نیمهبرهنه بهعنوان «آیرونی» توجیه میشوند، در حالی که در عمل استثمارند. علاوه بر این، سم هیچ رابطهٔ جنسیای را آغاز نمیکند؛ تمام برخوردها از طرف زن شروع میشوند. چگونه این با فرضیهٔ میچل که میخواهد نشان دهد مردان زنان را بهعنوان اسباببازی نگاه میکنند، سازگار است؟ اگر نقدش همسو و منسجم بود، سم بود که باید آنها را اغفال کند، نه برعکس. این تلاشی سطحی برای نقد موضوعی است که نشان میدهد فیلمسازی در حال تجربه کردن کاری است که توانایی لازم برای اجرای آن را ندارد.
اگر فقط این مسائل موضوعی بود، شاید فیلم اینقدر بد نبود. اما متأسفانه مشکلات بسیار دیگری هم هست. این فیلم ادعا میکند که یک سوبرداز است، اما تقریباً هیچ طنزی ندارد. چند صحنه خندهدار هست (مثل وقتی سم دو کودک را برای انداختن تخممرغ به ماشینش کتک میزند)، اما بسیار کماند. میچل کاملاً در جلب همدلی نسبت به سم یا مأموریتش برای پیدا کردن سارا شکست میخورد؛ هیچ ارتباط احساسیای برقرار نمیشود. خودِ جستوجو خیلی زود معلوم میکند که ما سم را دنبال میکنیم در تونلی که پر است از حواشی بیمعنی، حواسپرتیهای بیفایده و کلیشههای مکرر. در «Mulholland Drive»، لینچ یک تابلوی زیبا و پیچیده خلق میکند که همهچیز معنای دقیق دارد و هیچ حرکتی هدر نمیرود؛ در «Silver Lake» میچل هرچه به ذهنش میرسد به تماشاگر پرتاب میکند—چه مهم باشد و چه نباشد. یک دزد دریایی؟ چرا که نه. یک قاتل زنجیرهای زن؟ چه اشکالی دارد. یک قاتل سگ؟ البته. داستانی که معنی بدهد و با تمهایش منطقی برخورد کند؟ خندهدار است. همهچیز بوی فیلم دانشجویی بدی را میدهد که کارگردانش هرچه خواسته فیلمبرداری کرده و حاصل کار آنقدر پیچیده و شلوغ است که هر معنی ممکن در میان خودستاییهای متکبرانه گم میشود. و هرچه طرح بیمورد پیچیدهتر و بادکردهتر میشود، جذابیتش کمتر میشود. تمام ماجرا بوی این را میدهد که میچل فریاد میزند «ببینید من را، چقدر عجیب و باابهتام».
«Under the Silver Lake» زحمآور، خودمحور، طولانی و از نظر فکری نابالغ است. اگر میچل واقعاً چیزی برای گفتن دربارهٔ پیامهای زیرآستانهای، کالاییشدن زنان، پولی بودن امتیازات حتی در پس از مرگ، نفوذ فرهنگ پاپ یا نظریههای توطئه داشته باشد، همهچیز در میانِ داستانی خستهکننده و خودخواهانه گم میشود. وقتی با «It Follows» میچل با محدودیت بودجه دستبهگریبان بود، حالا با «Silver Lake» او را در خاکبازی رها کردهاند و نتیجه فاجعهبار است: فیلمی بادکرده، خودستایانه و بیثمر که هیچیک از مسائلش را به سرانجام نمیرساند، هم از نظر موضوعی و هم روایی؛ فیلمی که بهطرز کامل و مطلقاً شیفتهٔ خودش است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران